قرآن کریم

قرآن کریم

  • از قرآن کریم بیش از سوره توبه نفهمیدن باعث شده است جهان را از نور قرآن محروم کنند. قرآن بزرگ تر از آن است که منحصر به یک سوره شود.
  • خیانتی بالاتر از این نیست که خوی جنگ و جنگاوری به قران نسبت داده شود. این خیانت جهانی را از قرآن محروم کرده است.
  • درهای قرآن روزی به روی جهانیان گشوده خواهد شد که راه سو برداشت و سو استفاده از سوره «توبه» بسته شود و تمسک جاهلانه به آن مسدود گردد.
  • بسیاری از کسانی که به اسلام خیانت کرده اند قرآن را سوره توبه می دانند و بیش از آن نخوانده اند.
  • چنین می نماید که برخی از بزرگان، از قرآن سوره ای جز توبه نمی شناخته اند و جز آن هم نخوانده اند. بی گمان اگر آنها فراتر از سوره توبه سوره های دیگر را هم می خواندند، برایشان بهتر بود. قرآن تنها سوره توبه نیست و اسلام غیر از قتال و جهاد احکام دیگر هم دارد.  بی تردید اگر آنها یک دوره قران را خوانده بودند اشخاصی دیگر بودند.
  • حق پیغمبر اکرم (ص) بر گردن ایمان بسیار است.  اگر پیامبر اسلام نبود، اسلام نبود. او بود که موجب نزول وحی شد. اگر او نبود کسی نمی توانست این بار را بر دوش بکشد و ایمان را ملکوت به ملک بیاورد. اگر پیغمبر نبود، جهان از فقد معنا به خود می پیچید و می پوسید.
  • قرآن کتاب نامکشوف است. مقاصد قرآن محتاج کشف است. بدون کشف نمی توان به مقاصد قرآن نایل شد.
  • اصل در انسان تنظیمی است که پذیرفته است. آنچه در آدمی اصل و اصیل است تنظیماتی است که به خود پذیرفته است. قرآن کریم می فرماید: منکم من یرید الدنیا و منکم من یرید الآخره… (ال عمران/ ۱۵۲) و می فرماید: تریدون عرض الدنیا و الله یرید الآخره.  (انفال/ ۶۷)
  • دنیا با تمام طول و عرض خودش و با تمام انسانها و گذشته و آینده اش محکوم یک آیه از آیات قرآن است: «یعطی من یشآ».
  • آنکه فرموده است «لعلکم تضرعون» ما را نوزاد خود می داند و نوزادانش را دوست دارد.
  • بافت قرآن به گونه ای است که بسیاری از آیات آن در جای خود نشسته اند و نمی توان آنها را جابجا کرد. آنجه در سوره بقره آمده قابل انتقال و خواندن در سوره های دیگر نیست و آنجه از داستان موسی در بقره آمده در سوره های دیگر به آن صورت نمی تواند بیاید. این صورت بندی و ساختار قرآن است و نشان پویایی آن به شمار می رود.
  • بافت قرآن و ساختار قرآن و مفهوم و منطوق قرآن به گونه ای است که ذهن از رسیدن به ابعاد و اضلاع آن عاجز است. اظهار عجز نکردن در برابر قرآن علامت جهل است.

سیلاب معنی، در قرآن روی در طغیان دارد. این طغیان را جز کسانی که وارد اقیانوس خروشان قرآن شده اند، نمی فهمند.

 

«جهان قرآن» یا «جهاد قرآن»؟

سخن در باب قرآن را باید از «جهان» قرآن شروع کرد، نه «جهاد» قرآن. قرآن دارای جهانی ویژه و منحصر است که دارای ویژگی‌های مخصوص خودش است و البته «جهاد» هم در آن هست؛ جهانی فراخ، بی پایان و ناپایاب که در مقام و مستقرش، آدمی آن را بر همه جهان‌ها ترجیح می‌دهد. از این رو، کسانی که به جهان قرآن راه برده اند، هرگز از آن خارج نشده اند. مقیمان کوی قرآن، قرآن را بر هر چیزی ترجیح می‌دهند و چیزی نیست که برای آنها معادل قرآن باشد و در عرض قابل قرار گرفتن باشد. از این رو، شاید این حدس خطا نباشد که بگوییم: کسانی که در جهان و منظومه قرآن به سر می‌برند، به غیر قرآن علم و اشراف دارند و در آن، آن حد از ارزش و جایگاه را نمی‌بینند که بتوان قرآن را فدای آن کرد، ولی کسانی که به قرآن راه نیافته و وارد کوی و حقیقتش نشده اند، پیوسته در حال تلاش و جستجو و مطالبه و ساختن و ویران کردنند، حتی اگر ادعای قرانیت داشته باشند و حتی اگر کرده و نکرده شان را به قرآن نسبت دهند.

در باب قرآن کریم

قرآن، اهل و اهالی اش را در خودش مستقر می‌کند. آنها که بیرون از قرانند، اهل قرآن نیستند، حتی اگر چنین بیندیشند که اهل این وادی اند، به آن عمل می‌کنند و در راهش تلاش می‌کنند. از این مختصر، می‌توان دانست که رهارود قرآن آرامش و تسلیم است و نگریستن از افقی اعلا و بالا. و آنکه در قرآن مقیم و مستقر نیست، از این مقولات و مؤلفه‌ها یکسره خارج و خالی است حتی اگر نداند. قرآن به مقیم خودش احاطه و اشرافی ارزانی می‌دارد که در پرتو آن، هرگز نمی‌تواند قرآن را فرو بگذارد و چیزی دیگر را بردارد، هرچه که باشد. قرآن دستی را که با آن پیوسته باشد، چنان پر می‌کند که جایی دیگر و کاری دیگر برای آن دست باقی نمی‌ماند. پس کسانی که از غیر قرآن حرف می‌زنند، وارد جهان قرآن نشده‌اند و کسانی که از قرآن حرف می‌زنند اما کار دیگر می‌کنند، بلاتردید در جهانی غیر از جهان قرآن به سر می‌برند. آنها یا وارد جهان قرآن نشده اند، یا وارد شده و ناشده، از جایی برگشته اند.

قرآن بزرگترین جهان قابل تصور است. جهانی که دنیا با تمام متعلقاتش در گوشه‌ای از آن محکوم به وصف «متاع» و «قلیل» و «لهو و لعب» است و تاریخ چونان حلقه‌ای از حلقات مکررش، در آن می‌چرخد و می‌گردد، بزرگ‌تر از آن است که غیر اهل قرآن به آن راه داشته باشند و بتوانند بدانند در اعماق آن چه رودهایی از نور جاری است. این جهان نصیب هرکسی نمی‌شود و آنکه به جایی از آن و حکمی از آن بسنده کند، در حقیقت، مانند کسی است که از وسیع زمین، بیغوله‌ و گوشه و غاری را برگزیند و خود را معزول و منعزل کند.

