مثنوی معنوی

مثنوی معنوی

درس مثنوی

۹۵.۱۱.۲۱

 

گر ولی زهری خورد نوشی شود …

 

اهل نار و اخل خلد را بین هم دکان

در میانشان برزخ لایبغیان

در شرح دفتر اول «مثنوی» ذیل ابیات مذکور در مورد اهل نار و اهل نور بحث کرده ایم. مولانا در انتهای این داستان می گوید: در عالم دو «تیره و تبار» اساسی وجود دارد که باهم مختلط و ممتزج نمی شوند: یک عده ناری هستند، یک عده نوری. یک عده عاقبت بخیرند و مهر صلاح و سداد رویشان می خورد، یک عده عاقبت به شرند و مهر فساد روی آنها کوبیده می شود. ذات آفرینش این چنین است نه اینکه عرف چنین قضاوت و برداشتی داشته باشد. خوبان و بدان دو گروهند در عالم که هرگز جای خود را باهم عوض نمی کنند.

این داستان آفرینش است که عده ای راهی را بروند که شما نمی پسندید و تایید نمی کنید، عده ای هم راه مطلوب شما را بروند. البته گاهی خود ما هم کاری می کنیم که دیگری نمی پسندد.

در مجموع، اهل نار و اهل نور همسایگان هم هستند. عالم، مانند یک مرکز تجاری است که در آن یکی مغازه «شرفروشی» دایر کرده است، دیگری مغازه «خیرفروشی» دارد و این دو در کنار هم هستند؛ همسایه دیوار به دیوار که با یک دیوار ۱۰ سانتی از هم جدا شده اند و جالب اینکه که هر دو می دانند که کارشان چیست و  به هم و شغل و انتخاب هم انتقاد دارند. نهاد بشر اینگونه است و خدا چنین خواسته است. خدا در قرآن (سوره انسان – آیه ۳ ) می فرماید: « انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا» نظیر این آیه در قرآن زیاد است که در مباحث قرانی به تفصیل به آنها اشاره کرده ایم.

باری، انسان تنها دو راه برای انتخاب دارد؛ شکر یا کفر. هرکدام را انتخاب کنید لوازمش را هم انتخاب کرده اید. این دو انتخاب و اصحاب و صاحبانش هرگز آمیخته نمی شوند. عده ای به شدت اهل دنیا هستند، یک عده هم به شدت اهل دنیا نیستند. این مقوله ای است که در کل جهان جاری و ساری است، حالا در ایران ما توازن وجود ندارد یا به هم خورد، این یک مقوله دیگر است.

 

اهل نار و اخل خلد را بین هم دکان

در میانشان برزخ لایبغیان

مولانا به درستی تشخیص داده است که خداوند، اهل نور و اهل نار را بهم انداخته است و این طراز آفرینش اوست؛ ولی فرق این دو صنف به قدری زیاد است که گویا بین هر دو نفر از آنها کوهی به عظمت قاف کشیده شده است. گاه انسان به یک خانواده ۴ نفری برخورد می کند که بین افراد آن، هزار سال نوری فاصله وجود دارد! و به قول مولاانا گویا بینشان صدها بیابان فاصله وجود دارد:

همچو در کان خاک و زر کرد اختلاط

در میانشان صد بیابان و رباط

چنان از هم متفاوتند که انسان در شگفت می شود که این همه فاصله بین دو انسانی که زیر یک سقف زندگی می کنند، چطور ممکن است؟

این داستان طولانی است. اگر بخواهیم منشاء یا عاملی برای این موضوع ذکر کنیم، می توانیم به موضوع «عشق» و «محاسبه» اشاره کنیم. عشق انسان را به سمتی می کشد که محاسبه نمی کشد و محاسبه هم به سویی می کشد که عشق از آن می گریزد. اتفاقا همین هفته، من به این موضوع فکر می کردم که میان عشق و «حساب و کتاب» چه رابطه ای وجود دارد.

جمله ای به ذهنم رسید که وسط خیابان با اینکه باران می بارید، ایستادم و آن را یادداشت کردم و آن این بود که : «جایی که محاسبه باشد، عشق نیست و جای که عشق باشد، محاسبه نیست.»

در یک کلام، عشق و محاسبه ناسازگارند. آنجا که عشق باشد، انسان محاسبه چیزی را نمی کند، اما آنجا که پای محاسبه به میان بیاید، عشق امکان ناپذیر است. عشق در جایی آغاز میشود که محاسبه تمام شده باشد و به کنار رفته باشد.

در واقع خداوند دو صنف انسان آفریده است؛ کسانی که اهل محاسبه اند و کارهای شان را دقیقا محاسبه می کنند و می شمارند و ارزیابی می کنند و کسانی که فارغ از محاسبه اند. به این گروه «عشق» عطا شده است. اینان در هر کاری که هستند، بدون متر و معیارهای اهل خط کش عمل می کنند.

 همچو در کان خاک و زر کرد اختلاط

در میانشان صد بیابان و رباط

مولانا می گوید : خداوند بیابان و در را با هم مخلوط کرده است اما «خاک» کجا و «در» کجا؟ خاک کجا و افلاک کجا؟ در علوم نجوم این بحث وجود دارد که جنس افلاک از خاک نیست. البته عناصر چهارگانه در اینجا مطرح است که یکی از آنها خاک است، اما جالب است بدانید که «خاک» در اینجا در مقابل «آتش» و «هوا» جایگاه چندانی ندارد.

علامه عیانی در «مفاتیح المغالیق» که یکی از مهمترین متون علوم غریبه است، می نویسد:  «و آب را با آتش مخالفت است و خاک را با باد. همچنین آتش و هوا دوست یکدیگرند و آب و خاک همچنین و آتش را با خاک مسالمت است در یبوست و آب را با هوا مسالمت است در رطوبت.» (مفاتیح المغالیق / ۲۷۰)

باری، همه اینها مقدمه است، تا به اصل سخن برسیم و آن این است که:

گر ولی زهری خورد نوشی شود

ور خورد طالب  سیه هوشی شود

سخن از «ولی» است. عنوان این مطلب در دفتر اول «مثنوی» این است: «در معنی آنکه آنچه ولی کند مرید را نشاید گستاخی کردن…»

موضوع «ولی» یا «ولایت» در عرفان بحث بسیار مهم و تعیین کننده ای است. مولانا و طبعا دیگران هم درباره جایگاه ولی و حدود ولایت بحث کرده اند. ما در این بحث ها، بارها در این خصوص صحبت کرده ایم. تصریح مولانا و غیر او، از کملین این است که اگر زمانی یک “ولی “کامل، کلامی را گفت، شما نگویید غلط است زیرا کلام ولی یا واقعا صحیح است و یا در آینده صحیح می شود! در واقع، در سخن، برداشت، فهم، تلقی و تفسیر «ولی» هیچ شکی نیست. البته این سخن، صرفا در باب «ولی» عرفانی و ولی «صاحب دم» صادق است نه هر کسی. سیاستمداران بی میل نیستند که مانند یک «ولی» متبع باشند، اما سخن در اینجا، از مردان خداست، نه از کسانی که خدا را سه طلاقه کرده اند.

