هنر ایرانی

هنر ایرانی

هنر ایرانی: ایران همان هنر است

چندی قبل یکی از استادهای قدیمی و باسابقه ـ که رندی در مصاحبه با یکی از نشریات مدرن از او با عنوان «فاضل مفضال» یادکرده بود ـ در مصاحبه‌ای اتفاقاً با همان نشریه مدرن مدعی شده بود: «من ادعایی ندارم، ولی درباره فرهنگ ایران و اسلام هرچه خواستید، از من بپرسید!» عنوان آن مصاحبه اگر اشتباه نکنم، چنین بود: «شاه‌عباس، شاه بود یا وزیر؟» و استاد فاضل مفضال، پس از توضیحات شافی و وافی از این‌سو و آن‌سو و فصلی مشبع گفتن از شیوه تدریس و تحقیق خودش، درنهایت گفته بود: «بی‌آنکه ادعایی داشته باشم، شما می‌توانید از هرکجای فرهنگ اسلام و ایران که خواستید، از من سؤال کنید و من جوابتان را خواهم داد.» استاد محترم با فروتنی مخصوص خودش گفته که معلوماتش درباره ایران قبل از اسلام کم نیست، ولی ترجیح می‌دهد که درباره‌ ایران بعد از اسلام سخن بگوید و استادان و دانشجویان درباره هر بخش از فرهنگ ایران و اسلام که تمایل داشتند، می‌توانند مسائلشان را با او در میان بگذارند.

سخن، ظاهر ساده‌ای دارد و تقریباً از هرکسی موردقبول می‌تواند باشد. تصور می‌کنم امروزه‌روز هرکسی که بیش از ۴۰ کتاب‌خوانده باشد، یا ۴۰ روز وقت خودش را صرف کسب آگاهی‌‌های متعارف از فرهنگ مرسوم و جاری و موجود کند، یا احیاناً به ۴۰ سخنرانی رادیویی و تلویزیونی گوش کند، یا با ۴۰ نفر درباره برخی مسائل متعارف و روتین صحبت کند، نوعی احساس بیش آگاهی و علامگی به او دست خواهد داد؛ چراکه در هر یک از این نمونه‌های چهلی، آگاهی‌های فراگیر و کلان و چشمگیری وجود دارد از اثبات وجود خدا و داستان پیامبران و خلقت آدم و حوا و عصیان شیطان تا خاتمیت پیامبر اسلام(ص) و معجزات ائمه و اولیا و کرامات بی‌حدوحصر از نوع «تذکره‌الاولیا»ی عطار و تا حالات و احوالات صوفیان و تعامل و تقابل آن‌ها با پادشاهان و تا سقوط صفویه و برآمدن مشروطیت و سپس تأسیس دانشگاه تهران و پدید آمدن استادانی از نوع فروزان فر و منبرهای فلان خطیب درجه اول در تهران و مشهد و هزارها دیده و شنیده و خوانده که تا مرگ زنده‌یادان اخوان ثالث و ایرج افشار ادامه پیدا می‌کند.

بدیهی است که اگر کسی اطلاعات کامل و دقیق و جزئی این‌همه قضیه را نیز نداند و فقط از سرفصل‌ها و تیترهای این‌همه ماجرای عمومی و معمولی و روزمره، اطلاعی اجمالی داشته باشد، به‌نوعی می‌تواند ادعا کند که: از فرهنگ ایران بعد از اسلام مطلع است و می‌توان از او سؤال کرد. برای مثال، اگر کسی اطلاعی متوسط ـ و نه دقیق ـ از طبقات اعلام و مشاهیر ایران در ۱۰ قرن گذشته داشته باشد و فی‌المثل بداند که سید مرتضی و سید رضی برادر بوده‌اند و سید رضی جامع کتاب شریف «نهج‌البلاغه» است و شیخ مفید استاد این دو بوده و شیخ طوسی اولین فقیه شیعی بوده که فقه شیعه را از فقه تسنن جدا کرده و ابن‌طاووس، گونه‌ای از اخلاق و عرفان فقیهانه را سامان داده، حکیم سهروردی شیخ الاشراق هم قبل از خواجه‌نصیرالدین طوسی و بعد از شیخ‌الرئیس ابوعلی سینا از حکمت خسروانی حرف زده و ملاصدرا هم نویسنده «اسفار اربعه عقلیه» است و ملا‌هادی سبزواری، تابع حکمت صدرایی است و علامه طباطبایی راه حکیم صدرا را ادامه داده است … و امثال این گزاره‌ها که تقریباً می‌توان از مراجعه به ابتدایی‌ترین کتاب‌های شرح‌حال و اعلام آن را خواند و فهمید و به حافظه سپرد. داننده این مطالب بدون شک حق دارد بگوید که به فرهنگ ایران و اسلام تسلط دارد و او را در ادعایش نمی‌توان تکذیب کرد!