قران

قران

قرآن رگبار معنی است. سیلابی از معانی بی وقفه از آسمان قرآن بر زمین اذهان و ارواح می‌بارد. کسی که در معرض این باران قرار گرفته باشد، نمی‌تواند از عظمت آن دچار حیرت نشود.  آیه‌ای نیست که در آن سیلابی از رود خروشان معنا در جریان نباشد و این از کرامت و شرافت قرآن است که همپای زمان، روح معنی را در وجود می‌دمد. در این به حضور و ظهور و دوران و سیلان واژه «حق» بنگریم و نگه کنیم که که آیا می‌توان از رسوخ آن در جان جلوگیری کرد؟:

قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکآئِکُمْ مَنْ یهْدىۤ اِلَی الْحَقِّۚ قُلِ اللهُ یهْدى لِلْحَقِّ اَفَمَنْ یهْدىۤ اِلَی الْحَقِّ اَحَقُّ اَنْ یتَّبَعَ اَمَّنْ لا یهِدّیۤ اِلّاۤ اَنْ یهْدی فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَوَ ما یتَّبِـعُ اَکْـثَرُهُمْ اِلّا ظَنًّاۚ اِنَّ الظَّنَّ لا یغْنی مِنَ الْحَقِّ شَیئًاۚ. (یونس / ۳۵ و ۳۶)

در آیه شریفه، کلمه «حق» ۵ بار تکرار شده است. این تکرار در آیه قبلی همین سوره هم به چشم می‌خورد:

فَذلِکُمُ اللهُ رَبُّکُمُ الْحَقُّ فَماذا بَعْدَ الْحَقِّ اِلَّا الضَّلالُ فَاَنّی تُصْرَفُونَ* کَذلِکَ حَقَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ عَلَی الَّذینَ فَسَقُوۤا اَنَّهُمْ لا یؤْمِنُونَ. (یونس۳۳ و۳۲)

در ادامه همین سوره، باز تعبیر «حق» را می‌بینیم که از چشمه کلام حق می‌جوشد و می‌خروشد:

وَ یسْتَنْبِئُونَکَ اَحَقٌّ هُوَ قُلْ اى وَ رَبّیۤ اِنَّهُۥ لَحَقٌّ وَ ماۤ اَنْـتُمْ بِمُعْجِزینَ. (یونس / ۵۳)

و فراز آخر این آیه (وَ ماۤ اَنْـتُمْ بِمُعْجِزینَ) همان است که در جای جای قرآن آمده است، از جمله موارد زیر:

اِنَّ ما تُوعَدُونَ لَ۫اتٍ وَ ماۤ اَنْـتُمْ بِمُعْجِزینَ. (انعام / ۱۳۴)

وَ ماۤ اَنْـتُمْ بِمُعْجِزینَ. (هود / ۳۳)

فَما هُمْ بِمُعْجِزینَ. (نحل / ۴۶)

وَ ماۤ اَنْـتُمْ بِمُعْجِزینَ فِی الْاَرْضِ وَ لا فِی السَّمآء وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصیرٍ. (عنکبوت/ ۲۲)

وَ ما هُمْ بِمُعْجِزینَ. (زمر / ۵۱)

وَ ماۤ اَنْـتُمْ بِمُعْجِزینَ فِی الْاَرْضِ وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصیرٍ. (شوری /۳۱)

وَ ماۤ اَنْـتُمْ بِمُعْجِزینَ. (یونس / ۳۳)

وَاعْلَمُوۤا اَنَّکُمْ غَیرُ مُعْجِزِی اللهِ وَ اَنَّ اللهَ مُخْزِی الْکافِرینَ. (توبه / ۲)

فَاعْلَمُوۤا اَنَّکُمْ غَیرُ مُعْجِزِی اللهِ. (توبه / ۳)

اُولـٓئِکَ لَمْ یکُونُوا مُعْجِزینَ فِی الْاَرْضِ. (یونس / ۲۰)

وَ الَّذینَ سَعَوْا فیۤ ءایاتِنا مُعاجِزینَ اُولـٓئِکَ اَصْحابُ الْجَحیمِ. (حج/ ۵۱)

لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا مُعْجِزینَ فِی الْاَرْضِۚ وَ مَاْوٮهُمُ النّـارُ وَ لَبِئْسَ الْمَصیرُ. (نور/ ۵۷)

وَالَّذینَ سَعَوْا فیۤ ءایاتِنا مُعاجِزینَ اُولٓئِکَ لَهُمْ عَذابٌ ‌مِنْ ‌رِجْزٍ اَلیمٌ. (سبا / ۵)

وَالَّذینَ یسْعَوْنَ فیۤ ءایاتِنا مُعاجِزینَ اُولـٓئِکَ فِی الْعَذابِ مُحْضَرُونَ. (سبا / ۳۸)

وَ ما کانَ اللهُ لِیعْجِزَهُۥ مِنْ شَیْءٍ فِی السَّمواتِ وَ لا فِی الْاَرْضِۚ اِنَّـهُۥ کانَ عَلیمًا قَدیرًا. (فاطر/ ۴۴)

چنین است شیوه قرآن. با درنگ و تامل در همین نمونه که یک از هزاران است، اقرار باید کرد که قرآن دارای بافت لفظی و معنایی ویژه‌ای است که مخصوص خود قرآن است و در غیر قرآن یافت نمی‌شود. این بافت تغییر ناپذیر و تصرف ناپذیر، ارواحی را که در مدار و معرض آن قرار بگیرند، به جهانی از معانی شگرف و توصیف ناپذیر رهنمون می‌شود.

آری، قرآن باران تندریز و تندبار معانی حق است. در آن حق است که می‌بارد و حق است که می‌جوشد و حق است که می‌گوید و حق است می‌خواند. بر قرآن چشم دوختن و در آن «افق‌های اعلی» ندیدن و در آن «کلمه علیا»ی حق نشنیدن و در آن به «بقا» چشم ندوختن، عجیب‌تر از آن است که به وصف بیاید. توصیف چشمه و بارانی که به گونه مدام و متصل در قران جاری است، سخت دشوار است. آنگاه می‌توان از چشمه روایت کرد که بتوان جوشش آن را به رویت نشست. این چشمه رویتی است، تا روایتی.

مهار معانی قرآن

مهار معانی قرآن از دشواری‌های کسی است که در معرض معانی آن و آن معانی قرار گرفته باشد. راه بردن به اعماق اتصال‌های قرآن برای کسی که شمه‌ای از اتصال‌ها را دریافته باشد، به واقع کاری سخت و سهمگین است. از این روست که هرکس راهی به درون این وادی ایمن ببرد، هرگز آن را ترک نمی‌کند. تارک‌ها کسانی هستند که به متن قرآن راه نبرده اند. نکته قابل تامل این است که میان تمام مفاهیم قرآن ارتباط وجود دارد. در بسیاری از موارد، این ارتباط‌ها از فرط ظرافت قابل مشاهده نبوده، محتاج کشف می‌نماید.

اما ظرفت یاد شده در روابط تمام سوره‌ها و آیات قابل مشاهده است به گونه‌ای که سطح این سخن را با سخنان دیگر غیر قابل قیاس می‌کند. نمونه‌های بی شماری را می‌توان ارائه داد. رشته‌های اتصال بخش‌های مختلف قرآن به یکدیگر، با درنگ‌ها و تامل‌های متعارف تناسب ندارد و به همین جهت، خارج از اندازه و شمار است. از این روست که میان تمام اضلاع قرآن، بی آنکه کوچکترین اختلاف و تناقضی باشد، روابطی کاملاً دقیق جریان دارد.

