ایران‌شناسی

ایران‌شناسی

  • در عجبم از ملتی که بخل می ورزد و بخلش پایان ندارد، اما برای بخلش دلایلی می تراشد که از عقل و عرف شروع می شود و به دین می رسد. عقل و بخل؟ بخل و دین؟ دین با امساک بیگانه است که اگر نبود دین نمی شد.
  •  کسی که از تناقض های ایران و ایرانی دچار شگفتی و بدتر از آن جنون نشود، بلا تردید انسان بزرگی است یا انسان بزرگی خواهد شد. به دلیل همین خصلت ایران، ما بزرگانی داشته ایم که مجنون شده اند و می توانیم از مجنون هایی نام ببریم که مخصوص ایرانند.
  • ایران کشوری است با تاریخی پر از شگفتی و شگفتی سازی. تاریخ ما کارخانه شگفت سازی برای جهان است. هر چند خودمان کمتر شگفت زده می شویم.
  • کند شدن آهنگ زندگی در ایران ادامه خواهد داشت تا مرحله توقف. آب چگونه یخ می بندد؟ یخ زدن زندگی ایران بی دلیل نیست. سرمایی در طول تاریخ در زندگی ایران وجود داشته که یخ بستن زندگی در اثر آن طبیعی و کاملا منتظره است.
  • ایران مجنون ساز است. کشوری است که با لیلا بودنش، با زیبایی و با خاص بودنش،  با تضادها و تناقض هایش،  با دیدار ها و پرهیزهایش،  با آیین ها و آدابش، با زبان و با سکوتش  و با گشودگی و بستگی اش، همه هم همزمان و منحصر بفرد و بی نظیر، از هر فردی که دل به او داده باشد، مجنونی تمام عیار می سازد و آنگاه مجنون هایش را از پی هم راهی بیابان های بی پایان حیرت می کند. آری،  ایران کشور مجنون هاست. بی جهت نیست که هیچ کشوری به اندازه ایران مجنون نداشته است.خیام مجنونی از مجنون های ایران است، هدایت مجنونی دیگر. تختی مجنونی است و مصدق مجنونی دیگر.  می بینید که تا چه حد میان مجانین این لیلای مجنون پرورو فرق و فاصله وجود دارد.
  • شاید در خصوص ایران تعبیری رسا تر از «لیلا» نتوان پیدا کرد: زیبای محجوب عشق طلب. لیلای ایران، بیش از کاری از عاشقان و شیفتگانش مجنون می سازد و مجنون هایش را تا آخر عشق و جنون راه می برد.
  • در تاریخ ایران همیشه مجنون هایی بوده اند که در حیاتشان در اقلیت و محکوم بوده اند؛  اما لیلا مجنونش را بعد از مرگ عزیز و بزرگ می دارد. می توانید ملاحظه کنید!
  • در ۸۰ سال گذشته کار اصلی حوزه دفع مستعدها و کار اصلی دانشگاه جذب نامستعدها بوده است.
  • ما در عصر سارق ها به دنیا آمده ایم. بی جهت نیست که همه چیز به سرقت رفته است. دور از انتظار بود که در عصر سارقها ما سرقت نشویم.
  • ایران سالهاست یک امر بدیهی را به فراموشی سپرده است: رفتن و گذاشتن و گذاشتن و رفتن. کسی نمی پرسد که وارث این همه اموال و دارایی و خانه و پول و سپرده کیست؟ این همه مال و اموال به چه کسی قرار است برسد؟ این همه میل به جمع کردن و گردآوردن از کجا آمده و قرار است به کجا برسد؟
  • در ایران چیزی با شر و بدی شروع نمی شود، اما در ادامه همه چیز شر می شود و با شر ادامه می یابد.
  • در این کشور رودی نیست که به دریای «شر» نریزد. از این رو، عاقبت کمتر چیزی منتهی به شر نشده است. از اقتصاد تا سیاست. اشیا و قضایا در تداومشان «شر» می شوند و شرها  می سازند. چنین نیست که خیر «شر» می شود و خیر سر از شر در می آورد. خیر با گذشت زمان و در تداوم خودش صورت «شر» می گیرد. «خیر» تبدل نمی یابد و ماهیتش منقلب نمی شود بلکه جای خودش را به «شر» می دهد. شر جایگزین خیر و خیر جایگزین شر می شود. این چیزی است که در ایران محسوس است. می توانید بببنید که چگونه به سان یک قاعده در همه چیز جاری است، از ازدواج تا طلاق. از خانواده تا جمعیت. از زن و زندگی تا غیر آن. از علم تا شغل. از دوستی تا دشمنی. این سرنوشت قضایا و سرنوشت انسان در این دیار است.
  • بی جهت نیست که در ایران قضایا روی در بحران دارند و هرچه در گذشته «کار» و «علم» و «زمین» و «خانه» و «جمعیت» و «مردم» و «سیاست» و «دین» بود، با گذشت زمان دچار بحران شده و بحرانی گشته است. چه کسی می تواند چیزی را نشان دهد که بحرانی نیست؟ از زایشگاه تا دانشگاه امروز چیزی در ایران نیست که از شمول بحران خارج باشد.