به‌طورکلی، هر نوع اطلاعی از تاریخ و ادبیات ایران، اطلاع از فرهنگ ایرانی ـ اسلامی است. حال اگر شما به این دایره عریض، خطوط و رسومی دیگر اضافه کنید و کمی هم معلومات عرفانی، مقداری هم آگاهی‌های کلامی و مقداری هم الفاظ فلسفی و فقهی و اصولی ـ با چاشنی ادبیات عرب ـ اضافه کنید، به همان میزان، آگاهی‌های شما ازآنچه آن را «فرهنگ ایرانی ـ اسلامی» می‌خوانید، افزوده خواهد شد و ادعایتان در نزد همگان، مقبول‌تر و مسموع‌تر خواهد افتاد؛ اما واقع مطلب چیز دیگری است که خود چنین مدعیانی هم می‌توانند آن را باکمی دقت و اندکی انصاف درک کنند و اعتراف کنند که فرق است بین کسی که اسم ابن‌سینا را می‌داند و می‌داند در چه دوره‌ای زندگی می‌کرده و چه کتاب‌هایی نوشته، و کسی که ابن‌سینا شناس است و کتاب‌های او را می‌فهمد و تدریس می‌کند و برایشان شرح و تفسیر می‌نویسد.

آری، فرق است بین کسی که می‌داند «الاشارات و التنبیهات» چند جلد و چند نمط است و کسی که «الاشارات والتنبیهات» را سطر به سطر به درس و در حضور استاد خوانده و واو به واو موردبررسی قرار داده است. حال، اگر این دو بگویند که ابن‌سینا را می‌شناسند و از این رهگذر به فرهنگ ایران و اسلام اطلاع دارند، هیچ‌کدام دروغ نگفته‌اند؛ ولی کدام‌یک از این دو، راست و درست گفته‌اند؟ روشن است که در این میان، فقط یکی از این دو نوع شناخت، شناخت واقعی و دقیق و درست است. البته به نظر نمی‌رسد کسی که در موضوعی از موضوعات فرهنگ ایران و اسلام صاحب تسلط و تخصص واقعی باشد، فرصت توجه و احاطه به بخش‌های دیگر آن را پیدا کند. ازاین‌رو، کسی که فی‌المثل متخصص فلسفه ابن‌سینا یا عرفان ابن عربی یا فلسفه و کلام ملاصدراست، هرگز ادعا نمی‌کند که به فرهنگ ایرانی ـ اسلامی تسلط دارد. پس می‌توان این تلقی را درست پنداشت: کسی که فکر می‌کند به تمام مسائل ایران و اسلام آگاهی دارد، درواقع از کنه قضایا بی‌خبر است و معلومات او منطقاً و علی‌القاعده نمی‌تواند درست،‌ کامل، دقیق و عالمانه باشد و درنهایت، در ردیف معلوماتی خواهد بود که در آثاری مثل اعلام فلان لغت‌نامه یا فلان دایره‌المعارف معمولی ثبت و ضبط‌شده و در دسترس همگان هست.

آنچه تا اینجا گفتیم، البته قابل‌اثبات با دلایل دیگر هم هست و آن اینکه به کسی که ادعای احاطه و اطلاع و اشراف به همه اضلاع و ساحت‌های فرهنگ ایران و اسلام دارد، بگویید بدون اینکه به منبعی مراجعه کند و بدون اینکه چپ و راست بزند و از کسی یا جایی نقل‌قول کند، خودش، فی‌المجلس در حضور شما درباره موضوعی از موضوعات فرهنگ اسلامی ـ ایرانی، یک صفحه بنویسد و اطلاع و آگاهی خودش را بالعیان نشان دهد. می‌توان از این شخص خواست که موضوعی مانند «وحدت وجود» یا «وحدت و کثرت» یا «تشکیک وجود» را در یک صفحه توضیح بدهد. اگر توانست چنین کاری را انجام بدهد، حق است که ادعای او را بپذیریم و وی را به‌عنوان استاد مطالعات ایرانی بپذیریم، والا با صرف ادعا، چیزی اثبات نمی‌شود و اینکه با صرف وقت‌های طولانی و با مراجعه به منابع بی‌پایان قرون اسلامی ـ از قرن سوم یا چهاردهم ـ و تدارک کتابخانه شخصی عریض و طویل و رنگارنگ، آثاری را بنویسیم و عرضه کنیم، ایران‌شناس و اسلام‌شناس بودن ما اثبات نمی‌شود، کما اینکه تا حالا نشده است.