روی همین اصل، آنچه در سوره بقره آمده است، با سوره توبه و صافات کاملاً در ارتباط است و آنچه در سوره نور بیان شده است، با سوره دخان و قدر مرتبط است. چه کسی می‌تواند ارتباط لفظی «وَ قـاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْـنَهٌ وَ یکُونَ الدّینُ لِلهِ فَاِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ اِلّا عَلَی الظّالِمینَ» (بقره / ۱۹۳) را با «هُوَ الَّذىۤ اَرْسَلَ رَسُولَهُۥ بِالْهُدی وَ دینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُۥ عَلَی الدّینِ کُلِّه وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُون» (توبه/ ۳۳ و عینا در صف / ۹) انکار کند و نادیده بگیرد؟

به نظر می‌رسد هریک از مفاهیم قرآن، دارای خط سیری تکاملی است. حرکت تکاملی هر یک از مفاهیم قران را می‌توان بالعیان نشان داد که چونان حلقه‌های یک زنجیر در هم تنیده‌اند و در مجموع، یک خط کامل را می‌سازند و پدیدار می‌کنند. در صورتی که این خط سیر به صورت کامل و در صورت تکاملی اش دیده نشود، آیا می‌توان نسبت به آشکار شدن مقصود قران اطمینان حاصل کرد؟

به عنوان نمونه، «حدود الله» مفهومی از مفاهیم قرآن است که در جایی از سوره بقره آمده است(وَ اَنْـتُمْ عاکِفُونَ فِی الْمَساجِدِ  تِلْکَ حُدُودُ اللهِ فَلا تَقْرَبُوها  کَذلِکَ یـبَینُ اللهُ ءایاتِه لِلنّـاسِ لَعَلَّهُمْ یتَّقُونَ۱۸۷/) در دو آیه از آیات پایانی سوره بقره، شش بار تکرار شده است با این بیان که این حدود خداوندی است که برای آگاهان بیانش می‌کند: وَ لا یحِلُّ لَکُمْ اَنْ تَاْخُذُوا مِمّاۤ ءاتَیتُمُوهُنَّ شَیئًا اِلّاۤ اَنْ یخافاۤ اَلّا یقیما حُدُودَ اللهِ فَاِنْ خِفْتُمْ اَلّا یقیما حُدُودَ اللهِ فَلا جُناحَ عَلَیهِما فیمَا افْتَدَتْ بِه  تِلْکَ حُدُودُ اللهِ فَلا تَعْتَدُوهاۚ وَ مَنْ یتَعَدَّ حُدُودَ اللهِ فَاُولـٓئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ* فَاِنْ طَلَّـقَها فَلا تَحِلُّ لَهُۥ مِنْ بَعْدُ حَتّی تَنْکِحَ زَوْجًا غَیرَهُ ۥ فَاِنْ طَلَّقَها فَلا جُناحَ عَلَیهِماۤ اَنْ یتَراجَعاۤ اِنْ ظَنّـاۤ اَنْ یقیما حُدُودَ اللهِ  وَ تِلْکَ حُدُودُ اللهِ یـبَینُها لِقَوْمٍ یعْلَمُونَ. (بقره ۲۲۹ و ۲۳۰)

در جایی دیگر از قرآن کریم، تعدی به حقوق، موجب داخل شدن به آتش معرفی شده است.(نسا / ۱۴) در آیه‌ای دیگر بیان شده است که خداوند مصادیق حدود را بیان می‌کند تا شما گمراه نشوید.(نسا /۱۷۶) و در جایی دیگر با عبارت «تلک حدود الله» تعدی‌کننده آن را ظلم‌کننده به خود می‌خواند. (طلاق / ۱) و در جایی دیگر در کنار «تائبان و عابدان و حامدان» از «حافظان حدود الله» تجلیل می‌کند. (توبه / ۱۱۱)

همانطور که ملاحظه می شود در همه این آیات، محور سخن «حدود الله» است، اما باز همچنان که قابل ملاحظه است، در هر کدام به جنبه‌ای اشارت رفته است. در مانحن فیه، دایره حدود الله را مجموع این آیات کامل می‌کند، نه یکی از آنها و نه بخشی از آنها. بدون مجموع این اشارت‌ها، این دایره کامل نیست و این، خصلت قرآن است که مشتمل بر دوایری است با خطوطی که در جای جای قرآن به صورتی شگفت و شگرف توزیع شده‌اند و با خط‌هایی که در کنار هم نیستند، دایره‌هایی بی شمار در کنار هم و در درون هم، در حال کامل شدن و در هم تنیدن و جوش و خروشند. این دوایر، دایره‌های قرآنند.

آری، قرآن کتابی است با دایره‌هایی بی شمار که اضلاع هر کدام در جایی است. برای رسیدن به یک دایره، باید کل مساحت قرآن را کاوید. از کنار هم قرار دادن خطوطی هم رنگ و هم سنخ و هم جنس، به دایره‌های تازه بی سابقه ‌ای می‌توان رسید که راه بردن به آنها جانبخش و شورانگیز است. در کنار هم چیدن دایره‌های کوچک و بزرگ، کاری مهم و پر استلزام است که محصول آن نظاره بر تولد و تکامل و حیات یک دایره از دایره‌های خجسته خداوندی است. خداوند کلامش را به گونه‌ای قرار است که گویی افرادش در توالد و در تناسل اند. از این رو، پیوسته می‌توان شاهد تولد مفاهیمی شد که بی آنکه پیر شوند، بر جمعیت قرآن می‌افزایند و بر حقانیتش تاکید می‌کنند و این سندی است از زنده و جاوید بودن کلامی که مرگ به آن راه ندارد و مرگ خود جزو موجودات زنده آن است، چونان دیگر موجودات. هر موجودی که به اسم یا رسم در قرآن راه یافته است، زنده است و بر زنده بودنش زندگی‌هایی جاری مترتب است.

دایره‌های قرآن بی پایان و بی تکرار در درون هم معنا و زندگی را نوید می‌دهند. بی پایانی زندگی در قرآن از اینجاست، همچنان که بی پایانی معنا در قرآن در همین جاست. قرآن از معنی، معنی می‌آفریند و پیش می‌رود. از این رو، هر چیزی هرچقدر هم عظیم و مهم باشد، تنها یکی از دایره‌های قرآن است، مرگ باشد یا حیات. جهان باشد یا غیب. آسمان باشد یا زمین. دنیا باشد یا آخرت. نور باشد یا ظلمت، کفر باشد یا ایمان، شرک باشد یا نفاق و هرچیز دیگری که قالب لفظ گرفته و به کلام الهی راه یافته است.

برای کشف هر یک از دایره‌های الهی، ناگزیر باید به شنا در دریای قرآن پرداخت و از گوشه و ساحل و کرانه اش، خطوط هم جنس را برداشت و با تدبر و با حوصله و هوشمندی، آنها را در کنار هم گذاشت تا به هم بپیوندد و در پیوند با هم، دایره‌ای را ارزانی جوینده مشتاق کنند. بدون این کار و شیوه، کسی به هیچ دایره‌ای از دایره‌های بی پایان قرآن دست نخواهد یافت و به اندرون هیچ دایره‌ای راه نخواهد برد بلکه در سطحی و خطی به توقف و نظاره خواهد ایستاد.