  • گوش هایی که قبلا از شریعتی می شنیدند یا از مطهری، الان از چه کسی می شنوند؟  ایران  در گذشته گوش هایی جویای کلام داشت و اکنون ندارد. و این مشکلی از مشکلات است.
  • توقع گزافی است انتظار داشتن از پیر کهنسال خسته رنجوری، برای تن در دادن به هر آنچه که از یک جوان ساخته است. این پیر خسته رنجور ایران است که انتظار از تن او برای واکنش دادن به هر دارویی گزاف است.
  • چنین می نماید که مسئله ایران لاینحل است. این مسئله همچنان لاینحل باقی خواهد بود.  مسئله لاینحل ایران، تابعی از مسئله شرق در برابر غرب است.
  • ایران و مابین هایی پر از تنش. در تمام دنیا بین مشکل و حل آن رابطه منطقی وجود دارد. نیز  بین تولید کننده و مصرف کننده .  بین عرضه و تقاضا و بین زن و مرد. بین هر چیزی یک رابطه قابل مشاهده و قابل توضیح و قابل قبول و قابل طی کردن وجود دارد اما در هر ایران بین هر چیزی فاصله هایی وجود دارد که اسم آن را باید بگذاریم «مابین».این مابین ها چه رابطه مابین کشاورز و مغازه دار باشد  چه مابین پزشک و مریض باشد، چه مابین بانک و مشتری باشد و مهمتر از همه مابین «دولت» و «ملت»، همواره پر از چالش و پر از تنش و پر از اختلاف و پر از ناهماهنگی است. در یک کلام: ایران کشور مابین های پرتنش است.
  • داستان ایران داستان تقدیر است. داستان ایران جز با تقدیر قابل توصیف نیست.  ایران نه تنها تقدیری ویژه دارد، بلکه تقدیری ترین کشور جهان است.
  • گردابی است در ایران که همه را در هرکجا که هستند به خودش می کشد. گردابی فعال در حال بلعیدن زندگی هاست.
  • داستان ایران داستان عدم توازان است. عدم توازن، خود بی توازنی را هم در بر می گیرد. ما در بی توازنی هم بی توازن هستیم.
  • در هر دوره از تاریخ ایران گرهی وجود دارد که همیشه تصور می شده است آخرین گره خواهد بود.
  • انسان ایرانی سالک مخروبه هایی است که بیشترین آسیب را از آب و نفت دیده است: خراشی  که بی آبی بر صورت یک تمدن زده بود، با نفت خواری به سلسله زخم هایی پر عفونت مبدل شد که رودهای چرک و خونابه اش را هر روز در جویبار شهرها می توان دید.
  • گرهی در تاریخ ایران وجود نداشته که آخرین گره محسوب نشود. آخرین گره ها تاریخ ایران را ساخنه اند. برماست که بگوییم تاریخ ایران تاریح گره هاست و آخرین گره ها.
  • زندگی ایرانی بی گمان شیشه ای ترین زندگی قابل تصور است. بسیار زودتر از آنکه فکرش را بکنید ترک برمی دارد و می شکند.
  • زندگی ایرانی حاوی قواعدی خاص و منحصربفرد است. یکی از قواعد زندگی ایرانی این است که آنچه در ایران وجود دارد، در جای دیگر ممکن نیست و آنچه در جاهای دیگر وجود دارد، در ایران ممکن نیست.
  • در تاریخ ایران جز گره چیزی دیده نمی شود. از دو هزار سال قبل به این سو هر کس آمده گرهی با خود آورده است. گره زده و گره شده است.
  • در ایران چیزی خارج از قاعده افراط و تفریط نیست. در واقع تنها قاعده تمام جاری و همیشه جاری در سنتی به نام ایران افراط است و تفریط. تا آنجا که چیزی را بیرون از این محدوده نمی یابی. از افراط می آییم و به تفریط می رویم.
  • آنچه در ایران شاهدش هستیم یا باید منتظرش باشیم نوعی فروپاشی خاموش است. فروپاشی به گونه ای پنهان در حال درنوردیدن مرزهای حیاتی ایران است.
  • نامناسب ترین جا برای معنویت جامعه ای است تظاهر درآن جا را بر دین تنگ کرده باشد. در جامعه ریاکار عرفان نه شکل می گیرد نه تداوم می یابد.
  • عرفان در جامعه یکدست صورت و سامان می گیرد، نه در جامعه متزلزل بلاتکلیف. دلیل پدید نیامدن عرفان و ادبیات اصیل در ایران متاخر را در همین نکته باید جست.
  • صنعت توفیقی است و عرفان توفیقی دیگر. آنطور که پیداست ایرانی ها توفیق عرفان را از دست داده اند و توفیق صنعت را به دست نیاورده اند.
  • اینطور که پیداست ایرانیها شرایط زندگی را برای همدیگر سخت کرده اند. این دشواری تا قفل شدن می تواند ادامه داشته باشد.
  • سیاره های متلاشی شده «اخلاق» و «حکمت» و «معنویت» را می توان به وضوح در خرابه های زندگی ایرانی و انسان ایرانی دید.