کسی که با داشتن کتابخانه‌ای مجهز و با مراجعه به منابع گسترده، هر چیزی را که دوست دارد و میلش می‌کشد، می‌نویسد و شرح می‌کند، داستانش شبیه دانش‌آموزی است که قرار است امتحان ریاضی بدهد و به‌جای حضور در جلسه امتحان، روی مبل لم داده و با استفاده از پیشرفته‌ترین کامپیوترها، تمام معادلات ریاضی جهان را حل می‌کند و به همه مسائل ریاضی جواب می‌دهد! آیا به کسی که پاسخ سؤال‌های ریاضی و هندسه را به‌جای حضور در جلسه امتحان، در منزل حل می‌کند، می‌توان نمره قبولی داد؟ آیا می‌توان به کسی با همین شیوه و اسلوب، مراتب درس و ریاضی خوانی را پشت سر گذاشته و مسئله‌ای نمانده که حل نکرده باشد، می‌توان گفت ریاضیدان؟ حرف زدن از هندسه و کشیدن اشکال هندسی به استفاده از ابزارهایی که هر بچه‌مدرسه‌ای می‌تواند با آن‌ها کار هندسی انجام دهد، به معنای مهندس بودن نیست. شما زمانی می‌توانید حائز رتبه مهندسی باشید که فن مهندسی در وجودتان غلیان و سریان داشته باشد و از باب ملکه – نه عدم ملکه – در وجود شما رسوخ داشته باشد و تثبیت شود. روشن است که چنین کسی اساساً نیاز ندارد بگوید مهندس است، چون واقعاً مهندس است و کسی که مهندسی، جزو خود او و خودی اوست، آیا نیازی دارد بگوید که مهندس است یا خودش است؟

باری، وقتی ادعای آن استاد محترم را شنیدم، ترجیح دادم سکوت کنم؛ چون هر نوع پاسخی به چنین ادعایی ـ از هر کس که باشد ـ‌ مستلزم وارد شدن به توضیح مسائل مقدماتی پردامنه‌ای است که حاصل آن اسباب شرم و خجلت است. ادعای ایران‌دانی و اسلام‌دانی از طرف این قبیل کسان، غالباً ازاینجا ناشی می‌شود که با نگاه عرضی، خودشان را از نگاه‌های طولی خلاص می‌کنند و با این گمان که فرهنگ اسلامی و ایران همان آگاهی‌هایی است که در برخی کتاب‌ها نوشته‌شده، تصور می‌کنند که علم پیش آن‌هاست. آیا آگاهی‌های موجود، مساوی علم است؟ اگر چنین باشد، چه کسی عالم نیست؟ و چه کسی می‌تواند عالم نباشد؟ اندکی تأمل لازم است تا بدانیم که بسیاری از مدعیان، فرق علم و تاریخ علم را نمی‌دانند و آگاهی از علم را ـ که همان تاریخ علم است ـ علم می‌پندارند. تاریخ علم، هرگز علم نیست، اگر هم علم محسوب شود، علم تاریخ است، نه علم علم. درواقع، تاریخ علم، آگاهی از علم دیگران است. وقتی شما تاریخ شاه‌عباس را می‌خوانید یا می‌دانید، هرگز شاه‌عباس نیستید و شاه‌عباس نمی‌شوید و نمی‌توانید بگویید که شاه‌عباس را دیده‌اید یا با او بوده‌اید، فقط می‌توانید بگویید: ۵ یا ۱۰ یا ۱۰۰ جلد کتاب درباره شاه‌عباس خوانده‌ام و صدالبته چنین کسی هرگز به خودش جرئت نمی‌دهد که با تحقیر یا تحمیق دیگران، بگوید: از من بپرسید شاه‌عباس، شاه بود یا وزیر!

از همه این‌ها که بگذریم، یک‌راه دیگر هم برای اطلاع از خبرویت و آگاهی برخی بزرگواران از فرهنگ اسلامی ـ ایرانی وجود دارد و آن اطلاع از هنر است. در تلقی اشخاصی که ذکر خیرشان رفت و می‌رود، ایران عبارت از جغرافیایی که به دست سلاطین و به واسطه خون و شمشیر، با جنگ رقم می‌خورده و به‌اصطلاح ایران تاریخی. اسلام هم عبارت است ازآنچه توسط اصحاب فقه و حدیث و اصول و تفسیر و به‌خصوص ادبیات و شعر و غزل و قصیده مکتوب و مدون شده است؛ ولی از شما چه پنهان که نه جغرافیا و خون و شمشیر معرّف ایران است و نه این منابع، معرف اسلام!