قرآن کریم دارای شیوه‌های بیانی متفاوتی است که از سوره تا سوره متفاوت می‌شود. درست است که قرآن را خدای واحد نازل کرده است، اما بر هر سوره ای، به لحاظ بیانی فضایی حاکم است. وحدت معانی قرآن با تفاوت بیانی سور درآمیخته است. نمی‌توان گفت که بیان، معانی را تحت تاثیر گرفته است اما تفاوت بیانی آشکارتر از آن است که بتوان سوره‌ای مثل یوسف را در کنار بقره قرار داد و این دو سوره را کنار «اسری». در اسری سخن همان است که در همه جای قرآن است، اما شیوه بیانی محکم، دارای ضرباهنگ و کوتاه و فشرده این سوره، با سوره‌های قبل از خودش قابل مقایسه نیست. بر خواننده بصیر متامل روشن است که این سخن، با آنچه پیش از این در خصوص ارتباط و پیوند جای جای قرآن گفته ایم، منافات ندارد.

بیان خداوند در قرآن در هر سوره‌ای متفاوت است. در واقع خداوند در هر سوره‌ای بیانی دیگر دارد و به گونه‌ای دیگر بیان می‌کند. به همین جهت ما شاهد اختلاف اقوال و تعابیر در قرآن هستیم و دقیقا به همین جهت داستان لوط و نوح و موسی در هر سوره‌ای به گونه‌ای بیان می‌شود و به همین جهت در هر یک سوره‌ها، داستان از زاویه‌ای بیان می‌شود و هر بار بخشی از داستان بیان می‌شود و تعابیر در هر یک از موارد مختلف می‌شود.

سر نکته اینجاست معنی در قرآن متوقف نمی‌ماند. هرگز نمی‌ایستد و در جایی ثابت نمی‌شود. بلکه از جایی به جایی و از چیزی به چیزی منتقل می‌شود. انتقال معنا یکی از اصول و واقعیت‌های قران است. از «انتقال یافتن معنی» و «گذر معنی» باید به عنوان یکی از مبادی و شاخصه‌های قران یاد کرد. انتقال از معنایی به معنایی دیگر جزو خصلت‌های مدام و مکرر قرآن است. این انتقال به شیوه‌های گوناگون صورت می‌گیرد که از محل بحث این مقدمه خارج است.

به همین جهت است که در قرآن، هیچ سخنی قابل پیش بینی نیست و هیچ سخنی علی القاعده در ادامه سخن دیگر قرار نمی‌گیرد. سخن، سخن خداست و جز خدا کسی به متن و ادامه آن راه ندارد. همین باعث شده است که سوره‌های قرآن، مملو از مطالبی گوناگون و متنوع گردد. با این حال، اتحاد معانی قران این امکان را به قرآن داده است که مطالبش حتی اگر در کنار هم نباشند، به هم راه داشته باشند، هم را پیدا کنند و هر سخنی به سخن همجنس و هم سنخ خود میل کند و اتفاق معنایی و اشتراک معنایی صورت پذیرد. این همان چیزی است که از آن تعبیر به «انتقال معنا» می‌کنیم و می‌گوییم معانی قرآن به همدیگر می‌پیوندند و همدیگر را می‌کشند و به هم جذب می‌شوند. می‌توانیم از تعبیر «طالب» و «مطلوب» بهره بگیریم و بگوییم: طالب و مطلوب در کنار یکدیگرند و هر بخش آن طالب است و مطلوبش را می‌جوید و مطلوب نیز از پی طالب روان است.

آری، معانی در قران در کمال شدت و اقترانند. به همین جهت، هم با مفهوم و کلمه همدیگر را جذب می‌کنند و به هم می‌پیوندند، هم از ورای مفهوم و کلمه. قرآن به گونه‌ای است که هر کلمه آن، به دهها کلمه دیگر می‌پیوندند و هر آیه آن به دهها آیه دیگر می‌شتابد. چنین است سخن درباره سوره‌های قرآن و هر آنچه در قرآن آمده است. هیچ کلمه و کلامی در قرآن تنها و یگانه و بی تکرار نیست. هر کلمه و کلامی، در کتاب الله دارای اتصال‌ها و ارتباط‌هایی است که در جستجوی پیوستن و اتصال های تازه و ناشناخته است. به همین جهت، ارتباط و اتصالی که میان مفاهیم قرآنی و جملات و آیات قرآنی با یکدیگر وجود دارد، در هیچ جای دیگر وجود ندارد و همین امر، قرآن را به کتاب واحد یگانه‌ای مبدل می‌کند که هیچ کجای آن از جای دیگرش بیگانه نیست و در هیچ کجایش بیگانگی نمی‌توان یافت، چه برسد به تضاد و تناقض.

از این رو، قرآن یک متن است و همه جای آن در همه جایش دخیل است. در یک کلام: هیچ بخش آن را نمی‌توان منفرد و جدا و منفصل در نظر گرفت. همه بخش‌های آن اصل و اصیل است و همه جایش لازم است و در حکم متن واحد: متنی یک دست.

قرآن همه قرآن است

اینکه می گوییم: «قرآن همه قرآن است، با همه احکامش و با همه خطاب‌هایش و با همه بشارت و تنذیرهایش» مستند به مطالبی است که به اختصار ذکر شد. خطایی فاحش‌تر از این نبوده است که قرآن به جای نگاه مجموعی، با نگاه جزئی نگریسته شود. نگاه جزئی به قرآن، عملا نقض قرآن بوده و بزرگترین آسیب را در سطح بشری و جهانی و تاریخی به امکان استفاده از آن وارد کرده است. در توضیح این مطلب می توان به طرح این پرسش پرداخت که: آیا قرآن مخاطب دارد یا ندارد و بی مخاطب است؟ تردید نیست که قرآن کریم، به ادله فراوان مخطاب دارد و خطاباتش حقیقی است. در اینجا این سؤال پیش می آید که این مخاطب کیست؟ آیا مخاطب قرآن کریم، صرفا نبی اکرم (ص) است که ان را دریافت کرده است، ‌یا مخاطب قرآن مردمانند؟ تردید نیست که مردمان هم مخاطب قرآنند، اما کدام مردم؟ آیا ‌مردم عهد رسول مخاطب این کتابند یا مردمان همه اعصار؟ به عبارت دیگر: باید دید که قرآن به زبان مردم اعصار نازل شده است، یا به زبان عهد رسول ولی برای مردم اعصار؟ سؤالاتی از این دست پیرامون قران کریم زیاد است و البته جواب ها کم و اندکند. کوتاه سخن اینکه درباره قرآن زیاد باید فکر کرد و بهتر است بگوییم: بسیار زیاد. اهلش معتدند قرآن بر فکرها نازل می‌‌شود و در فکرها تجدید حیات می‌‌کند. نزول مجدد قرآن دور از ذهن نیست. ‏