 

«ولی» – مشروط به اینکه ولایتش احراز شده باشد و صعودش به مقام والای ولایت کلیه تحقق پیدا کرده باشد – مصلحت کبری و عظمی و عظیم را می بیند و چون رابطه  او و خدا صحیح هست، علی التحقیق هرچه بگوید همان می شود.  گاهی «ولی» چیزی را می گوید که از نظر ما ناممکن است. در این قبیل موارد، ما فتوا به توهم می دهیم و «ولی» را از ولایت ساقط می کنیم؛ ولی مسئله در «دیدن» است، او می بیند و دیده اش را می گوید، ما نمی بینیم و ندیده مان را انکار می کنیم.

در اینگونه موارد، کلام وی، مانند تکوین است و در حقیقت ایجاد می کند. در مباحث علوم غریبه، این هست که اگر کاملی با یکی از طرق این علم، چیزی را بگوید، همان می شود. «همان می شود» یعنی اگر لازم باشد جهان به هم بریزد، میریزد ولی همان می شود. البته لزومی هم ندارد جهان به هم بریزد. راه تحقق کلام ولی بی پایان است و با یکی از طرق این امر حاصل می شود. این مسئله شدت اتصال «ولی» با «والی» را می رساند که خداوند است.

«ولی» در این تراز، یعنی شمس تبریزی که با نظر او، و نترس و بگو «یک نظر» او، مولانایی ساخته شده است که هشتصد سال است در برابر جهان قرار دارد و «مثنوی» یکی از آینه های وجودی اوست. چه کسی می تواند شعاع وجودی مولانا را به صورت دقیق کشف کند؟ چه کسی قادر است به مغز کلام مولانا نفوذ کند؟ عقول قوی صدها سال  باید بدوند تا به ابعاد کلام مولانا و شخصیت او  برسند و این اثر ولایت و «ولی» است. «ولی» که می گوییم، یعنی این.

“ولی” یعنی آقا سیدعلی قاضی که با یک کلام، انسانی را «تغییر» ماهوی می دهد. شنیده اید که علامه طباطبایی نقل می کند: در نجف، سرگشته بودم. سید کنارم آمد. گفت: شما آقای سید محمد حسین هستید؟ ما قوم و خویشیم. شما را خواهم دید. بعد هم این جمله را گفت: پسر جان! دنیا می خواهی نماز شب بخوان، آخرت می خواهی نماز شب بخوان! با همین گفتگو، با همین دیالوگ، با همین اشارت، آقای طباطبایی می شود «علامه طباطبایی» که امروز کمتر کسی نمیداند این مرد چه مکانت و وزانت و چه رتبه ای در انسانیت دارد.

این مرد آبروی شیعه است. همین آبرو، محصول یک نظر از نظرات «ولی الله» است. خود آقای قاضی هم محصول ولی الله است و به همین ترتیب.

«ولی»، «ولی» است. خودش است و ملاکات خودش را دارد.  با ملاک و مقیاس های عوام کار نمی کند. اشکال در این است که ملاک های ما ولایی نیست. ما ملاک های «اولیا» را نمی فهمیم و معمولا با ملاک های خودمان می سنجیم و قضاوت می کنیم.

دامنه سخن وسع است. حق این مطلب به این سهولت ادا نمی شود. مثقال های متعددی وجود دارد که برای تبیین بحث «ولی» بسیار ضروری است. نمونه اعلایش همان است که قرآن در داستان موسی و «خضر» نقل می کند و انصافا ماجرایی عمیق و فکر سوز است. غالب مفسرین، تا پیش از این داستان به گونه ای حرف زده اند، بعد از این داستان به گونه ای دیگر. خواهش می کنم تفاسیر این داستان را ببینید تا عیار قرآن شناسی مفسرین برایتان آشکار شود.

غیر از قرآن کریم، در متون عرفانی ما نیز مطالبی آمده است. در خود مثنوی دهها نمونه وجود دارد و ما نحن فیه یکی از نمونه هاست.

برای اینکه بدانید کار “ولی” درست است و فقط باید از او تبعیت کنید و نباید از او اشکال بگیرید، مولانا این نمونه را بیان می کند:

رب هب لی از سلیمان امده است            که مده غیر مرا این ملک دست

تو مکن با غیر من این لطف و جود                 این حسد را مانَد امّا آن نبود

نکته‌ی لا یَنبغِی می‌خوان به جان                 سِرّ مِن بَعدی ز بُخلِ او مدان

بلکه اندر ملک دید او صد خطر                     موبمو مُلک جهان بُد بیم سر

بیم سَر با بیم سِر با بیم دین                      امتحانی نیست ما را مثلِ این

پس سلیمان همّتی باید که او                    بگذرد زین صد هزاران رنگ و بو

      با چنان قوّت که او را بود هم       موج آن مُلکش فرو می‌بست دم

چون برو بنشست زین اندوه گرد                  بر همه شاهانِ عالم رحم کرد

    شد شفیع و گفت این ملک و لوا         با کمالی دِه که دادی مر مرا

    هرکه را بدهی و بکنی آن کرم                    او سلیمانست و آنکس هم منم

او نباشد بَعدی او باشد معی                     خود معی چه بود منم بی‌مُدّعی

سلیمان که یکی از یک اولیای خداست، روزی دست به دعا بلند کرد و چنین گفت:  خدایا! سلطنتی را که به من داده ای، به احدی دیگر نده! این لطفت را فقط در حق من روا دار!

دعای عجیب و غریبی است. هر کس که این دعا رابشنود، فکر می کند این چه پیامبری است که هم شاه است، هم بخیل و هم حسود؟

مولانا می گوید: صورت این خواسته یا دعا و مطلوب سلیمان حسد است، ولی اشتباه نکنید، سلیمان ولی است، نه حسود. اگر به جنبه ولایی سلیمان دقت کنید، و  به این نکته توجه کنید، تردید نخواهید کرد که سلیمان از روی بخل و حسد این کلام را نگفت بلکه او خطرات  و آفات پادشاهی و سلطنت را دید که چقدر طاقت فرسا و سخت و دشوار است، به همین جهت، گفت: خدایا این بلیه را به دیگری مده! این کار ظرفیت و طاقت می خواهد و هرکسی ندارد. پس، خدایا به کسانی که این ظرفیت را ندارند، این مسئولیت را نده. این عین عبارت مولاناست:

هرکه را بدهی  و بکنی آن کرم

آن سلیمانست و ان کس هم منم

خدایا هرکس این قدرت را به او بدهی، سلیمان می شود با همه مختصات سلیمانیت و آن من منم. دیگری را به این بلا دچار نکن!