معرف اسلام و ایران در ورای این تفسیرهای صوری و عامیانه و متعارف، آثاری است که توسط فرهنگ مردمی ایران و اسلام، در طول بیش از هزار سال، با سرانگشت حوصله و سعی و تلاش به دست بااستعدادترین انسان‌های روزگار پدید آمده و باوجود عوامل نامساعد و مهلک، در طول زمان محفوظ مانده است. از مجموع این مقوله با عنوان «هنر» یاد می‌کنیم و معتقدیم اسلام و ایران را به‌جای تاریخ و کتاب‌های مدرسه‌ای، باید از خلال آثاری نگریست که هرگز عمومی نبوده‌اند، هرگز موردتوجه قرار نگرفته‌اند و هرگز به‌عنوان یک دریچه علمی و آگاهی‌بخش موردمطالعه قرار نگرفته‌اند.

از این رهگذر، آنچه معرف اسلام و ایران است، تصاویری است که از قرن ۴ هجری تا ۹ برجای‌مانده است. از این رهگذر، آثار کمال‌الدین بهزاد یا نقاشی‌های رضا عباسی، اگر مهم‌تر و گویاتر و بلیغ‌تر از «الملل و النحل» شهرستانی نباشد، کمتر از آن نیست. آری، از این رهگذر، همان آبرویی را که فردوسی با «شاهنامه» و مولانا با «مثنوی» در عرصه شعر و نظر و تثوری پدید آورده و برجای گذاشته‌اند، فلان نگارگر و فلان مصور گمنام و ناشناخته با تصویرگری یک برگ از «بوستان» یا یک داستان از «گلستان» یا یک ماجرا از «شاهنامه» ایجاد کرده است و شگفتا که جهان دیرزو و بیشتر از آن جهان امروز، هویت و مدنیت ما را از رهگذر این آثار ناشناخته مورد ارزیابی و تجزیه‌وتحلیل‌های جامعه‌شناختی و روان‌شناختی قرار می‌دهد، نه با دواوین بی‌پایانی که نه می‌توان تعداد و شمارشان را به دست آورد، نه می‌توان همه آن‌ها را موردبررسی علمی قرارداد و نه می‌توان خالص و ناخالصشان را از هم جدا کرد.

آری، اگر فکر می‌کنید با خواندن دیوان مسعود سعد سلمان و مجیرالدین بیلقانی و کمال‌الدین اسماعیل و هزارها دیوان فارسی و عربی دیگر می‌توانید ایران و اسلام را بشناسید، آب در‌ هاون می‌کوبید. آن‌همه سخن و حرف‌وحدیث را نه می‌توان خواند، نه می‌توان ارزیابی و دسته‌بندی کرد و وقتی خواندن و ارزیابی و دسته‌بندی چیزی ممکن نباشد، چه نتیجه‌ای؟ از همین‌جا می‌توان احمقانه و عوام‌فریبانه بودن ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی کسی را درک کرد که به‌زعم خودش آن دواوین را خوانده و دیده است! به‌جای آن‌همه حرف، عصاره و منبع آن حرف‌ها را باید دریافت که هنر است. هرگاه هنر ایران را شناختیم، تازه می‌فهمیم که تاریخ ایران چه سمت و سویی داشته است و آنگاه با ارزیابی یک تصویر از تصاویر فلان کتاب پزشکی، خواهیم فهمید که آنچه در ایران و اسلام بوده، چه بوده است. به‌ قول مولانا دریکی از رباعیاتش:

با پیر خرد، نهفته می‌گفتم دوش

کز من سخن سرّ جهان هیچ مپوش

نرمک نرمک مرا همی گفت به گوش

کاین دیدنی است،‌ گفتنی نیست، خموش!

نگارگری به مثابه تاریخ نکته دقیق و تعیین‌کننده‌ای است که متأسفانه مغفول مانده است. در اینجا سخنی قابل‌طرح است با عنوان نگارگری به مثابه تاریخ و نگارگر به‌مثابه مورخ. این دیدگاه دارای اصول و فروعی است که کسانی چون علی شریعتی در جایگاه یک جامعه‌شناس هیچ توجهی به آن نداشته‌اند. جالب است که در کتاب هنر دکتر علی شریعتی، به‌عنوان یک جامعه‌شناس انقلابی و پیشرو، هنر به شکل یک امر غیر تاریخی موردبررسی قرار می‌گیرد. می‌توان چنین دیدگاهی زیبایی‌شناسی را از زاویه‌ای ایدئولوژیک می‌نگرد و هرگز نمی‌توان برای آن شانی انسانی / تاریخی در نظر بگیرد.