در جهنم سوزان جامعه ای که «ایران» نام دارد عده ای با آرامش مطلق زندگی می کنند تا بتوان گفت خدایی که نتواند وسط جهنم بهشت آفرینی کند، خدا نیست.

ناامنی با درشت ترین خطوط بر پیشانی جامعه ای که  «ایران» نام دارد حک شده است.

این پیخ و خم های تاریخ است که هر روز در ایران، در تهران، در ترافیک های صبح و ظهر و شب روی آسفالتها کشیده می شود و تکرار می شود.

جامعه ای که از سر و صورتش خشم می بارد، لازم نیست در توصیف و معرفی خودش حرفی بر زبان بیاورد.

 

 

شیوه ایرانی مبتذل کردن!

شیوه ایرانی به ابتذال کشیدن را می توان در لوث شدن قضایایی مثل دانشگاه و فراگیر شدن تکنولوژی و ماشین و بانک دید.  از زمان ایجاد اولین دانشگاه تا شکل گیری آخرین دانشگاهها، زمان زیادی نگذشته است اما در همین فاصله اندک دانشگاه چنان لوث شده است که هیچ نشانی از نشانه های دانشگاه را در خود ندارد و چنین است سخن درباره اولین ماشینی که وارد ایران شد و اولین بانکی که دایر شد و اولین مدرسه و اولین های دیگر.

در ایران همه چیز با گذشت زمان چنان مورد هجوم و حمله قرار می گیرد که روح خودش را بکلی از دست می دهد. نزول این بلا یا فاجعه را می توان در سرنوشت منقرض شده «کتاب» دید که به گونه ای دیگر در حال رقم خوردن به ابزارهای دیجیتال است.

در تاریخ ایران و زندگی ایران کمتر چیزی را می توان یافت که از گزند مبتذل شدن و لوث گشتن در امان مانده باشد از شعر تا بانک و از عرفان تا ماشین.

تاریخ ایران، ماشین لوث کردن همه چیز است و زندگی ایرانی کارگاه به ابتذال کشیدن هر چیزی است.

ما در ایران بیش از هر چیز با قضایای لوث شده و متورم روبرو هستیم. بی جهت نیست که تورم چونان ابری سیاه آسمان زندگی ایرانی را در خود فرو برده است.

«لوث شدن»، «مبتذل شدن» و «متورم شدن» سه خصلت طبیعی هر چیزی است که در تاریخ ایران و زندگی ایرانی وجود دارد. در تاریخ زندگی ایرانی هیچ چیزی توان برکنار ماندن از لوث شدگی متورم شدگی و ابتذال را ندارد.

دردناک است ولی باید بپذیریم: ایرانی لوث می کند و مبتذل می سازد.  مبتذل شدن دین به دست گروهی، مبتذل شدن سیاست به دست گروهی و مبتذل شدن اقتصاد و صنعت به دست گروهی و ابتذال علم و آموزش به دست گروهی دیگر در نهایت لوث شدن زندگی را در پی داشته است که با بستن چشم هم می توان آن را دید.

 

 اقتصاد ایرانی ایران اقتصادی

«انسان‌ها در حال تبدیل‌شدن به ماشین اقتصادی‌اند»، «ایرانی‌ها در حال تبدیل‌شدن به ماشین اقتصادی‌اند».

این دو گزاره به لحاظ منطقی کاملاً صحیح است با این تفاوت که دومی کلی است و نیازمند استقراست اما گزاره دوم جزئی‌تر است و نیاز آن به استقرا کمتر از گزاره اول است و از سوی دیگر امکان این استقرا برای ما محسوس و مشهود و قابل تجربه و آزمایش است. در اینجا درباره گزاره اول صحبت نمی‌کنیم، اما گزاره اول محل بحث ماست.