دلیل موضوع روشن است: ‏قرآن کتاب کتاب‌ها و مبدل‌کننده انفاس است. نفسی در مدار قرآن قرار نمی‌‌گیرد، مگر اینکه متحول می‌‌شود. آنکه متحول نمی‌‌شود، در واقع، در مدار قرآن نیست. قرآن در فهم‌های قوی قرآن است. در فهم‌های ضعیف، مصحف است و کتاب و قلم و حروف. کتاب الله فهم‌های قوی را به خودش مبدل می‌‌کند. قرآن می‌‌شود آنکه فهم قرآن می‌‌کند. بقیه مردم اصناف دیگرند؛ از قرآن خوان تا قرآن نویس و قرآن فروش و قرآن دوست و صنوف دیگر. ‏

از همین جا می توان به خطای بنیادین فکر کسانی که «فکر می‌‌کنند قرآن می‌‌خوانند و قرآن تفسیر می کنند»، پی برد. قرآن باید ما را بخواند، تا بتوانیم قرآن بخوانیم. اگر قرآن کسی را به خودش نخواند، ابداً او به قرآن راه پیدا نمی‌‌کند. ‏

این معنا، برآمده از صفت و خصلت معنوی قرآن است که معنا در آن می‌جوشد و می‌خروشد و پیوسته از جای به جایی می‌رود و همه مفاهیم را در خطی واحد قرار می‌دهد. این خط را «الله» در قرآن قرار داده است و البته در غیر قرآن چنین چیزی قرار نداده است. «الله» است که در قرآن امتداد دارد و همه چیز را به امتزاج وامی دارد. بی جهت نیست که در قرآن هیچ چیزی با «الله» بیگانه نیست و از این رو، هیچ چیزی با انسان بیگانه نیست. قرآن به همان میزان که کتاب الهی است، بشری هم هست و به همین دلیل، همه چیز در وحدتی بزرگ و بی مانند به هم می‌پیوندد.

در کلام خدا همه چیز در مدار هم قرار گرفته است. می‌توان دید و نگریست که مدارهایی بی شمار گرد هم می‌چرخند و «جهان قرآن» را شکل می‌دهند و به حرکت در می‌آورند؛ همان چیزی که در ابتدای کلام به آن اشاره کردیم و گفتیم: سخن را باید با جهان قرآن آغاز کرد، نه جهاد قرآن . بی جهت نیست که حرکت و حیات را در جای جای قرآن می‌توان مورد مشاهده قرار داد و آوای زندگی و کلام و سخن را از همه فرازهایش می‌توان شنید. در قرآن آواهایی منتشر است که هر کدام به دیگری می‌پیوندد و شگفت‌ترین موسیقی‌های قابل تصور را می‌سازند و به سمع گوش و روح می‌رسانند.

طبعا قرآن کتابی نیست که در‌هاضمه جهان هضم ‌شود. درست است که کتاب است، اما در کنار کتابهای دیگر قرار نمی‌گیرد و کتابخانه‌ای نمی‌شود. روزی که قران نازل شد، کتاب چندانی در جهان نبود. از این رو، جزو کتابهای معدود بود و از این حیث پیشتاز به شمار می‌رفت. قرآن اکنون هم پیشتاز است از این رو که در کنار میلیونها کتاب، خصوصیات ذاتی خودش را حفظ کرده است و کم نیست کتابهایی که درباره آن نوشته شده و بعد از این هم نوشته خواهد شد. تعداد تفاسیری که تا امروز به قلم آمده، تشکیل دهنده بشترین متون تفسیری عالم است و کتابخانه‌های بزرگ پرشماری را تشکیل می‌دهد. با این حال، آنچه مسلم است این است که کتاب‌هایی که در آینده نوشته خواهد شد، از کتابهای گذشته کمتر نخواهد بود.

قرآن به گونه‌ای است که با گذشت زمان آشکارتر می‌شود. گذشت زمان چیزی از اهمیت آن نمی‌کاهد بلکه بر اهمیت آن اضافه می‌کند. در قرآن، متن و محتوایی نهفته است که زمان در مقام شارح آن است. از این رو، چه جای تعجب که با گذشت زمان شاهد تاملات بیشتری باشیم.

اما «جهان قرآن»، جهانی وسیع است که چیزی قادر به کاستن از آن و فروکاستنش به حد و محدوده‌ای نیست. همه چیز از اوست و به سوی او برمی گردد. این نخستین وصف کسی است که قرآن کتاب اوست. معلوم است که با این وصف، این کتاب چگونه کتابی خواهد بود. همه چیز از آن اوست و او به همه چیز علم دارد. با این وصف، چگونه ممکن است کتاب او، کتابی بی مانند و بی بدیل نباشد؟ کسی که جمع گاه همه چیز باشد، کتابش جمع گاه کوچک و بزرگ و هست و نیست خواهد بود و هست:

  • ٱَللهُ یجْمَعُ بَینَنا وَ اِلَیهِ الْمَصیرُ. شوری / ۱۵
  • قُلْ یجْمَعُ بَینَنا رَبُّنا ثُمَّ یفْتَحُ بَینَنا بِالْحَقِّ وَ هُوَ الْفَتّـاحُ الْعَلیمُ. سبا/ ۲۶

خطاب و غیاب در دست خداوند است، تا بیانش را به ظهور بیاورد. همچنان که «طبیعت» و «گذشته» و «آینده» و «زمان» و «حیات» را در اختیار دارد. می توان گفت: خداوند در قران کریم چونان صنعتگری ماهر ظاهر می‌شود که معانی را در قالب الفاظی بلند می‌ریزد و الفاظ را با چکش معانی، عزیز و لطیف و عظیم می‌کند. این سخن اوست آنجا که در مقام شرح و بیان منکران عاقبت است:

آیا به زمین و آسمان و پیش و پس خویش نمی‌نگرند؟ اگر بخواهیم انها را در زمین فرو می‌بریم یا پاره‌هایی از آسمان را برسرشان می‌افکنیم و در این کار نشانه‌ای است بر هر بنده‌ای که به سوی خدا بازگردد. (احزاب / ۹)

در ادامه این سخن به فضل داده شده بر داود اشاره می‌کند و سخن از غیاب به خطاب می‌آید که: ‌ای کوه‌ها و ‌ای پرندگان! با داود همنوا شوید: «وَ لَقَدْ ءاتَینا داوُۥ دَ مِنّـا فَضْلًا یا جِبالُ اَوِّبی مَعَهُۥ وَالطَّیـرَ وَ اَلَـنّـا لَهُ الْحَدیدَ». (احزاب/ ۱۰)

این کدامین جاعل و کدامین بافنده است که قادر به خطاب هر قدرتمندی است و او را به پایان یافتنش بیم می‌دهد و آنگاه او را در آنچه هست فرو می‌گذارد و از افقی بالاتر سخن می‌گوید که کتمان و انکارش نمی‌توان کرد؟ چنین است قرآن! از همه چیز و هر چیزی که داخل در قلمرو «امکان» و «مقدور» است، به یکسان و گشاده دستانه استفاده می‌کند تا کلام خویش را منتقل کند، کلامی چنان ژرف و شگرف که تا امروز چندان که باید گشوده نشده است و دانسته نیست که اسرار آن تا کی باید ناگشوده بماند و تا کی باید در پیچ و خم حال و ترکیب و جهان، محکوم به استتار و خبا و خفا باشد.