در سخن شریعتی، شهری چون مشهد (با جلوه‌های هنری موجود در حرم امام هشتم) ساخته‌وپرداخته صفویه و آیینه تمام نمای همه پریشانی‌ها و عقب‌افتادگی‌های تمدن اسلامی از قرون ششم و هفتم تاکنون است واو  آن را «فاضلاب تاریخ» نام کرده است. (هنر / مجموعه آثار ۳۲ چاپ دوازدهم ۱۳۸۹ انتشارات چاپخش/ ۸۹)

از نوشته کورکیان  و سیکر می‌توان چنین چیزی را استنباط کرد، چون آن‌ها از نگارگر ایران به‌عنوان کسی یاد می‌کنند که «به دور» از کانون‌های فتنه و کشتار، صحنه‌هایی از آفت‌ها را همچون نقشی قرین عافیت عرضه می‌دارد، مانند مینیاتور « شبیخون» که در سال ۹۴۶ در مکتب شیراز به قلم آمده است. (باغ‌های خیال / ۱۵)

بی‌شک نمونه‌های زیادی را می‌توان برای این موضوع ارائه کرد که اثبات‌کننده نگارگری به مثابه تاریخ یا یک شیوه از روایت دقیق و علمی است و رنگ و طرح تصویر و جزئیات به‌جای واژه حرف می‌زند و معنا و مفهوم را منتقل می‌کند.

اولگ گرابار معتقد است: نقاشی ایرانی به‌ویژه مینیاتور را می‌توان از بسیاری جهات صرفاً یکی از بسیار اجزاء متشکل موزاییک هنری بزرگ دانست که تمدن اسلامی را شکل داده‌اند. (مروری بر نگارگری ایرانی / ۱۳) او ادامه می‌دهد: شخص می‌تواند در نقاشی قاجار و حتی نقاشی امروز ایران، استمرار و بیان اصیل فرهنگ و تاریخ جهان ایرانی را بیابد اما اسلوبها و واژگان بیان همانی نیست که درگذشته به کار گرفته می‌شد.(همان / ۱۲ و ۱۳)

او می‌نویسد: آثارِ هنری ایران به‌ویژه هنر نقاشی، ذوق هنری همه امپراتوری‌های بزرگ جهان اسلام را شکل داده است از عثمانی‌ها در شبه‌جزیره بالکان و آناتولی تا ازبک‌ها و جانشینان آن‌ها در آسیای مرکزی و مغولان و دیگر دودمان‌های ترک و مغول در هند. (همان/ ۱۵)

می‌توان به این عبارت خانم شیلا کنبی اشاره کرد که گفته است: فرهنگ ایرانی… در تمام دوره‌ها از سرچشمه تمام‌نشدنی نگارگری سیراب شده است. (نقاشی ایرانی/ ۱۴)

 ایران به‌مثابه هنر

خط مداومی هست که ارژنگ‌ مانی را به طراحی‌های رضا عباسی می‌پیوندد. (این دو حرف، آیدین آغداشلو / ۱۵۷)

وقتی از هنر ایران سخن می‌گوییم، از چه چیزی سخن می‌گوییم؟ از پدیده‌ای تابناک که ریشه در تاریخ دارد، اما حالتی اسطوره‌ای نیز دارد. این تاریخ ـ اسطوره، ریشه به دوران کهن می‌رساند؛ اما شاخه‌ها و ساقه‌هایش هنوز در آسمان ایران‌زمین، زیر تابش آفتاب و در معرض وزش بادهای سرد و گرم، این‌سو و آن‌سو می‌رود. فراموش نکنیم که میان تاریخ و اسطوره، مرز مشخصی نیست و این خود نشانه‌ای از دوپارگی جان آدمی است که از دیرباز میان پندار و واقعیت سرگردان است.  (سایه‌های شکار شده، بهمن سرکاراتی، چاپ اول ۷۸، نشر قطره/۲۷)

ای لاله! بیا و از رخم رنگ آموز

وی زهره! بیا و از دلم چنگ آموز

و آنکه که نوای وصل آهنگ کند

ای بخت ابد! بیا و آهنگ آموز

(مولانا، رباعیات)

یاری‌خواهم که فتنه‌انگیز بود

آتش‌دل و خونخواه و خون‌ریز بود

با چرخ و ستارگان به استیز بود

در بحر رود،‌ چو آتش تیز بود

(همان)

می‌توان خطی را ترسیم کرد که نشان‌دهنده تداوم حرکت متداوم هنر ایرانی است. این حرکت، نشان‌دهنده مجموع فعالیت‌های هنری ایران در تعامل با دین، زمانه، قدرت و مجموع اوضاع فرهنگی و تاریخی ایران در هر دوره و عصری است. با تأمل در بخش‌های این حرکت، می‌توان به‌صورت علمی توضیح داد که آغاز هنر ایرانی چگونه بوده، سپس چه شکلی پیداکرده و درنهایت با چه شیوه‌هایی ادامه حیات داده است.