برای اثبات و قبول گزاره دوم یعنی اینکه «ایرانی‌ها در حال تبدیل‌شدن به ماشین اقتصادی هستند» کافی است هر جا که هستید باکسی سر سخن – هر سخنی – را بازکنید. سخن را از هرکجا شروع کنید، خواهید دید در کوتاه‌ترین زمان ممکن، به زمین خواهد کشید و ملک و املاک و اجاره و سود و بانک و وام و پول و درآمد و پارو کردن پول و نظایر این، مثل : سکه ، دلار، سفته، ضامن و اشباه و نظایر این کلمات که کاملاً اقتصادی است و مصرف غیراقتصادی یا ندارد یا به‌تازگی ازدست‌داده است.

کافی است با یک همکار سر سخن را بازکنید! سخن و کلام از هرکجا که شروع‌شده باشد بلافاصله مثل ماهی لیز خواهد خورد و خواهد افتاد به حوض اقتصاد که پر است از قطرات آب مشخص و معین و شناخته‌شده امور مالی و اقتصادی: درآمد، حقوق ماهیانه، اضافه‌کار، بیمه، مالیات، بازنشستگی، تغییر شغل، شغل دوم، ساعت کار، بن، بیمه، معوقات، پس‌انداز و هر چیزی که به این قضایا برمی‌گردد.

اگر در یک جمع خانوادگی قرارگرفته باشید که محارم و نزدیکان شما در آن مستقرند، سخن به فرض هم که از مرگ‌ومیر و خاطرات دوران کودکی و سوانح و تصادف و حتی زلزله هم که شروع‌شده باشد، خیلی زود خواهد رسید به درآمد همسایه بغلی، ماشین همسایه روبرویی، خانه جدید پسر همسایه که بعد از رفتن از این منطقه خریده و سند زده، ویلای دختر همسایه و داماد فلان و بعد هم مسائل ارث‌ومیراث که فلانی‌ها تقسیم کردند، به هرکس چه رسید، کم بود یا زیاد، فلانی‌ها هم می‌خواهند تقسیم کنند منتظرند مادرش آن‌هم بمیرد و فلانی‌های دیگر هم که سندشان مشکل دارد و بقیه چیزهایی که جنبه خانوادگی دارد و برمی‌گردد به اینکه: ما خانه‌مان کوچک است، ما وام برداشته‌ایم، ما هم که کلی قسط می‌دهیم با بهره بالا، ما هزینه‌مان زیاد شده است و ما در فلان ملک با فلانی این‌قدر شریکیم و فلان قدر هم خریده بودیم که باختیم و اشتباه کردیم فروختیم و از آن موقع تا حالا کلی رویش آمده و الآن این‌قدر شده است و فعلاً منتظریم تا گران‌تر شود و بقیه گزاره‌هایی که تقریباً در همه مهمانی‌های خانوادگی دهان‌به‌دهان می‌چرخد.

اگر احیاناً در یک مهمانی با موضوعیت عروسی یا تولد یا حتی مرگ – حتی مرگ‌های دل‌خراش از نوع تصادف و جوان‌مرگی و مرگ‌های دسته‌جمعی و چند نفره – حضورداشته باشید، بازخواهید دید که مباحث از هرکجا که شروع‌شده باشد، آرام‌آرام و به‌تدریج می‌لرزد و می‌لغزد و از نور و مساحت مسجد کم‌کم می‌رسد به‌جایی که مسجد در آن واقع است، لوکیشن مسجد، نوع ساخت و معماری مسجد، مصالح و قدمت مسجد و اینکه تازه‌ساز است یا کهنه‌ساز، قیمت زمین در این منطقه، درآمد مسجد از انواع مجالس ختم – که هرروز چند نوبت در حال برگزاری است – و آرام‌آرام اوج می‌گیرد و می‌رسد به اینکه فلان کس هم که ختم نیامده وضعش خوب شده، چه خریده، چه فروخته، چه ماشینی سوار می‌شود و فلان خانه‌اش در کیش و دبی و امارات قیمتش چقدر است و فلان جنس و فلان کار و فلان شغل و فلان سرمایه گزاری و نقدینگی و به همین ترتیب، یک دور اقتصاد خرد و کلان در یک مجلس ختم با تشریک مساعی حضار عزیز ازدست‌داده و متأثر و مغموم مرور می‌شود .

درواقع، در یک‌کلام می‌توانیم بگوییم: در همه مهمانی‌های فعلی کوچک و بزرگ ما، کلاس اقتصاد دایر است. شاگردان از هر سن و هر صنفی حضور دارند و همه هم مستعد این درس و مشتاق اجزاء و بخش‌های سخت و آسان این درس دوست‌داشتنی هستند و تمام گوش‌ها بال اتفاق آماده برای گرفتن هر آن چیزی هستند که از دهان گوینده بیرون می‌آید و سپس گاپیدن آن در هوا و انداختن آن در ماشین‌حساب ذهن و شروع محاسبه به شکلی کاملاً دقیق و حساب‌شده و همه‌جانبه. گاهی این محاسبه‌ها آن‌چنان دقیق است که هیچ ماشین‌حساب مدرن و پیشرفته‌ای نمی‌تواند با آن سرعت، آن‌همه دقت را در حضور همگان تحویل کاربر دهد.