این کجایش بخل و حسد است؟ در مو به موی سلطنت عالم، خطر از دست دادن سر و دین و ایمان و شرافت و کرامت هست. مگر ندیده ایم چه اشخاصی با کمترین ریاست ها و قدرت ها ساقط شده اند؟ مگر ندیده ایم چه بزرگانی به دست قدرت، از خداوند باز مانده اند؟ مگر در تاریخ نخوانده ایم که چه نیکنامانی با شمشیر قدرت بزرگ ترین جنایت ها را مرتکب شده اند؟

خاطرم هست که در یکی مباحث «زندگی ایرانی» و «ذهن دوم» به این موضوع اشاره کردیم و گفتیم که : مردان بزرگی را می شناسیم که با رسیدن به قدرت از بزرگی اعراض کردند و سلطنت معنوی را به سلطنت مادی فروختند. گفتیم که: مردان بزرگ، اگر به سلطنت ظاهری بسنده کنند، از هر سلطان ویرانگر تر می شوند.

باری، سلیمان چون این خطرات را می دانست، چنین درخواستی از خدا کرد و در واقع، در حد خودش، این بلا را به جان خرید. با این ملاک، سخن سلیمان بلند و شامخ است، اما هر کسی این حرف را نمی فهمد. حرف یک “ولی” را ولی شناس می فهمد.هرکس اهل ولایت نباشد این معنی را درک نمی کند.

پس سلیمان همتی باید که او

بگذرد زین صد هزاران رنگ و بو

برای اینکه کسی بخواهد از تمتعات دنیا و حب مقام بگذرد، حقیقتا باید سلیمان همت باشد وگرنه همه برای کسب قدرت، حاضرند جان بدهند. نمونه زیاد است، اجاز بدهید وارد نمونه نشویم که اسباب تفصیل است.

با چنان قوت که او را بود هم

موج آن ملکش فرو می بست دم

سلیمان با همه قدرت معنویی کهخ داشت، گاهی تحت تاثیر موج قدرت قرار می گرفت. ببینید قدرت چه امواجی دارد که حتی دامان او را هم می گرفت. لذا او با علم به این مقولات،  از خدا می خواست که کسی را مبتلا به بلای قدرت نکند!

پس اگر حرف “ولی” را نمی فهمیم، معنای خودمان را بر او غالب نکنیم بلکه سکوت کنیم تا روزی حقیقت آشکار شود. در مقابل ولی باید تمکین کرد، یا به کلام یا به سکوت. هر کاری که “ولی”می کند صحیح است، نه اینکه هرکاری که ما فکر می کنیم صحیح است و “ولی” باید انجام دهد. به قول مولانا: هرچه آن خسرو کند، شیرین کند.

کار غلط او هم درست است چه برسد به درستش.

مولانا در ادامه می گوید اینجا مبحثی را مطرح می کند که می گوید که قابل توضیح است ولی فعلا در صدد بیان آن نسیت و می خواهد داستان مرد و زن را بگوید:

شرح این فرضست گفتن، لیک من                باز می‌گردم به قصّه‌ی مرد و زن

 کار مولانا همیشه همین است. پیوسته بذری می کارد و متن را به حاشیه تبدیل می کند و حاشیه را به متن. در مجموع ، از معارف سخت و صعب بشری چیزی نمانده که مولانا مطرح و حل نکرده باشد.

 

صوت شرح مثنوی

مورخه ۹۵/۱۱/۲۸

 

نگاه مولانا به ماجرای مرد و زن

 

ماجرای مرد و زن را مخلصی

باز نی جوید درون مخلصی…

در این ابیات، ما با نگاه مولانا به مقوله زن آشنا می شویم. در واقع، نگاه مولانا به مرد و زن را می توان از خلال ابیات مثنوی دید و شناخت. در ابیات پیش رو، مولانا خلاصه ای از “ماجرای” مرد و زن را بیان می کند.

جالب است که مولانا تعبیر به «ماجرا» می کند. ماجرا یعنی حادثه. پدیده است و پدیده گی در آن است و با “داستان” فرق دارد. مسئله مرد و زن  ماجراست؛ یعنی زن و مرد باهم طراز نمی شوند. ممکن نیست که این دو یک حرف را بر زبان بیاورند و مثل هم فکر کنند. اگر حرف آنها یکی باشد و اختلافی نباشد مرد بودن و زن بودنی در کار نخواهد بود و در این صورت، هر دو مرد یا هر دو زن خواهند بود و زنی و مردی از میان برخواهد خواست.

ماجرای مرد و زن افتاد نقل…

مولانا باز هم کلمه “ماجرا” را به کار می برد؛ یعنی مسئله طبیعی نیست و حالت طبیعی ندارد. داستان مرد و زن مانند داستان عقل و نفس است که جدای از همند گرچه می توانند در بدن واحد جمع شوند. به طور کلی، عقیده صحیح این است که زن و مرد دو جنس نیستند بلکه دو نوع و دو گونه هستند.نوعا باهم فرق دارند.

 

این زن و مردی که نفس است و خرد…

زن مظهر نفسانیت است و مرد مظهر خردانیت است و این را باید درست بدانید تا معنای نیک و بد را به درستی تفسیر کنید.

 

وین دو بایسته درین خاکی سرا…

هردوی نفس و عقل یا زن و مرد، در همین زمین و عالم ماده زندگی می کنند ولی در شبانه روز با هم ستیز دارند.اینها دو قطب مخالفند و ساختار آنان به این گونه قرار داده شده است.

 

زن همی خواهد هویج خانگاه…

زنها لوازم آشپرخانه می خواهند و آنچه به درد رونق و رفاه زندگی می خورد را طالبند.

برای خانمها این مهم است که دیگری در مورد آنها چه فکری می کند چون برای دیگری زندگی می کنند. البته این مسئله ذات و هویت آنهاست و خطا هم نیست. ولی مرد هرگز به دیدگاه دیگران کاری ندارد و این لازمه ی شخصیت آنان است.

 

نفس همچون زن پی چاره گری…

در نگاه مولانا: زن مظهر نفس است و کار او تامین آن چیزی است که مایل است داشته باشد ولی مآل اندیش نیست.مرد و زن دو قطب ناهمگون هستند که به دو سوی مخالف هم کشیده می شوند‌.

زنان گاه خاکی می شوند و گاه سروری می کنند.افراط در ذات آنهاست و مدل و ساختار آنان اینچنین است.یک روز به شدت عاطفی می شوند که معمولا قبل از ظهر است ولی بعد از ظهر به شدت سخت گیر می شود.