قرآن با شبکه معنایی خودش، در واقع مفسر خودش است. به هیمن جهت، هیچ چیزی در قرآن نیامده است که در جای دیگر تکرار نشده باشد و چیزی در قرآن نیامده است که شبیه و نظایرش باز در قرآن مطرح نشده باشد و مجملی نیست مگر اینکه تفصیلش هم در قرآن ذکر شده است. از ابتدا تا انتهای قرآن چنین نظامی حاکم است. این نظام معنایی ویژه قرآن کریم است که همه چیز در آن، در جستجوی عدل و نظیر خودش است و همه چیز با عدل و نظیرش گشوده می‌شود.

اگر بخواهیم مثال بیاوریم، باید تمامت قرآن را به عنوان مثال ذکر کنیم تا سخن واضح شود. تمام کلمات قرآن شاهد بر این معنایند و رسوخ معنی در هر کلمه‌ای، تا آنجاست که معانی دیگر هم به آن می‌شتابد و بدان می‌پیوندد.

صرفا در مقام نمونه می‌توان به کلمه «یوم الدین» اشاره کرد که نخست در سوره حمد آمده است که در تدوین موجود قرآن، سوره نخست قرآن است. این کلمه یا تعبیر، هزاران آیه آن سوتر در سوره سی و هشتم قرآن تکرار می‌شود و تکرارش از نوع توضیح و تفسیر است: «وَ قـالُوا یا وَیلَنا هذا یوْمُ الدّینِ* هذا یوْمُ الْفَصْلِ الَّذى کُـنْـتُمْ بِه تُکَذِّبُونَ* ٱُحْشُرُوا الَّذینَ ظَلَمُوا وَ اَزْواجَهُمْ وَ ما کانُوا یعْبُدُونَ* مِنْ دُونِ اللهِ فَاهْدُوهُمْ اِلی صِراطِ الْجَحیمِ». (صافات/ ۲۰ – ۲۳)

این جریان یا حالت و شرایط را در خصوص تمام کلمات و مفاهیم قرآن می‌توان نشان داد و با ابتنا بر این امر، می توان این نتیجه را مفروض گرفت که نظام معنایی قرآن، دارای شمولی بسیار وسیع و گسترده است که حتی ابهامات لفظی قران را نیز در خود مستحیل می‌کند و کلمات قران را نیز به دایره معنا برمی گرداند.

با این وصف، وقتی در سوره بعد، برای بار سوم با «یوم الدین» روبرو می‌شویم، هیچ ابهامی درباره آن نداریم. بماند که در تکرار آیه باز ایضاحی وجود دارد که ایضاح قبلی را تثبیت می‌کند: «وَ اِنَّ عَلَیکَ لَعْنَتیۤ اِلی یوْمِ الدّین* قـالَ رَبِّ فَاَنْظِرْنیۤ اِلی یوْمِ یـبْعَثُونَ* قـالَ فَاِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ* اِلی یوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ». (ص/ ۷۸ – ۸۱)

ایضاح جدید، حاوی شرح و بسطی دیگر است مبنی بر یوم بعث بودن یوم الدین و وقت المعلوم بودنش. با نظر به این نمونه و نمونه های دیگر، می توان گفت در قرآن، قالب سوره تعیین کننده است و این سوره است که همه چیز را تعیین می‌کند. هر سوره‌ای قالبی دارد که آنچه خداوند بیان می‌کند در آن قالب قرار می گیرد  و جا می افتد. از همین جا می‌توان علم حاصل کرد که قرآن همان است که بر پیامبر اکرم(ص) نازل شده است و همان است که خداوند متعال نازل کرده و همان است که پیامبر اکرم (ص) دریافته است.

و بر ما نمی ماند جز اینکه از بافت قرآن سخن به مان بیارویم و بگوییم: بافت قرآن به گونه‌ای است که همه آیات آن در جای خود نشسته‌اند و نمی‌توان آنها را جابجا کرد. آنچه در سوره بقره آمده، قابل انتقال و خواندن در سوره‌های دیگر نیست و آنچه از داستان موسی(ع) در سوره بقره آمده، در سوره‌های دیگر به آن صورت نمی‌تواند بیاید. این صورت بندی و ساختار قرآن است و نشان پویایی آن به شمار می‌رود. زنده و فکر برانگیز بودن قرآن، از آنچه گفتیم بالعیان روشن است. بافت قرآن و ساختار قرآن و مفهوم و منطوق قرآن به گونه‌ای است که ذهن از رسیدن به ابعاد و اضلاع آن عاجز است. از این رو، اظهار عجز نکردن در برابر قرآن علامت جهل است. نگارنده امیدوار است سه اثر تفسیری را که پیرامون «سوره حمد»، «آیت الکرسی» و «سوره قدر» شروع کرده است، به اتمام برساند و یافته هایش در باب معنا در قرآن و پیوندهای درونی قران را با صاحبان تامل در میان بگذارد، انشاء الله.

مقدمه کتاب : قرآن، عقل الله

آنچه می‌خوانید، نوشته شخصی است که سالیانی از عمرش را صرف قرآن کرده است، و سالیانی از این عمر صرف شده، صرف فرار از قرآن شده است. انصاف و صداقت اقتضا می‌کند اگر از تلاش‌هایم در راه قران سخن می‌گویم، از گریختنم از قرآن هم حرف بزنم که سالها پیش روی داد و سالها هم طول کشید و اسفا که من سالها با علم به قرآن، دور از قرآن زیستم. به همین مقدار هم بسنده نکردم و قدم در وادی «شک» و «پرسش» و «نقد» هم گذاشتم که داستانش طولانی است.

از دوره‌ای سخن می‌گویم که راه از قرآن کریم جدا شد و روزی نگذشت که در جایی از قرآن شبهه پیش نیایدم. روزی نگذشت مگر اینکه جایی از قرآن محل پرسشم شد. موارد شک و تردید و مواضع اشکال، بیش از آن بود که در این صفحات جا بگیرد. شاید روزی این ماجرای شگفت را به قلم بیاورم. همین مقدار می‌توانم بگویم که در میان سالهایی که صرف قرآن کرده ام، سالهایی هم به شک و تردید گذشته است. اکنون که مؤمنانه سخن می‌گویم و به سان شخصی شیفته از ابعاد و آفاق بی پایان حضور «معنی» در قرآن سخن به میان می‌آورم، درصدد یادآوری این نکته ام که از چنین سابقه و از چنین گذشته و چنین پیش زمینه‌ای برخوردارم و احتیاجی نمی‌بینم که آن را پنهان و کتمان کنم.

اکنون، کسی در مقام شرح و بیان یافته‌هایش از قرآن است که در کارنامه اش سالهایی به رنگ «عدم» نقش بسته است و اگر نه در ظاهر و علن، در خفا و خلوت خود روزی نبوده که آیات حق را به دیده انکار نگاه نکند.