این کار، محصول ممارست ذهنی ایرانی‌های جدید و فعلی است که ما باشیم. مخلص کلام اینکه ما حدود ۳ دهه است – باکم و زیادش – که مشغول حساب کردن و جمع زدن و منها کردن و چرتکه انداختن و محاسبه کردن و ارزیابی و پیش‌بینی و پیشگویی و مهم‌تر از همه فعل مالی و عمل اقتصادی هستند و همه احتمالات قابل‌تصور و قابل احتمال در عرصه عرضه و تقاضا و تولید و مصرف و سود خالص و ناخالص را با گاه با یک معیار و گاه چندین معیار و چندین نرخ حساب می‌کنند و اعلام می‌کنند.

این «چندین نرخ» که عرض می‌کنم یک واقعیت جدی است: نرخ ریالی، نرخ تومانی، نرخ دلاری، نرخ دولتی دلار، نرخ بازار آزاد، نرخ ۵ سال پیش، نرخ سهمیه‌ای فلان و بهمان و ازجمله نرخ قبل از انقلاب که سال‌ها ۷ تومان بود بی‌تغییر. تمام این نرخ‌ها به‌صورت هم‌زمان در ذهن‌ها وجود دارد و سیستم مغزی ما برای محاسبه هم‌زمان آن‌ها نه‌تنها هیچ مشکلی ندارد بلکه در اثر شرایط دهه‌های گوناگون، مهارتی پیداکرده است ناگفتنی که هیچ ماشین‌حسابی نمی‌تواند با این کیفیت ارزیابی کند و جواب دهد.

حقیقت این است که روح ایرانی‌ها را نمی‌دانم، اما ذهن ایرانی‌ها در حال مبدل شدن به ماشین‌حساب است. این ذهن‌ها به چیزی جز عدد و رقم کاری ندارند. به چیزی جز عدد و رقم حساسیت و واکنش نشان نمی‌دهند و هر چیزی که مطرح می‌شود، درنهایت برای ما تبدیل به عددی می‌شود که همه محاسبات روی آن اعمال‌شده است و بعد از گذر از خروجی‌های متعدد ذهن، درنهایت عددی از آن برجای می‌ماند که با توصیه‌های اقتصادی همراه است با این قبیل گزاره‌ها که: این کار به‌صرفه است، این کار به‌صرف نیست، این کار جواب می‌دهد، این کار جواب نمی‌دهد، این کار عاقلانه است و فلان کار خریت محض است! توجه داشته باشید که در این گزاره‌ها مراد از «عقلانیت» عقلانیت فلسفی و واقعی از نوع سینوی و صدرایی و هایدگری نیست، بلکه مراد عقلانیت کف بازار است و بازارهای کاشان و تبریز و تهران و قم و مشهد، عقلانیت بانکی است و هوش اقتصادی که از قرار معلوم ایرانی‌ها به‌تازگی همگی بالکل و بالمره واجد آن شده‌اند و احدی نیست که از آن بی‌بهره باشد.

با این واکنش‌های سریع به خبرهای اقتصادی و با این صف کشی و لشکرکشی برای فتح زمین و کوه و دریا و باغ و جنگل و وام و اوراق قرضه و خارج کردن سرمایه از آن بخش در کمتر از یک نصف روز و منتقل کردن سرمایه به این بخش در کمتر از یک‌شب و توزیع تخم‌مرغ‌ها در چند سبد هم‌زمان تجاری و صنعتی و دولتی و خصوصی و خصولتی و ارزی و ریالی و … و روی آوردن به کارهای مالی چندلایه که برخی از لایه‌ها اصلاً ناشناس‌اند و رصد لحظه‌به‌لحظه قیمت سکه و طلا و دلار و خانه و زمین و نرخ سود بانکی کوتاه‌مدت و بلندمدت ، جای هیچ تردیدی باقی نمی‌ماند که ایرانی‌ها مبدل شده‌اند به ماشین اقتصادی. این ماشین کوچک و بزرگ نمی‌شناسد و از عاقله‌مرد نان‌آور خانه که دارای تجربه‌هایی سی‌وچندساله در بازار و کارخانه و تولید و انواع شغل‌ها و مهارت‌ها و تجربه‌هاست تا دختر نوجوان خانه را شامل می‌شود چون به همان اندازه که پدر خانواده باقیمت‌ها و بالا و پایین رفتن آن سروکار دارد، دختر کوچک خانواده هم سروکار دارد و دست‌کم در حد اقلام محدودی را که برای تحصیل و غیر تحصیل لازم دارد، ارزیابی می‌کند و می‌بیند که یک‌چیز در سال چقدر گران می‌شود و جالب اینکه خیلی زود باشم اقتصادی موروثی و اکتسابی‌اش تشخیص می‌دهد که چه شغلی خوب است و چه شغلی بیخود است و اساساً روی چه چیزی باید سرمایه گزاری کرد و این قبیل نتیجه‌گیری‌ها که الآن در زبان بچه دبیرستانی‌های ما موجود است چه برسد به دانشجویان و بقیه اصناف علمی ما.