 

عقل خود زین فکرها اگاه نیست…

اما مرد مانند تخته چوبی ثابت است و اصلا تغییر نمی کند .اگر جهان دست زنان بود دائما جای خورشید را عوض می کردند که گاه زمین یخبندان شود و گاه سرسبز ، گاه از مشرق طلوع کند و گاه از مغرب.به عواقب آن هم اندیشه نمی کنند.بسیاری از تصمیمات غیر قابل برگشت را خانمها می گیرند زیرا مرد که مظهر عقل است مآل اندیش است و امتحان و آزمایش می کند. به همین جهت گفته می شود: در غالب ورشکستگی ها پای یک زن در میان است!

عقل، به رفاه مادی کار ندارد و به قول مولانا “الله اندیش” است. الله به معنای غایت الغایات است. مردان کلان اندیش اند و به عواقب امور فکر می کنند.

جنس کلام عقل، معقول است و جنس کلام نفس، منفوس است. نفس، عقل را قبول ندارد و عقل نیز نفس را .

بدین ترتیب، بار آفرینش روی دوش دو نوعی است که یکدیگر را قبول ندارند. بخش مهمی از اشکالات فعلی دنیا برای همین ناسازگاری ساز های زن و مرد است.یکی “درآمد” میزند و آن یکی “اوج” می زند هرچه این می زند آن یکی مخالفش را می زند. لذا اگر تعارض واقعی در کره زمین حکمفرماست، از این ناحیه است.

 

درس مثنوی ۲۸ بهمن ۹۵

عشق از دیدگاه مولانا

 

سوال: این میراثی که در ادبیات ما از عشق بر جای مانده بسیار غمناک و جگرسوز است و سرشار از غصه و رنج و ناکامی است گویا سرشت عشق این است که وجود را بسوزاند و انسان را دچار غم کند و او با همین وجود پر غصه زندگی کند و عمرش به پایان برسد و عشق هم همچنان در دور و در قاف بماند. پس این عشق چه فایده ایی دارد که کنه آن نرسیدن و عدم وصول و غصه است؟ اگر بناست مقصد حاصل نشود، عشق چه معنایی دارد؟

جواب: سخن درستی است و تنها به ادبیات ما منحصر نیست.ادبیات ما واقع گراست و بازتابی از حیات انسانی است و طبیعتا چنین تصویری در این آینه افتاده است.هر کجاکه پای بشر به آن رسیده و در هرکجا که تاریخ ، زندگی و روایت حیات انسانی هست ، پای عشق در میان است و هرجا عشق باشد اندوه و غصه و ناکامی نیز هست.این مسئله در شرق شدیدتر از غرب خودنمایی می کند.

عشق ، “ماجرا”ست نه داستان؛ در ماجرا یک حالت حادثگی و پدیده گی، کنش و واکنش  و دیالکتیک وجود دارد یا به عبارت دیگر یک “گرفت و گیر” در آن وجود دارد.در هنر اصیل ایرانی بحثی داریم به نام “تشعیر” به معنای مویینه کاری.

حاشیه ی صفحات را با یک ورق طلا یا نقره بطور ظریف زراندازی میکردند و به آن تشعیر می گویند.قدما در تشعیر شیر و پلنگ و روباهی بکار می بردند که در حال گرفتن آهو یا شکاری دیگر است و یا اژدهایی را به تصویر می کشیدند که آتش از زبانش شعله می کشد و پرنده ایی در نزدیکی آن پرواز  می کند.بدین سان نوعی “گرفت و گیر” را در تشعیر نمایش می دادند.

شاهد مثال ما در این مثال ، گرفت و گیر داشتن ماجرای عشق است.عاشق و معشوق تقابل دارند و نقیض یکدیگرند چرا که اگر یکی شوند بدین صورت که هر دو عاشق شوند یا هر دو معشوق گردند،کل بساط عشق برچیده می شود ،تقابل در جایی شکل می گیرد که دو چیز روبروی هم باشند.اما اگر کنار یکدیگر باشند  ترادف و رفق صورت می گیرد.

در عشق ، حالت حصر وجود دارد و حتما یک طرف باید عاشق باشد و طرف دیگر معشوق، اگر اینگونه نبود دیگر عشقی نیست بلکه رفاقت و دوستی است.البته این تقابل در عشق به معنای نفرت داشتن نیست بلکه ادای نفرت است که معشوق از خود در می آورد تا معشوقیت کند و عاشق را در عشق خود ، مصرتر نماید.

کل داستان عشق را در این بیت می توان دید:

اگر با من نبودش هیچ میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی

اگر معشوق به ما نظر ندارد و دل بسته ی ما نیست پس چرا به ما بی محلی کرد و ظاهرا بی لطفی نمود؟ اینکه معشوق، سنگ بلا را بر سر عاشق میزند نشان از معشوقیت وی دارد.عاشق باید عاشقیت کند و معشوق نیز باید معشوقیت کند.هرچه معشوق، معشوق تر میشود، عاشق ، عاشق تر می شود.لذا اگر کسی از عشق ابراز خستگی کند عاشق حقیقی نیست چرا که اصلا  در عشق، خستگی معنا ندارد.پس اگر غم و رنج و دردی در عشق هست، از ذات عشق بر می آید.در جایی که این ویژگی ها نباشد و معشوق از معشوقیت خود دست بردارد، دیگر عشقی در کار نیست و تبدیل به وصل شده است.

عاشق ، تمام معنایافتن خویش را برگرفته از معشوق خود می داند و اگر او را از دست دهد تمام معنی خود را از دست داده است و تبدیل به یک مرده ی متحرک می شود.عشق، چیزی است که لحظه به لحظه ، رنج از آن در می آید و عاشق همواره نگران و چشم به راه معشوق است.این همان فنای در عشق است که تبدیل به رنج می شود.عاشق، خطای معشوقش را خطا نمی بیند آنچنانکه بقیه می بینند و تمام توان خویش را در  جهت آرامش معشوق بکار می گیرد.این ها قوامیس و قوانین عشق است.

عشق، درد و رنج دارد و پر غوغاست.علاج هم ندارد.

داستان عشق، داستان جوشش حیات و زایندگی عالم است ، هر زایشی هم درد بدنبال دارد. بطور کلی هر چیزی که از معبر توالد و تناسل عبور می کند دردناک است گویی حیات را می شکافد و بیرون می زند.

در زاییده شدن و به عالم آمدن ، خطر وجود دارد.عشق هم از همین سنخ است و خطر دارد و خطر، خوف را بدنبال می آورد.بنابراین عشق، تراژیک هست و خواهد ماند.