«کمال‌گرایی» و تلاش برای رسیدن به «شکوه ذاتی هنر» و «بروز خلاقیت‌های فردی و جمعی» یک ملت بارور و بااستعداد، سه‌ مؤلفه پررنگ هنر ایرانی در خط مستقیم حیات بیش از هزار ساله آن است. هزار سال حیات و تکاپوی هنر ایرانی را می‌توان در شیوه‌ای از نگارگری خلاصه کرد که در آغاز دینی و عمدتاً قرآنی است و دین را با خود همراه می‌کند، در ادامه به کتاب‌آرایی عمدتاً تاریخی منتهی می‌شود و قدرت‌های زمان را با خود همراه می‌سازد و سپس به استقلالی نسبی دست پیدا می‌کند و با داشتن تأییدهای سابق از ناحیه دین و حکومت، عمق و متن و درون خودش را به‌تدریج آشکار می‌کند و میراثی را بر جای می‌گذارد که امروز از آن با زیباترین بیان‌ها یاد می‌شود.

درمجموع، می‌توانیم نگارگری را خط واقعی و متن اصلی هنر ایرانی بدانیم که پس از ریشه‌های تاریخی خودش در عهدهای کهن، در ایران بعد از اسلام زاده می‌شود، کودکی را با دشواری پشت ‌سر می‌گذارد و وارد مراحل بعدی حیات می‌شود و تا مراحل تکامل هنری واقعی پیش‌ می‌رود. در این سیر طولانی، هنر ایرانی منزلگاه‌هایی متعدد داشته است که البته در هیچ‌کدام متوقف نمانده است؛ ازاین‌رو قضاوت کلی درباره هنر ایرانی اگر بر اساس ادوار آن باشد، قضاوتی ناقص و مقرون به خطا خواهد بود.

برای شناخت هنر ایرانی و ارزیابی درست آن، باید به حرکت بیش از هزارساله آن روی خط سلوک هنری توجه داشت و مجموع این سیر و حرکت را در نظر گرفت، با فرازها، فرودها، ایست‌ها و صعودها، با قرآن نگاری‌ها و قرآن آرایی‌ها و کتاب‌آرایی‌ها و شاهنامه‌نگاری‌ها تا تک‌نگاری‌های عصرها؛ بنابراین هنر ایرانی شامل دوره‌ای است از احمد موسی تا محمود فرشچیان و رستم شیرازی و آیدین آغداشلو. کسانی که این سیر را درجایی متوقف می‌کنند، یا از پایان حرکت قطار هنر ایران در عهد‌هایی مثل تیموریان یا صفویه یا قاجار یا پهلوی صحبت‌ می‌کنند، چشم بر عبور این قطار از تونل‌های دور و نزدیک و طولانی می‌بندند و سخن می‌گویند! هنر ایرانی، مجموع هنر ایران است، نه اشکال منقطع آن.

با شواهد و دلایل علمی می‌توان اتصال زیربنایی و روحی واقعی هنر ایرانی از هنرمند امروز تا دوران کهن را نشان داد و اثبات کرد. در این چشم‌انداز، هیچ دوره‌ای، دوره پایان و سقوط نیست؛ همچنان که هیچ دوره‌ای، دوران نهایی نیست. این سیر نهایت ندارد تا پایان بپذیرد. درحرکت راهوار و چشم‌نواز اسبی چابک، هرگز نمی‌توان لحظه‌ای ایستادن برای انتخاب مسیر یا نفس‌ تازه کردن یا آب نوشیدن یا نگاه به جلو را به معنای توقف گرفت. هنر ایران، اسب ‌نجیبی است که از فرق ‌سر تا سم پایش، زیبا و نجیب و ستودنی است و از لحظه‌ تولد تا پایان روزگاران، این صفت‌ها را با خود دارد، چه پیش چشم ما باشد، چه پشت سر ما، چه به چمیدن و خمیدن ایستاده باشد، چه برای آفتاب گرفتن در برابر خورشید دراز کشیده باشد و خود را بر شن‌ها بمالد.

هر نوع حذف و اضمار و بریدن و کم کردن از هر گوشه این اسب، مخالف روح هنر و امری غیر هنری است. چشم بستن بر هر گوشه از هنر ایران، چشم بستن بر واقعیتی تعیین‌کننده است. نادیده‌ گرفتن هر جزء از این مجموعه، درواقع به نادیده‌ گرفتن کلیت آن منتهی می‌شود. ایران را باید از منظر «هنر ایران» دید. چه‌بسا، بهترین راه برای شناخت دقیق و درست تاریخ و فرهنگ و مردم ایران، هنر آن باشد. پس هرگاه از «پایان» صحبت می‌کنید و از «اتمام» سخن به میان می‌آورید و از «سقوط و توقف» حرف می‌زنید، از پایان یک ملت سخن به میان می‌آورید!