در بعضی از خانه‌ها، فقط یک نفر جنبه اقتصادی دارد و به تعقیب و گریزهای مالی در جبهه گشوده اقتصاد اشتغال دارد، این تعداد در بعضی از خانواده‌ها به چندین نفر بالغ می‌شود و گاهی هم همه اعضای خانواده به شغل شریف محاسبات اقتصادی و رصد کردن اوضاع مالی خانواده، کوچه، خیابان، شهر، کشور و حتی جهان اشتغال دارند و می‌توانند آخرین اطلاعات اقتصادی مربوطه را با تمام جزئیاتش در اختیار شما بگذارند و بگویند که قیمت ملک در آن منطقه چقدر است، آپارتمانش چند درمی‌آید، تازه‌ساز و کهنه‌سازش چقدر توفیر دارد، با پارکینگش چه شرایطی دارد، بر خیابان چند است، مغازه‌اش چند است، رهن و اجاره‌اش چقدر آب می‌خورد، درآمد ماهیانه‌اش چقدر است و سرمایه‌ای که می‌خواهد و می‌خواباند و هلم جرا تا برسیم به قیمت ملک و املاک در ماسوله و شاندیز و منطقه آزاد تجاری ارس و چابهار و درآمدی که فلان آقا از فلان پروژه برد و پولی که فلان کار برای یکی دیگر به ارمغان آورد و الی‌آخر.

در اینجا وارد جنبه‌های اخلاقی، روان‌شناختی، حقوقی و اجتماعی این حالت ویژه و کاملاً عجیب‌وغریب نمی‌شویم و بحث نمی‌کنیم از اینکه ماشین‌حساب شدن این‌همه ذهن و محاسبه‌گر شدن این‌همه آدم، از زن و مرد و پسر و جوان تا پیرزن دم موت، چه فاجعه عظمای عجیبی است. در اینجا فقط از این حادثه عجیب صرفاً خبر می‌دهیم و می‌گوییم تا همگان بدانند که یک کارخانه سراسری اقتصادی در ایران شکل‌گرفته است بدون اینکه اعلام قبلی شده باشد و بدون اینکه درباره آن اطلاع‌رسانی شده باشد، بدون اینکه درجایی به‌صورت قانون تصویب‌شده باشد و بدون اینکه توجه احدی را به خود جلب کرده باشد.

اضافه کنید بر این‌ها، این را: بدون اینکه این پدیده درجایی موردمطالعه علمی و اجتماعی قرارگرفته باشد و بدون اینکه درباره عوارض عجیب آن مطالعه‌ای جزئی صورت گرفته باشد و کسی بداند که این ماشین با چه سرعتی، از کجا به کجا می‌رود و بدون اینکه کسی بداند رفتار و میل و گرایش بعدی این ماشین با ۶۰ میلیون مسافر و راننده چه خواهد بود!

سال‌هاست همه به کار خودشان مشغول‌اند که عبارت باشد از: محاسبه و ارزیابی و چرتکه‌اندازی و مقایسه و انتظار برای گران‌تر شدن و نقد کردن و انتقال سرمایه از این بخش به آن بخش، همه هم اقتصادی. آن‌هم به معنای مالی‌اش. زندگی در بین ماشین‌حساب‌ها و زندگی در ماشین‌حساب، وصف حالی فعلی ما و ملت ماست تا ببینیم این ماشین در آینده به کجا می‌رود و سر از کجا درمی‌آورد.

 

اشکال کار ما

اظهارنظری هست که می‌گوید: همه باید خودمان را آماده کنیم برای شاگردی در حضور منحط ترین انسان‌ها. این درس جهان فعلی است برای ما. درسی دیگر برای آموختن وجود ندارد و اخلاقی برای عمل باقی نمانده است و راهی نمانده است که نرفته باشد جز شاگردی در حضور مبهم‌ها و بی‌منطق‌ها و پولدارها. ظاهر این است که همه مکتب‌ها محکوم به انحلال‌اند جز مکتب پول.