دفتر اول :

ماجرای مرد و زن را مخلصی

باز نی جوید درون مخلصی…

 

نگاه مولانا به مرد و زن است.خلاصه ایی از “ماجرای” مرد و زن را می خواهد بگوید. او تعبیر به ماجرا می کند.ماجرا یعنی حادثه و پدیده ایی در آنست و با “داستان” فرق دارد. ماجراست یعنی زن و مرد باهم طراز نمی شوند و ممکن نیست آن دو یک حرف را بر زبان آورند.اگر حرف آنها یکی باشد و اختلافی نباشد مرد بودن و زن بودنی در کار نیست.هر دو مرد یا هر دو زن هستند گرچه در ظاهر متفاوتند. اینکه خانم ها لگام به اقایان زده اند، هنر عظیمی است!

 

ماجرای مرد و زن افتاد نقل…

مولانا باز هم کلمه “ماجرا” به کار میبرد یعنی طبیعی نیست.داستان مرد و زن مانند داستان عقل و نفس هستند که جدای از همند گرچه می توانند در بدن واحد جمع شوند.

زن و مرد دو جنس نیستند بلکه دو نوع و دو گونه هستند.نوعا باهم فرق دارند.

 

این زن و مردی که نفس است و خرد…

زن مظهر نفسانیت است و مرد مظهر خردانیت است و این را باید درست بدانید تا معنای نیک و بد را به درستی تفسیر کنید.

 

وین دو بایسته درین خاکی سرا…

هردوی نفس و عقل یا زن و مرد در همین زمین و عالم ماده زندگی می کنند ولی در شبانه روز با هم ستیز دارند.اینها دو قطب مخالفند و ساختار آنان به این گونه قرار داده شده است.

 

زن همی خواهد هویج خانگاه…

زنها لوازم آشپرخانه میخواهند و آنچه به درد رونق و رفاه زندگی می خورد را طالبند.

برای خانمها این مهم است که دیگری در مورد آنها چه فکری می کند چون برای دیگری زندگی می کنند. البته این مسئله ذات و هویت آنهاست و خطا هم نیست. ولی مرد هرگز به دیدگاه دیگران کاری ندارد و این لازمه ی شخصیت آنان است.

 

نفس همچون زن پی چاره گری…

زن مظهر نفس است و کار او تامین آن چیزی است که مایل است داشته باشد ولی مآل اندیش نیست.مرد و زن دو قطب ناهمگون هستند که به دو سوی مخالف هم کشیده می شوند‌.

زنان گاه خاکی می شوند و گاه سروری می کنند.افراط در ذات آنهاست و مدل و ساختار آنان اینچنین است.یک روز به شدت عاطفی می شوند که معمولا قبل از ظهر است ولی بعد از ظهر به شدت سخت گیر می شود.

 

عقل خود زین فکرها اگاه نیست…

اما مرد مانند تخته چوبی ثابت است و اصلا تغییر نمی کند .اگر جهان دست زنان بود دائما جای خورشید را عوض می کردند که گاه زمین یخبندان شود و گاه سرسبز ، گاه از مشرق طلوع کند و گاه از مغرب.به عواقب آن هم اندیشه نمی کنند.بسیاری از تصمیمات غیر قابل برگشت را خانمها می گیرند زیرا مرد که مظهر عقل است مآل اندیش است و امتحان و آزمایش می کند.

به همین جهت در غالب ورشکستگی ها پای یک زن در میان است.

عقل، به رفاه مادی کار ندارد و به قول مولانا “الله اندیش” هستند.الله به معنای غایت الغایات هست.مردان کلان اندیش اند و به عواقب امور فکر می کنند.

جنس کلام عقل ، معقول است و جنس کلام نفس، منفوس است.نفس، عقل را قبول ندارد و عقل نیز نفس را ، بار آفرینش روی دوش دو نوعی است که یکدیگر را قبول ندارند. بخش مهمی از اشکالات فعلی دنیا برای همین ناسازگاری ساز های زن و مرد است.یکی “درآمد” میزند و آن یکی “اوج” می زند هرچه این می زمد آن یکی مخالفش را می زند ، لذا جهنم واقعی در کره زمین حکمفرما می شود.

 

 

***************

صوت درس مثنوی.

مورخه ۹۵/۱۱/۱۴

مولانا میان متن و حاشیه

 

در جلسه گذشته بخشی از داستان طوطی و بازرگان را عرض کردیم و گفتیم مولانا به انچه پیش رو دارد و دریافت کرده است وفادار نمی ماند ، مرتبا حاشیه می رود و خروج میکند و مطالبی را می آورد و تبدیل به حواشی می کند.گاه حواشی به قدری پررنگ و پر عمق هستند که آنها هستند که متن را به حاشیه تبدیل می کنند.

مثالی عرض کنم : با توجه به جایگاه فرش شناسی در فرهنگ ایرانی ، می دانیم در هر فرشی چند حوزه داریم.به ردیف های کناری فرش ، حاشیه و به فضای داخل حاشیه متن می گویند که مشتمل بر لچکی ، مرکز و … است.

اگر حاشیه به اندازه ایی زیبا باشد که هرکس فرش را دید دیگر به متن فرش ، کار نداشته باشد در واقع حاشیه تبدیل به متن شده است؛ حاشیه ایست که متن را به حاشیه برده است . یعنی حاشیه را به قدری ظریف و دقیق و به لحاظ رنگ به قدری چشمگیر و قوی قرار میدهند و متن را با رنگ های ضعیف و مرده پر می کنند که بیننده فرش را فقط به خاطر حاشیه زیبای آن می خرد. گاهی هم برعکس قرار می دهند و متن را فوق العاده درخشان و چشم نواز می گیرند و به حاشیه اهمیت نمی دهند.

کار مولانا نیز به لحاظ متن و حاشیه اینگونه است و بسیار پر نوسان. اصلا نظرش این نیست که حاشیه بی اهمیت است و متن مهم است گرچه متن برای او مهم است و روی آن کار می کند و مرکز و کانون هایی را تصور می کند ولی خودش را در متون غرق نمی کند و راه حواشی را آنچنان باز گذاشته که گاه بر متن غلبه می کند.

مولانا اسیر دست متن نمی شود. هر موقع طبعش استدعا می کند متن را به حاشیه و حاشیه را به متن می برد و تجربه هم نشان می دهد کار او ثمربخش تر است و این دلیل بقای مولاناست.قصه و حکمت را به هم آمیخته است.برخی نفوس همان خط قصه را می خواهند دنبال کنند و برخی نفوس اینگونه نیستند و بندبند نوشته را می خوانند و به ادامه اش کاری ندارند.