از سوی دیگر سؤال این است که پایان یک ملت چگونه ممکن است؟ باوجود حرکت‌های مدام و مستمر یک ملت، گاه رو به بالا گاه رو به پایین، چگونه می‌توان از مرگ آن سخن گفت؟ باوجود چرخیدن و گردیدن و ساختن و ویران کردن یک قوم، چگونه می‌توان از پایان عهد تاریخی آن‌ها دم‌ زد؟ کسانی که از پایان هنر ایران در همه ادوار گذشته ـ‌ آن‌هم نه یک دوره ـ می‌گویند، سخنشان شبیه کسی است که بگوید: مادران ایران عقیم شده‌اند و دیگر فرزندی به دنیا نمی‌آورند! آیا چنین چیزی ممکن است؟ پس این‌همه زادوولد چیست؟ پس این‌همه جوش‌وخروش و این‌همه تکاپو و هیاهو که در سرسرای هنر ایرانی دیده ‌می‌شود، چه معنایی دارد؟ از کجاست و برای چیست؟ این اندازه چرخش قلم و قلم‌مو و حرکت مداد روی کاغذها و این‌همه رنگ گذاری و تصویرسازی‌ها چیست؟ آیا می‌توان همه آن‌ها را هوا و پوچ دانست؟ اگر این‌همه تلاش و تکاپو هیچ و پوچ است، چه چیزی واقعیت است؟

امر شگرف و شگفت‌آوری است: غالب کسانی که وارد بحث و گفتگو از تاریخ هنر ایران شده‌اند، از سقوط و فروپاشی سخن به میان آورده‌اند! غربی‌ها گذشته‌ را پایان حیات هنر ایران اعلام می‌کنند و شرقی‌ها نیز همان حرف را تکرار می‌کنند! توگویی در تاریخ ایران هیچ نیست، جز سقوط! چیزی ساخته نشده است جز پایان و ویرانی و فروپاشی! قطعاً چنین نیست، اما اگر هم‌چنین باشد، این باز خود هنری از هنرهای ایران خواهد بود که قرن‌هاست در حال بازسازی سقوط است و سده‌هاست که سقوط را می‌سازد و می‌آفریند و ویران می‌کند و هنوز هم به کار ویران ‌کردن است!

آیا این هنر نیست که ملتی ـ به قول شما ـ هشت قرن است ویران می‌کند و همچنان مشغول ویران کردن است؟ آنچه ما ویران می‌کنیم، چیست؟ از همین‌جا می‌توان دانست که ما چه اندازه پیشینه عظیم و ژرف و گسترده‌ای داشته‌ایم که همچنان در کار ویران کردنش هستیم و هنوز از آن فارغ نشده‌ایم! به یک نکته دیگر هم باید توجه داشت: ویران کردن برای آبادی است. ویران می‌کنند تا بسازند. کسانی ویران نمی‌کنند که نمی‌خواهند یا نمی‌توانند بسازند. آنان که ساخته‌اند، ویران می‌کنند تا دوباره بسازند تا بهتر بسازند؛ ولی آنان که نساخته‌اند، ویران نمی‌کنند؛ چون چیزی ندارند تا تخریب و آوار کنند و اساساً چه چیزی را به هم بریزند؟ نیز کسانی که کم دارند، یا تصادفی دارند، یا دیگر نمی‌توانند داشته باشند، روی آنچه دارند محکم می‌ایستند و تکان نمی‌خورند. این‌چنین ملتی، هرکجا که هست می‌تواند بسازد و بیافریند و عرضه کند و به ارمغان بیاورد؟

آری، پس به منادیان پایان و مدعیان سقوط هنر ایران باید گفت: اساساً سقوطی در کار نیست. این‌همه سقوط و پایان و فروپاشی به لحاظ عقلی نه ممکن است، نه واقع می‌شود. اگر هم‌چنین چیزی باشد، خود هنری عجیب و تازه و حیرت‌انگیز است. پس موضوع چیز دیگری است که شما نمی‌دانید یا نمی‌خواهید بدانید. از اینجاست که به‌صراحت می‌توان گفت: برخوردها و مواجهه‌هایی که تا امروز با هنر ایران شده، غیرهنری‌ترین برخوردها بوده است.