البته من تا امروز و تا این لحظه، با کسی درباره آنچه در من بوده و در درونم جا داشته، سخنی نگفته ام و جز من و خدای من، احدی از طوفان‌های روحی و ذهنی ام خبر نداشته و ندارد. در همین سالهای طعن و انکار، هرگاه در باب قرآن مورد پرسش قرار گرفته ام،  جواب داده ام و هرگاه استخاره خواسته اند، گرفته ام و هرگاه در مجلسی بوده ام که لازم به تلاوت و احترام و تکریم قرآن بوده، کوچکترین کوتاهی نکرده و خودداری نورزیده ام، اما در همان حال که احترام قرآن را حفظ کرده ام، خود در درونم به علم حضوری می‌دانستم که رابطه ام با قرآن به چه نحو است. سالیانی، بی آنکه در علن و آشکار، سخنی مشعر بر نفی قرآن بر زبان آورده باشم، در درون و خلوتم، با قرآن در ستیز و تعارض بوده ام. همچنان که گفتم، احدی در این سالها هرگز از من سخنی در رد قرآن نشنیده است و هرگاه هم سخنی در رد شنیده ام، سکوت کرده ام و هرگز کلامی بر زبان نیاورده ام.

باری، بخش‌هایی از عمر صرف قرآن شد و بخش‌هایی از آن سالها نیز صرف گریز از قرآن شد. در این سالها من مشغول این و آنی شدم که نه صلاحیتش را داشتند، نه شانیتش را. ذهنی استوار و پرتوان را در قوی‌ترین عهد و دوره اش به خدمت کوچک جان‌هایی در آوردم که هرگز شانشان نبود و این البته خسارتی بزرگ و سهمگین بود. زمانی که از آنها دل کندم و راه بازگشت به قرآن را در پیش گرفتم، بزرگترین حسرتم گذشت عمر نبود، بزرگترین حسرتم از دست دادن قدرت و قوت ذهن بود که می‌توانست و باید در خدمت قرآن قرار می‌گرفت، نه این و آن. بی گمان ذهن‌های قوی در برابر قرآن تموجاتی بی پایان می‌یابند و ذهن‌های کوچک و ناتوان ناتوان‌تر از آنند که بر بلندایش صعود توانند کرد.

اگر آن زمان‌ها و توان و انرژی ذهنی سابق را صرف قرآن کرده بودم، حاصل کارم هزاران برابر بیشتر بود و بی گمان به جای اندوه‌هایی که در نهایت از آن ناحیه و آن گرویدن‌ها حاصلم شد و جانم را متالم کرد، نور و بهجت و آرامش و اطمینانی بی مانند که بعدها شمه‌ای از آن را یافتم، نصیبم می‌شد.

اکنون از این نگاه – که انتخاب خودم بود و خود با پای خود به گرداب مرگبار آن گام نهاده بودم بی آنکه کسی مرا به آن بخواند و بی آنکه تا این لحظه کسی از آن حال و نگاهم اطلاعی داشته باشد – یکسره خالی هستم و حالم حال کسی است که حقیقتی را به درستی کشف کرده و بر مطاوی آن دست یافته باشد.

بدین سان، آنچه می‌خوانید، شرح یک بازگشت است. نوشته یک بازگشت‌کننده به قرآن، از موضع رد و انتقاد به موضوع قبول و باور. اصرار ندارم کسی سخنم را بپذیرد و درصدد هدایت کسی هم نیستم. این شرح یک هجران زده، از نسیم وصال است بعد از فراقی خودخواسته و طولانی.

برای کسی که هجران را تجربه نکرده باشد، وصال امری بی معنی است اما آن کس که هجران را تجربه کرده است، او اگر هم به وصال مبدل نشده باشد، وصال را خوب خواهد شناخت و وصفی قابل قبول‌تر ارائه خواهد کرد. من اکنون مانند کسی هستم که بعد از سالها مفارقت از دامان مادر، به آغوش او برگشته است. در این آغوش چیزی جز «مهر» نمی‌بینم و آنچه می‌بینم، همه حاوی نشانه‌های مادر است و رحمت و شفقت او، و به قول شاعر:

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم، آن دل کجا برم؟

بی آنکه بخواهم گذشته مورد اشعار را تطهیر کنم و بی آنکه بخواهم از خودم قدیسی مؤمن و ملهم و راه یافته بسازم، سخنم این است که شاید آن گذشته و آن حالات در برداشت امروزم بی تاثیر نباشد و شاید هجران، موجب این وصال و درک آن شده باشد. هر چه هست، آنچه در بازگشت از بیابان‌های دور و دراز فراچنگ آورده ام، در این روزگار پرآشوب در این صفحات به شما طالبان حقیقت تقدیم می‌گردد، باشد که پرده‌ای کنار زند و حقیقتی را نمایان کند.

صادقانه باید اقرار کنم که در گریختنم از قرآن و احساس تعارضم با قرآن، جز آنچه در جوی و جویبار جامعه جاری بود، برداشت‌های ناصواب از قرآن هم موثر بود. تلقی‌های بسیار ضعیف، سطحی و در مواردی بسیار سخیف از قرآن، به احتمال زیاد اشخاص زیادی را چون من از قرآن دور کرده و گریزان ساخته است. بر متولیان فکر و فرهنگ و صاحبان آگاهی‌های ژرف است که فکری به تفاسیر موجود و غالبا نامتناسب کنند و از این رهگذر بر بسیاری از کج فهمی‌ها سد بگذارند. شاید پذیرش این سخن بر بسیاری آسان نباشد که بگویم کج فهمی‌هایی که در متن و حاشیه قرآن وجود دارد، در کمتر جایی یافت می شود.

درباره سوره حمد

حمد الرحمان دو ساحت دارد: ساحت الرب و ساحت العبد. ساحت الخطاب و ساحت الغیاب. هر یک از این ساحت ها هم مراتب دارد. در ساحت رب تشعشع رحمان بسیار وسیع است و در ساحت خطاب، ایاک نعبد و ایاک نستعین. در این کریمه شریفه تمام سخن در «ایاک» است. «نعبد» و «نستعین» بر سبیل نمونه است. می توان بر «نعبد» و «نستعین» هزارها نمونه اضافه کرد از نوع «نتوکل» «نرجع» «نعید» «نومن». سخن در اینجا منحصر به «ایاک» است و در «ایاک» هم سخن منحصر به کاف است که شکل خطابی «هو» است. باید «ایاک» را اینگونه معنی کرد: انا و انت. انت شکل خطابیه هو است.  انا و نحن  هم از هویات هو است . پس باقی نمی ماند جز هو. از همین جا شان لا اله الا الله معلوم می شود و معلوم می شود لا هو الا هو چه مرتبه ای دارد. جل شانه.

کوتاه سخن اینکه «ایاک نعبد و ایاک نستعین» اقرار به مقام الوهیت و اعتراف به عبودیت است و شرحی است بر «لا اله الا الله» که خود او هم شرحی است بر «الله» و الله «هو»ست.

– غالب ناراحتی ها از محرومیت بعد از تنعم است. نابرخورداری بعد از برخورداری، اگر اصلی ترین عامل غصه هم نباشد زمینه ساز بزرگترین غصه های انسانهاست. این نکته را می توان در تفسیر «صراط الذین انعمت علیهم» و «غیر المغضوب علیهم» در نظر گرفت.

درباره آیت الکرسی

خدایی که در آیت الکرسی در مقام بیان خود است، همان است که در دیگر آیات هم هست اما در جاهایی مثل سوره طه می گوید او خدایی است که اسما حسنی دارد در آیت الکرسی، خود اسما حسنی را می آورد که الحی القیوم است.