کتاب “کلیدر” آقای  دولت آبادی به قدری قوی و دلنشین است که صدای پتکی که بر سر کلمه می زند آشکار است. نثر این کتاب کاملا میزان و موزون و با تعابیر فاخر است. خود ایشان اذعان داشته است که: نگارش این کتاب، یک اتفاق بود که در من افتاد و دوره ایی در وجود من بود و تمام شد. ‌

در این کتاب نیز حواشی از متن خیلی مهم تر است. کلماتی که در باب انسان و حقیقت، زندگی،طبیعت و زمان بر زبان آورده هنوز مهم است . خط قصه در این کتاب ،در روزگار امروز آنچنان اهمیتی ندارد ولی حواشی آن خیلی مهم است و حالت آهنگرانه ای دارد که کلمات را در کوره می برد و آنگاه بیرون می آورد  و از آن  زنجیر و حلقه درست می کند. دریافت های او هنوز اصالت دارد و یادگار یک اندیشه ی ورزیده است.

پس بطور کلی، نباید فریب متن را خورد.هیچ دلیلی بر اصل بودن متن و فانی شدن در متن نداریم. جور دیگر باید دید.شمس تبریزی یکی از افرادی است که جور دیگری نگاه کرده است؛ زمین را بالا برده و آسمان را به زمین آورده.

مولانا حاصل این مکتب است.پس نباید جایگاه ها را ثابت دید.چنانچه سمت چپ و راست ، شرق و غرب، شمال و جنوب یا… نسبی و قابل تغییر است.

باری این درس را از مولانا بگیریم که قوالب و اصول را بشکنیم، البته شکستن به معنای نابود کردن نیست ، مولانا زوایا را دگرگون می کند. از منظرهای مختلف نگاه می کند و چیز نویی از آن پدید می آورد.آیا ما به نماز و روزه مان که کلمات و حرکات ثابتی دارند به گونه ایی دیگر نگاه می کنیم؟

آیا برداشت جدیدی از کلمات آن می کنیم؟ایا نمازی که آیت الله سید علی قاضی و آیت الله بهجت می خواندند با نمازی که ما میخوانیم یکی است؟خیر. آنها نماز را جابجا کرده اند و موتور نماز را پایین آورده اند و پیچ و مهره هایش را باز کرده و سیم هایش را درست کرده اند و آلودگی ها را تمیز نموده اند. آیا ما نماز را این چنین گشوده و موشکافی کرده ایم؟!

نماز را دست مولانا بدهید و ببینید چه میکند! به همین جهت اینها با دو رکعت نماز هر کاری را می توانند انجام دهند ، چه بسا با یک یا علی ، جهانی را عوض می کنند.

چطور این کارها را می کنند؟ چون یک بار این موتور را کاملا پایین آورده اند و حتی موتور خودشان را گشوده اند.تمام اضلاع و بند بند خودشان را باز کرده اند، خلقتش را دیده اند و طبع ، قدرت ، برد و سوخت و ساز نفسشان را نگریسته اند و حالات مختلف آنرا بررسی کرده اند.آنها اوصاف نفس خود را استخراج کرده اند و در مرتبه ی بعد سراغ عقل را رفته و خصلت، قدرت و اوج و حضیض آن در آورده اند.

سپس سراغ روح رفته و ویژگی های آن را بررسی کرده اند .بدین سان به خودشناسی کاملی دست یافته اند و همین به والله سرچشمه ی معارف است.خودت را بشناس و دیگر هیچ کاری نکن و هیچ نیاموز.خودت را بشناس و راحت بخواب.حال این سوالات مطرح است که چه کس می تواند خود را بشناسد و چرا بشناسد و شناسنده کیست و شناخته شده کیست.

پس از رسیدن به مرتبه ی خودشناسی، دیگر تو حکیم میشوی و حتی از حضرت ادم برای خدا عزیزتر هستی. خدا در قران فرموده است : “وجعلنا فی الارض اله.”

خلیفه یعنی جانشین و جایگزین ولی چون در زمین دو اله نباید باشد گفته است جانشین ما.

جعلنا یعنی نصبنا( ما منصوب کردیم ).

خداوند برای اینکه این انتساب ، رسمی شود فرشته ها را صدا کرد که بر انسان سجده کنند و شاهد ماجرا شوند.

الغرض اینکه چیزهایی هست.خودت را بشناس.علامه طباطبایی فرموده است : ما در عالم کاری غیر از خودسازی نداریم‌.خودسازی هم امکان ندارد مگر با خودشناسی.انکس که خود را بشناسد در واقع خود را ساخته است‌.همه ی اینها را برای این گفتیم که بگوییم مولانا صاحب نگاه دیگر است و نگاه دیگر را از خودشناسی کسب کرده است.شما هم اگر خود را بشناسید همین گونه می شوید چون قدرت های خود را کشف می کنید و بخش مستور وجودتان را کشف می کنید.شما بخش قوی را کشف می کنید یعنی همان بخشی که اگر به آن دست بزنید ارتعاشش تا کجا می رود و متوجه می شوید در عالم چه کار باید بکنید.ا

تلاف عمر نمی کنید و وقت را تلف نمی نمایید و صاف ، پروازتان را می کنید.پرندگی می کنید و آن کمال حقیقی شما خواهد بود.خود را که شناختید راه کمال باز می شود.ولی اگر خود را نشناسید همین طور کورکورانه ادامه ی راه می دهید.به شمال می روی در حالی که دقیقا باید به طرف جنوب میرفتی.آیا میدانی برگشتن چقدر سخت است ؟ تازه مگر می پذیری که برگردی؟ ۱۲۴ هزار پیامبر هم هدایتت کنند قبول نمی کنی.پیامبران از این عناد مردم بسیار به سختی و اذیت افتادند.

آدمی که خود را نمی شناسد مانند کسی است که در حال راه رفتن روی دستش باشد.حال هرچه به او بگویی صدر و ذیلت عوض شده ، او نمی پذیرد.اما اگر کسی خود را بشناسد به راز آفرینش دست پیدا می کند، خدا را می شناسد، سنخیت و جنسیت را می شناسد و جمیع معارف دستش می آید.خدا چنین قانونی را قرار داده است.مولانا اگر مولانا شده و حرف هایی زده و اثری بجا گذاشته برای همین خودشناسی بوده است.اگر صاحب دل باشی سلطان عالم می شوی.چقدر فرق است بین پادشاه جسم ها و شاه دل ها.

به همین مقدار بسنده می کنیم و از خداوند می خواهیم که به ما معرفت ارزانی بدارد.