این سخن هم قابل‌تأمل است که: جهان زیر عدد و رقم دفن خواهد شد. ارقام در حال بزرگ شدن و درشت شدند و چیزهای دیگر در حال کوچک شدن. نزاعی وجود دارد بین عدد و حرف. باگذشت زمان اعداد در حال غلبه و سیطره‌اند و حروف یا در جای خودشان ایستاده‌اند یا در حال عقب‌نشینی. پیش‌بینی من این است: روزی خواهد رسید که چیزی جز عدد برجای نخواهد ماند. حاکمیت اعداد تثبیت خواهد شد و شدیدتر از آنچه امروز می‌بینیم حاکمیت اعداد فزونی خواهد یافت تا به آن حد که جهان زیر عدد دفن شود. در این میان اعداد پرقدرت، از نوع پول قدرت بیشتری خواهند داشت. جهان، در حال گذر از مرحله‌ای و ورود به مرحله‌ای دیگر است که خاتمه آن عدد است و چیزی جز عدد نه مشروعیت خواهد داشت نه مقبولیت. اما اجازه بدهید جهان را بگذاریم و برویم سراغ ایران که در آن زندگی می‌کنیم.

اشکال کار ایران جدید این است که ناامنی آن فراگیر شده است. امنیتی را که حکومت و دولت باید ارزانی کند اشخاص و افراد خودشان افتاده‌اند وسط که کسب کنند و به هر طریق هست به دست آورند و تأمین شوند که البته تأمین نمی‌شوند. ملت ملت است و دولت دولت. ملتی که نقش دولت را بر عهده بگیرد از نقش خود بازخواهد ماند و بابی نقشی به هیچ‌چیز قانع‌کننده‌ای نخواهد رسید.

درواقع مدل دولت و ملت که در جهان فراگیر شده، در ایران به‌صورت دیگر است: بجال دولت و ملت، ملت – ملت است یا دولت – دولت. در فرض اول دولت هم ملت است با امکاناتی و در فرض دوم ملت هم دولت است و با دولت رقابت می‌کند شبیه آنچه بین بخش خصوصی و دولت در جریان است.

سر این‌همه ملک و املاک گرایی و زمین کاری و زمین خواهی و ساخت‌وساز و شهر و شهرک و ویلا و زمین‌خواری و دریا خواری و کوه خواری و چه و چه همین است.

این مسابقه برای داشتن و رقابت بی‌امان برای تملک هر چیز و افزودن ثروت به هر قیمت و به شکل سیری‌ناپذیر ازاین‌روست و شکل ترکیب‌شده اشتهایی است تاریخی که تمام گرسنگی تاریخی‌اش را می‌خواهد یکجا سیر و برطرف کند بدون اینکه فکر گنجایش معده و طاقت روده و جهاز هاضمه را بکند. البته این گرسنگی سیری پذیر نیست و عمر این نسل این سیرشدگی را نخواهد دید. شاید نسل‌های بعدی به این سیری‌ناپذیری وقوفی پیدا کند و از این سیر ولع اندود اعلام انصراف نماید.

موج آپارتمان‌سازی و تجاری‌سازی و مغازه و پاساژ و خانه اول و دوم و سوم و سپرده‌گذاری و سرمایه‌گذاری عام و خاص به این شکل توفنده و عریان و بلاانقطاع نویددهنده مشکلاتی ناشناخته و غیرقابل‌احصاست که همه نوع جنبه دارد ازجمله مشکلات امنیتی و تبدل نسلی و تغیر نسلی و پدید آمدن نسلی که هیچ ارتباطی با هیچ‌یک از اضلاع فرهنگی و تاریخی و تمدنی ندارد. حقیقتاً چه کسی مسئول این قضایاست و چه فکری به لایه‌های این مسائل بسیار نزدیک کرده است که همهمه آن تا بیخ گوش ما رسیده و تا همه‌جا نفوذ کرده است

بانک و نقدینگی و سپرده‌گذاری و سود خواهی و انحصار زندگی و معیشت به این مقولات تقریباً در همه طبقات نسلی امر عجیبی است. تا آنجا که سخن مشترکی غیر از قیمت و طلا و سکه و دلار و زمین و خانه و آپارتمان و باغ و ویلا نمی‌توان یافت. امر با تداومش به کجا خواهد انجامید و رندگی جه صورتی و چه سیرتی خواهد یافت و در ابن میانه انسان چه خواهد شد و چه خواهد کرد با این حجم از افکار مادی و محاسبات مالی و این میزان دنیاگرایی و گسستن از تاریخ و ریشه‌ها و پرسش‌های بنیادین و ایست فرهنگی و سکته تاریخی.

