طلوع ها

طلوع ها

… و طلوع حقیقت است و حقیقت دارد.

طلوع ها طالع شدند تا در آسمان ابری یک زندگی بی سقف و ستون، لطف و عنایت خداوند را به او برگرداندند.

طلوع ها آمده بودند تا پیک و بشارت وجود خدا باشند و اینکه اگر رنج هست، خدا هم هست.

اگر درد و اندوه هست، عنایت خدا نیز هست.

حال که شمه ای از دردها و رنج ها را گفته ایم، باید گوشه ای از طلوع ها را هم بازگو کنیم.

بازگشت به زندگی

نخستین طلیعه و طلوع خداوند، در اولین صحنه بر یادمانده زندگی‌ بود، زمانی که با مرگ کار به گورستان کشید.

خلاصه ماجرا این است: به دنبال بیماری، طفل را به طبیب ‌بردند. طبیب معاینه ‌کرد و نسخه ‌‌نوشت. پیش از تهیه دارو، جسم بی‌حرکت ‌شد و طفل ‌مرد.

پزشک تصدیق ‌کرد که بچه مرده است. با گواهی فوت صادره پزشک، مرا برای دفن به قبرستان تبریز ‌بردند و به دست قبرکن ‌دادند. قبرکن وقتی داشت قبر می‌کند، حال مادر خراب ‌شد. اطرافیان او را از قبرستان خارج ‌کردند. قبرکن پس از کندن قبر، طبق سنت تلقین بجا آورد، سر کفن را ‌بست و مرده را توی قبر ‌گذاشت.

پیرمرد بیلش را بر‌داشت تا روی مرده کوچک خاک بریزد. ناگهان احساس ‌کرد طفل تکان خورد! توقف ‌کرد. بیل را ‌انداخت و شروع به وارسی کرد. به اینجاوآنجای مرده دست ‌زد و باکمال تعجب دید مرده زنده است.

مرد نفس به نفس کودک می‌گذارد، می‌بیند نمرده است. دوان‌دوان و فریاد ‌زنان خودش را به کسانی که با مادر از آن سر گورستان خارج می‌شدند، می‌رساند و می‌گوید: برگردید که مرده‌تان زنده است!

بدین ترتیب، مرده‌ای زنده می‌شود و به آغوش زندگی برمی‌گردد. این روایت را از مادر و اقربا شنیده است.  روایت صحیح است. اما برای اطمینان بیشتر، بعدها هر دو شاهد قطعی مرگ در خانه و زنده شدن در قبرستان را پیدا کرد و ماجرا را پرسید….