تفسیر مثنوی / ۴

قصه دانه و دام

 

گر چه سر قصه این دانه ست و دام

صورت قصه شنو اکنون تمام‌

گر بیان معنوی کافی شدی

خلق عالم عاطل و باطل بدی‌

گر محبت فکرت و معنیستی

صورت روزه و نمازت نیستی‌

هدیه‌های دوستان با همدیگر

نیست اندر دوستی الا صور

تا گواهی داده باشد هدیه‌ها

بر محبتهای مضمر در حفا

ز آن که احسانهای ظاهر شاهدند

بر محبتهای سر ای ارجمند

شاهدت گه راست باشد گه دروغ

مست گاهی از می و گاهی ز دوغ‌

دوغ خورده مستیی پیدا کند

های و هوی و سر گرانیها کند

آن مرایی در صیام و در صلاست

تا گمان آید که او مست ولاست‌

حاصل افعال برونی دیگر است

تا نشان باشد بر آن چه مضمر است‌

یا رب آن تمییز ده ما را به خواست

تا شناسیم آن نشان کژ ز راست‌

حس را تمییز دانی چون شود

آن که حس ینظر بنور اللَّه بود

ور اثر نبود سبب هم مظهر است

همچو خویشی کز محبت مخبر است‌

نبود آن که نور حقش شد امام

مر اثر را یا سببها را غلام‌

یا محبت در درون شعله زند

زفت گردد وز اثر فارغ کند

حاجتش نبود پی اعلام مهر

چون محبت نور خود زد بر سپهر

هست تفصیلات تا گردد تمام

این سخن لیکن بجو تو و السلام‌

گر چه شد معنی در این صورت پدید

صورت از معنی قریب است و بعید

در دلالت همچو آب‌اند و درخت

چون به ماهیت روی دورند سخت‌

ترک ماهیات و خاصیات گو

شرح کن احوال آن دو ماهرو

(دفتر اول مثنوی)

در جلسه قبل عرض کردیم از نگاه واقع بینانه ی مولانا زن و مرد دو تبار جداگانه اند. یکی از سنخ عقل است، دیگری از سنخ نفس.

این یک حرف مصلحت آمیز یا معمولی نیست بلکه دریافت است. ادراک اوست از عالم واقع. مولانا چون صاحب تموجات ذهنی است. ذهن او در یک مسیر و واحد، محصور و منحصر نمی شود از همین داستان زن و مرد، پرنده ی فکرش پر می کشد و به جای بسیار دور دیگر سفر می کند.

مولانا واقعا صاحب پرش ذهنی است و مطلقا سازگاری ندارد بااینکه در یک مسئله، خلاصه شود.ذهن او از حاشیه ایی به حاشیه ی دیگر می رود  و بطور کلی در حواشی است.او متون را جدی نمی گیرد و تصغیر و تحقیر می کند و متن را به حاشیه می برد.از مولانا نمیتوان انتظار این را داشت که در یک خط حرکت کند  و مانند فردوسی خط واحد داستانی را پیش بگیرد و تا انتهای آن، بدون حواشی حرکت کند.(شاهنامه)

در کار مولانا ، خط واحد نیست بلکه خطوط است و از آنها تصویری شگرف و منحصر بفرد در می آورد.شان مولوی این است که از داستانها رشته هایی بیرون می کشد و برداشتهای روحانی استنباط می کند و قواعد روان شناختی را استخراج میکند.او از قصه ها چیزهایی در می آورد که میشود با آنها صاحب ارتعاشات روحی شد و مناسب حال است.

او از قضایای صامت و ساکن و مرده ،یک هیجان هایی در می اورد و به وجد می آید.گویی نامکشوفات را کشف می کند؛ نگاهی به داستان آدم و حوا می اندازد و نانوشته ها را می خواند،ضمایر قضایای باطنی را درک می کند و سفری می کند به آن لحظه ایی که قابیل ، هابیل را کشت و در آن فضا یک چیزهایی را می بیند که کسی تا کنون ندیده و نگفته است.او همه ی ما را هابیل ها و قابیل ها می بیند.شرایط ما را به گونه ایی تفسیر می کند که پیشینیان نیز همین شرایط را داشته اند.او معتقد است از گذشته باید چیزهایی را آورد و برداشت کرد و در زمان حال ، وارد نمود که تحویل روح داده شود.اینها غذای روح است.

به عبارت دیگر مولانا انسانی است که در عمق قضایا و بواطن سفر می کند و در غیب ،سیر می کند و قضایایی را شکار می کند که قبل از او کسی آنها را شکار نکرده است. او یک صیاد است.

یکی از اساتید در باب دکتر “باستانی پاریزی” گفته است که او “صیاد لحظه های تاریخ ایران” است. ولی صیاد واقعی  مولانا است، با این تفاوت که مولانا ، شکارهایش را خودش می سازد و پیدا می کند.ا

ین غزال و شیر، این دقیقه ی روحانی و فلان نکته ی روان شناسی که وجود خارجی ندارد بلکه مولانا آنها را در می یابد . او شبیه کسی است که تابلوی نقاشی جلویش گذاشته شده و چیزهایی را از یک تابلو خارج می کند که خود نقاش هم نمی داند. پیوسته رنگ های نو و خطوط تازه استخراج می کند.

می توانیم بگوییم مولانا با نحوه ایی از “طی الزمان” خودش را به قضایای کهن می رساند و برداشتهایش را در مثنوی بیان می کند. خود این طی الزمان توضیحی دارد که در وقتش باید بیان شود.

گرچه سر قصه این…

تمام قصه ها و وقایعی که ما می گوییم یک سیرت دارند و یک صورت، یک ظاهر دارند و یک باطن.سرّ قصه با صورت قصه الزاما فرق دارند.در طول تاریخ، همیشه نزاعی بین صورت و سیرت بوده است.ملاک قضاوت باید ظاهر باشد یا باطن؟

مولانا می خواهد بگوید گرچه باطنی هست ولی ظاهر را نباید نادیده گرفت.حرف نویی را علامه طباطبایی در باب این نزاع ظاهر و باطن و حقانیت آنها بیان کرده است.ایشان می گوید: ظاهر و باطن، دو روی یک سکه اند. باطن ، باطن همین ظاهر است و ظاهر، ظاهر همین باطن است و نمی شود ظاهر را به هوای باطن نادیده  گرفت و نیز باطن را به هوای ظاهر نادیده انگاشت ، ایندو بهم ربط و هم پوشانی دارند.ظاهر و باطن تلازم وجودی دارند.

مولانا در این ابیات به دفاع از ظاهر می پردازد.

گر بیان معنوی کافی شدی

مولانا می گوید اگر بنا بود معنویت صرف ، حاکم باشد و هر چیزی را به معنا برگردانیم ، پس زندگی روزمره و رفت و آمدها به چه دلیل است؟ اگر بنا بر معنویت است دیگر درس خواندن ،شغل  و تولید چه لزومی دارد؟

گر محبت فکرت و معنی..

اگر باطن عبادت را در نظر بگیرید باید ظاهر نماز و روزه و عبادات را نادیده گرفت در صورتی که چنین نیست و ظاهر هم مطلوبیت و شانی دارد

هدیه های دوستان با همدگر

نیست اندر دوستی الا صور

مولانا معتقد است محبتی که میان دوستان وجود دارد و آنها به زبان می آورند حاکی از این است که اصالت با درونیات و بواطن نیست و این محبت باید اظهار شود چه با زبان و چه هدیه دادن.کار ظاهر ، این است که باطن را اظهار و معنا می کند‌. با تفاوت درجات هدیه متوجه میزان دوست داشتن افراد می شویم.