در باب آیت الکرسی کلام بسیار است. تا قیامت می توان در باب این آیه حرف زد . خدای نامه ای است که در قرآن می درخشد. با یک درنگ و نظر میتوان دو جزء را در آن شناسایی کرد: جزء اول «لا اله الا هو»ست، جزء دوم «الحی القیوم». مابقی آیه شرح این دو جزء است. اگر بتوان گفت الحی القیوم هم شرح لا اله الا الله است. در این صورت بعد از لا اله الا الله شرح آن خواهد بود.

 

تفسیر سوره قدر

هرکس برگشته است با قدر برگشته است و البته به قدر. برگشت ها به  قدر است و با قدر. آنکه قدر را نمی شناسد، نسبت به جهان جاهل است و امر مهم جهان از او پوشیده است. قدر امر قدر است. امر اول است. قرآن کل امر را در در سوره قدر گنجانده است که همان امر کل است. قدر مشیت خدا و مشیت خدا قدر است. قدر اندازه نیست، اندازه اندازه هاست. بیرون از این اندازه چیزی نیست و هرچه هست، در این اندازه است و این اندازه در دست خداست و بس: یبسط لمن یشآ و یقدر.

قرآن تنزیلی است از خداوند. تنزیل خداوند است در کسوت برینش که خالق آسمانها و زمین است و رحمان مستوی بر عرش. این تنزیل در شب قدر انزال شده است. بنابراین شب قدر شب انزال تنزیل است و تنزیل تنزیل الله است؛ هم تنزیل من الله هم تنزیل عن الله.

در واقع قدر شبی است انتخاب شده که واقعه مهمی در آن صورت بسته است.  هر کسی شبی دارد و شب قدری. شب قرآن شب قدر است و شب قدر، شب قدر هم انزال تنزیل. این هم هست که اگر قرآن نبود، تنزیل انزال نمی شد. اگر قرآن نبود چیزی برای انزال یافت نمی شد. برای آنچه انزال تنزیل است، نه انزال و تنزیل، چیزی می باید بود و جز قرآن، چیزی بسندگی این معنا را نمی کرد. اگر قرآن نبود قطعا انزال روی نمی داد کما این که چیزی نمی توانست تنزیل من الله و عن الله باشد. زمین و آسمان مخلوق خدایند نه انزال و تنزیل او.

انزال و تنزیل جز با قرآن میسر نبود و نیست. و این واقعه در لیله القدر روی داده است. لیله خیر من الف شهر. جز این چه می توان گفت تا دانسته شود در این شب چه روی داده و آنچه روی داده چه بوده است. بدین ترتیب سوره طه نیز همچون دیگر سوره ها شرح و بسط آیت الکرسی است.

 

درباره سوره اخلاص

به عنوان یک قاعده کلی باید گفت: در اول هر سوره و در اول هر آیه ای یک «قل» مستتر است. از این رو، سوره حمد را باید اینگونه خواند قل الحمدلله رب العالمین. قل هو الرحمن الرحیم. قل مالک یوم الدین. قل ایاک نعبد و ایاک نستعین. همه ایات قرآن و همه قرآن مقول قول قل است.

اینکه اولیای حق فرموده اند سوره اخلاص روح قرآن است، مطلب صحیحی است. شاید بتوان گفت روح این سوره دو کلمه نخست آن است یعنی «قل هو». بقیه آیه شرح این دو کلام و بقیه قرآن هم شرح این سوره است.

این حقیقت را در سوره نخست قرآن هم می توان دید که خداوند متعال می فرماید: اقرا باسم ربک الذی خلق. این همان اسمی است که خداوند به آدم علیه السلام آموخت. بدینسان قرآن از ابتدا به انتها و از بدایت به نهایت ختم می شود و حرف آخر همان حرف اول است.

سخن یک کلمه بیش نیست: قل هو.  همین سخن بود که در استیلای پیامبر بر جهل عربی که سمبل همه جهل ها بود، در فتح مکه به صورت «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» بیان شد.

قل و اقرا و قولوا و همه امرهای قرآن یک متعلق دارد و آن «هو»ست. یک مقول قول وجود دارد و آن هوست: هو الذی لا اله هو. هر سخنی در هر کجا که می آید، شرح و بسط این سخن است.

کربلایی کاظم ساروقی

۱۵ بهمن ۹۵ در خدمت آقای قبادی، خدمت آقای مصطفی کریمی پسر کربلایی کاظم ساروقی رسیدیم. حدود ۹۰ سال داشت و مردی بود روشن ضمیر. تمام آنچه پدرش بود را به خوبی به خاطر داشت و روایت می کرد. حرفهای زیادی از او شنیدم که منهای بخش سیاسی شده اش، اهمیت بسزایی داشت.

چه جای شگفت که حقیقت قرآن بر مردی امی تابیده است و او را «قرآن» کرده است. حیرت زده شدم از روبرو شدن با این واقعیت. البته قبلا این واقعیت را خوانده بودم اما امروز دیدم. در برابر قرآن باید امی بود. قرآن غیر امی را نمی پذیرد. امی ها را می گیرد و به اوج رفعت می رساند.

شخصی که در مقام توضیح موجودیت کربلایی کاظم بود گفت: کربلایی خواص الآیات را می دانست و اواخر عمرش گلایه می کرد که همه از من سوال های بچگانه می کردند و امتحانم می کردند و کسی از من خواص الآیات نپرسید! حقیقتا اتفاق بزرگی است که به صورتی شگفت از بین رفته است و امروز از او جز نامی و نشانی و سنگ قبری برجای نمانده است.

در دیداری که با فرزند کربلایی کاظم ساروقی داشتم شخصی مطالبی از قول او در خصوص فضیلت سور نقل کرد که اسم «حمد» در آن بود و «آیه الکرسی» به عنوان حصار قرآن و «یاسین» و «تبارک» و «الرحمن» و «اخلاص» به عنوان نقل قرآن. لازم است که این کلام را یکبار دیکر از آن شخص بشنوم.

نکته این است که گفت: کربلایی در اواخر عمرش گلایه می کرده که همه از من سوال کردند تا امتحانم کنند ولی یک نفر از من درباره خواص الآیات سوال نکرد!

دیگر چیزی که در باب کربلایی کاظم ساروقی شنیدم، قران و تقارن زندگی او با عدد ۷ است. او در سالی هفتی به دنیا امده، در ۲۷ سالگی ازدواج کرده، از قرار ۷ اولاد داشته، در ۲۷ سالگی ازدواجش صاحب اولاد شده، ۷۸ سال زیسته، در ۷۷ قمری مرحوم شده، ان هم در روز ۷ محرم الحرام.

آن کس که این روایت را گفت، می گفت: ما این را می دانیم ولی حکمتش را نمی دانیم. نمی دانیم چه حکمتی در کار است. البته پسر کربلایی که پیرمردی ۹۰ ساله بود، به صرف اینکه نواب صفوی با کربلایی کاظم پیوسته بود، او را اهل سیاست معرفی می کند که گمانم حرف صحیحی نیست. شان حافظ و حلیف قرآن اجل از این است که به سیاست از نوع نواب و اتباع نواب جوش بخورد.

وقتی مخدره ای در همان محل از پیام آقای رهبریان سخن گفت و خواست که صفحه ۸۱ کتاب را ببینم، گفتم: کربلایی کاظم چه احتیاجی به پیام دارد؟ او خودش پیام است. می دانم که خوب و درست گفتم.