اگر ملاک محاسبات پول باشد به این صورت که هست چه بر سر فرهنگ و ارزش و علم و فلسفه خواهد آمد تربیت چه خواهد شد اخلاق چگونه خواهد شد و دین چه سمت و سویی پیدا خواهد کرد احترام چه صورتی پیدا خواهد کرد خانواده چه سمتی خواهد گرفت و روابط انسانی چگونه خواهد شد؟ قابل اضافه است به این پرسش‌ها، اینکه: هنر و جوشش‌های هنری چه سرنوشتی پیدا می‌کند؟ نبوغ چه می‌شود و نبوغ‌ها به چه مسیری سوق پیدا می‌کنند؟ صاحبان خلاقیت و استعدادها چه؟ عرفان و معنویت چه می‌شود؟ گرایش‌های روحانی و اصلاً خود روح چه روزگاری پیدا می‌کند؟ برگردیم به ساحت خود اقتصاد و شاخه‌های زیرین آن: ماجرای تولید چه می‌شود و کیفیت به چه روزی می‌افتد؟ طاق کیفیت روی سرزندگی می‌افتد یا ستونی می‌شود که زندگی را بالا می‌برد؟ برج می‌شود یا زیرزمین؟

آنچه مسلم است سیطره کمیت است و بسط فشردگی و تراکم و غلغله جا و مکان و مکین و ترافیک و تورم و رقابت و گسستن پیوندها و کم‌رنگ شدن عواطف. محاسبه عاطفه نمی‌شناسد. سهل است انسان را به رسمبت نمی‌شناسد. ارابه‌ای است که می‌رود و می‌گردد و می‌چرخد بی‌امان. پول می‌خورد پول می‌خواهد و پول پس می‌دهد. همه‌چیزش عدد است.. با چیزی غیر از عدد و رقم و آمار کاری ندارد و نمی‌تواند داشته باسد. نباید هم داشته باشد. روح این ماشین جنبان بیگانه با توقف عدد است و هرچه رقم بالاتر زندگی زندگی تر و انسان انسان تر و موفق تر و بزرگ تر. مرد بزرگ مردی است که بیشتر دارد و بیشتر به رخ میکشد و بیستر میتازد در این میدان فراخ. زندگی کوچکتر می‌شود و کسی از این موضوع نه رنجور است نه حرفی میزد. زندگی عمقش را از دست می‌دهد و به سطح منتقل می‌شود و کسی از این میزان سطحی شدن نگرانی ندارد. اتفاقی باید افتاده باشد که چنین شده باشد زندگی ایرانی با آن سابقه. این لاحفه یا حال به گذشته نمیچسبد. در این میانه چیزهایی هست که مستحدث شده و روح را به حدی نازل از جسمانیت و زندگی مادی تنزل داده است.

آنچه گفتیم آبی است که تقریباً به همه‌جا رسوخ کرده است. کمتر کسی از گزند این آسیب در امان مانده است. از بزرگ تا کوچک در این صومعه به عبادت ایستاده اند و از آسمان فاجعه میبارد بر سرزندگی ایرانی و انسان ایرانی و فرهنگ ایرانی و ایرانیت.

فرق فاحش و درازدامنی وجود دارد بین امر اقتصادی و امر مالی. ممکن است چیزی نفع مالی داشته باشد اما نفع اقتصادی نداشته باشد و اقتصادی نباشد. آیا این ملاحظات تا چه حد در اقتصاد ما لحاظ می‌شود و اصلاً این انسانهای حریص بر مال و عاشق افزودن و زیاد کردن میدانند که بسیاری از کارهایی که می‌کنند مالی هست و اقتصادی نیست؟ اقتصاد صرفاً افزایش پول نیست. کیفیت و آینده هم جزو اقتصاد است. افزایش پول به افزایش هزینه های عمومی زندگی منتهی می‌شود و این اقتصادی نیست و همه ابعاد جامعه را درگیر افزایش های مستمر و مرتب می‌کند که با دلیل و بیدلیل موجب هیجانهای قیمتی می‌شود و به خاطر ارتباط بخشهای گوناگون همه‌جا را درگیر می‌کند و نوسان زده می سازد. این اتفاق سال‌هاست و دهه ها که در اقتصاد ایران روی می‌دهد و مهمان ناخوانده و ناخواسته زندگی ایرانی است. افزایش سالانه هزینه ها که گاهی دوبار و سه بار هم می‌شود و تحمل تورمی دو رقمی در سال از عوارض همین مسیله است که ثروت عمومی را دچار استهلاک میسازد و کلیت زندگی را در جایی از عدد و رقم و در گوشه ای پول رو به نزول و صفحه ای از ماشین حساب سرگردان و آواره می‌کند و همه چیز تابعی از همین آوارگی می‌شود از آموزش تا بهداشت. از دینداری یا اخلاق ورزی. از ازدواج تا طلاق و از لباس پوشیدن تا غذا خوردن به مسایلی مبتلا می‌شود که خروجی آن کاهش کیفیت و افزایش بخش هزینه ای و متعلقات آن است: یک دور باطل بی پایان که هر لحظه بر شتاب آن افزوده می‌شود و ارمغانش سرگیجه است و سردردهای هرروزه پیدا و پنهان. این سرطان از هر سرطانی بدتر است.