زانکه احسان های ظاهر شاهدند

بر محبت های سر ای ارجمند

این احسان هایی که در ظاهر انجام میشود شواهدی هستند از میزان محبتی که در باطن وجود دارند.

شاهدت گه راست باشد گه دروغ

باری دیگر ذهن متموج مولانا سراغ موضوعی دیگر می رود و می گوید: شاهد گاهی راست میگوید و گاه دروغ، هر شهادتی ، راست نیست.شاید کسی به کسی احسان می کند و هدیه

میدهد ولی در باطن هیچ محبت و ارادتی به آن فرد ندارد و صرفا بر اساس مصلحت و منفعتی احسان کرده است.

درست مانند کسی که گاهی با می مست میشود و گاهی با دوغ مست میشود.

مولانا با گفتن این نکته به نکته ی بعدی منتقل می شود و در بیت بعد چنین می گوید:

دوغ خورده مستی پیدا کند

های و هوی و سرگرانی ها کند

بعضی ها با دوغ و یا آب مست میشوند مانند کودکان که هرچه به آنها آب می دهند طلب آب بیشتر می کنند.

آن مرائی در صیام و در صلات***تا گمان آید که او مست ولاست

بعضی ها با ظاهرکاری بقیه ی افراد را فریب می دهند و می خواهند آنها را به تله اندازند.

ریاکار می خواهد خود را مست ولایت خدا جلوه دهد.

حاصل فعل برونی دیگر است

تا نشان باشد چه مضمر است

مولانا می گوید باید تفکیکی بین درون و برون قائل شد.هرکدام از اینها الزامات و مسیر خودشان را دارند و انسان باید قوه تمیز هرکدام از این ها را داشته باشد.نمیتوان یکی را نادیده گرفت و بی اهمیت انگاشت.هم ظاهر و هم باطن باید باشد ولی باید آنها را جدا کرد و وزن هرکدام را به تنهایی محاسبه نمود.

باز هم… تا شناسی…

خدایا به ما این قدرت تمییز و تفکیک را بده تا بتوانیم درست و غلط را تشخیص دهیم و آنها را یکپارچه نبینیم.

حس را… انکه حس ینظر بنور الله شود

آیا می دانید حس را به چه صورت می توان تمیز داد؟ با همین عبارت ینظر بنور الله.کسی که به نور خدا نگاه میکند و منور به نور خداست میتواند تمیز دهد.بدون نور الهی امور را نمیتوان تمیز داد.سبب برای تمیز دادن بین حق و باطل، نور الهی است نه چیز دیگر.

فردی از علامه طباطبایی پرسیده بود که چطور یک قطره اشک برای اباعبدالله الحسین، آتش جهنم را خاموش می کند؟ علامه با این آیه جواب فرمودند که  ” و من لم یجعل الله له نور فما له من نور” کسی که خداوند برایش نور قرار نداده ، خودش هیچ نوری ندارد.یعنی این نوری است که خدا باید در فردی قرار دهد و تلویحا به آن شخص گفته نور باید داشته باشی تا متوجه این حقیقت شوی.

مولانا بعد از گفتن این موضوعات ، دوباره به داستان صورت و معنی باز می گردد.امهات مباحث مولانا همین بحث صورت و معنی است.مولانا ایدئولوگ بحث معنی است و در عهد وی و حتی دوره ی پس از او کسی را نمی یابید که اینگونه در باب “معنی” سخن گفته باشد.

هست تفصیلات تا گردد تمام

این سخن لیکن بجو تو والسلام

مولانا می گوید مسئله ی ظاهر و باطن ، تفصیلاتی دارد  و به این راحتی معنا نمی شود ولی شما فعلا روی آن پافشاری نکن.

گرچه شد معنی درین صورت پدید

صورت از معنی قریب است و بعید

در این بیت ، بار دگر مولانا یک نظریه جدید در باب صورت و معنی ارائه می کند.می گوید :”معنی” چیزی است که در صورت پدید می آید.به عبارت دیگر ، معنی، صورت دارد ، نه اینکه یک ظاهر جدا و یک باطن جدا داشته باشیم و بخواهیم اصالت را به یکی از آندو نسبت دهیم.

مولانا معتقد است باطن در ظاهر نمایان می شود یعنی باطن ، ظاهر می شود.فکر نکنید باطن و غیب در جایی دور است بلکه باطن دقیقا در ظاهر نمایان می شود و غیب دقیقا در شهادت ظاهر می شود.اینها حالت حال و محل دارند و در هم حلول می کنند.

بااینکه صورت در معنی پدید می آید اما با این حال صورت و معنی بهم نزدیک و دور می شوند بدین صورت که گاه صورت ، معنی را باز می تاباند و گاه نه.ظاهر ، موطَن باطن است . باطنی که نتوان آنرا به ظهور رسانید باطن نیست.این مسئله ، نکته ی بسیار دقیقی در فلسفه است که باطن باید در ظاهر نمایان شود البته این باطن گاهی به ظاهر نزدیک است و یگانه میشود و گاه دور است.در باب صور و معنی ، انواع صور وجود دارند.

در دلالت چو آبند و درخت

چون به ماهیت روی دورند سخت

این معنی و صورت غیر ازین ظاهر و باطن و دور و نزدیکی که باهم دارند یک دلالتی نیز باهم دارند مانند درخت و آب.ایندو به یک معنا هیچ نسبتی ندارند و ماهیت کاملا متباین دارند و به یک معنا این رابطه را دارند که با فقط وجود آب ، درخت تشکیل می شود.پس فعلیتی داریم به نام درخت که باید آب به آن برسد تا رشد کند.بطور کلی در باطن همه چیز آب است.هیچ چیزی بدون آب نیست چنانچه در قرآن میفرماید: “و جعلنا من الماء کل شی حی”.در هر چیزی آب وجود دارد و جهان در آب ، جاری است.هیچ چیز بدون احتیاج به آب نمی تواند زندگی کند.

ترک ماهیات و خاصیات گو

شرح کن احوال آندو ماهرو

هیچ بندی از مثنوی نیست که تموج ذهنی مولانا در او حاکم نباشد . او در این بیت می گوید : بیایید این مسائل (صورت و معنا ) را رها کنیم و سراغ مسئله زن و مرد برگردیم.

حقیقتا مولانا فیلسوف معنی است و کسی را پیدا نمی کنید که به این میزان در باب “معنی” اندیشیده باشد و سخن گفته باشد. از خداوند می خواهیم توفیق درک معانی دقیق و عمیق را به ما عنایت بفرماید.