به نوشته دکتر پرویز مرزبان: نگارگری ‌ایرانی از دیرباز در باخترزمین به خطا ارزیابی‌شده است، به‌تبع پیوند بنیادینش با هنر اختصاصی مینیاتور و بر ملاک منطقی ظاهر بینانه و تا حدی شتابزده «کوچک اندازه» معادل «کم‌مقدار» (باغ‌های خیال /۲) و این اشتباهی فاحش بوده. بااین‌حال، آنچه قابل‌توجه و شگفت‌آور است، مجاهدت سرسختانه هنرمندان ایرانی است، در این مقوله از آفرینش هنری، آن‌هم در شرایطی که برآورنده هیچ‌گونه نیازی و الزامی نبوده است(باغ‌های خیال /۳) در جستجوی ریشه‌های میل و اقبال قوم ایرانی به هنر، از عامل «تناقض» به‌عنوان عامل شکوفایی یاد می‌شود: تنها عامل شکوفایی بخش در فرهنگ ایران را باید تناقض دانست، از همان ابتدای دوران، اوضاع جغرافیایی ایران، این امر را مقدر ساخت… و ایرانیان بر اساس تجربه طولانی خود و باقدرت سازشگری‌شان به این فضیلت استثنایی دست یافتند که: در هر امتحان سختی، نسبی و گذرا بودن امور زندگی و ناپایداری قانون‌های فلسفی را پیش چشم داشته باشند. (باغ‌های خیال/۵)

آری، هنر ایران تا امروز به دست غربی‌ها به غیرهنری‌ترین و غیرواقعی‌ترین شیوه مورد تفسیر قرارگرفته است. و صدالبته مورد تائید صریح، قبول و در مواردی هم با سکوت ضمنی ما همراه شده است که از تائید هم بدتر بوده، نتایجی صد مرتبه بدتر از تائید داشته است. کار به‌جایی رسیده است که به سهولت می‌توانیم از «نگاه ناصواب و غرض‌ورزانِ غربی‌ها به هنر ایرانی» یاد کنیم. گرابار اعتراف می‌کند:

نقاشی ایرانی در تاریخ هنر، به‌ویژه در ادوار بزرگ نقاشی اروپایی یا چینی بین قرن سیزدهم میلادی/ هفتم هجری قمری و پایان قرن نوزدهم میلادی و سیزدهم هجری قمری مظلوم واقع‌شده است. مروری بر نگارگری ایرانی، اولگ گرابار، ترجمه مهرداد وحدتی، چاپ دوم ۹۰، فرهنگستان هنر / ۱۲

دکتر حبیب‌الله آیت‌اللهی، نقاش و مدرس هنر با بررسی تابلوی «آب‌تنی شیرین» ـ خردنگاره‌ای که هم‌اکنون در نگارستان لندن موجود است ـ به‌صورت تحلیل هندسی به روش سروزیر مشهور به دروازه طلایی و چند نوع جستجو و تحلیل هندسی دقیق می‌گوید: هدف برافروختن آتشی است که بتواند کوره‌راه ناآشنای هنر اسلامی ایرانی را روشن سازد، زیرا شرق‌شناسان غربی هیچ‌کدام هنر اسلامی و ایرانی ـ اسلامی را به‌عمد بررسی نکرده‌اند و آنچه در این زمینه‌ها نوشته‌اند، کف‌ها و حباب‌های روی آب است، درحالی‌که آنچه برای جوانان ما اهمیت دارد، بخش زلال و حیات‌بخش پنهان در زیر کفهاست… اغلب خردنگاره‌ها در یک مستطیل طلایی نقاشی شده‌اند و این خود دلیل بازری است بر اینکه هنرمندان ایرانی سده‌های گذشته از اندازه‌های طلایی آگاهی داشته‌اند و از آن‌ها آگاهانه استفاده کرده‌اند… طرح بررسی شماره ۶ نشان می‌دهد که محل پنج ظلعی طلایی در دایره مرکزی اثر است و این، هنر تصویرگری ایرانی را از هنر غرب متمایز می‌سازد زیرا دایره مرکزی اجازه می‌دهد که عناصر در درون ترکیب از ارزش‌های همگن برخوردار باشند و این همگن بودن ارزش‌های تصویری، به تعادل اثر کمک فراوان می‌کند. (مبانی نظری هنرهای تجسمی، حبیب‌الله آیت‌اللهی، چاپ دهم ۱۳۹۰، سمت/۲۵۷)

باری، به هنر ایرانی نگاهی دیگر باید داشت. سازندگان سقوط و آفرینندگان فروپاشی و معماران نابودی ـ اگر چنین باشد ـ درنهایت سازنده‌اند و آفریننده‌ و معمار! بنگرید که آیا دیگران نیز چنین کرده‌اند و آیا می‌توانند چنین کنند؟ آن‌که تخریب می‌کند و دوباره و سه‌باره تخریب می‌کند، چه چیزی را تخریب می‌کند؟ در این میان، چیزی هست که تخریب می‌شود. آن چیز هنر ایرانی است که با تخریب ساخته می‌شود، تخریب می‌شود و ساخته می‌‌شود. و ساخته می‌شود، حتی اگر شما نبینید، حتی اگر شما نگویید!

حق با دانشورانی است که ایران را با تاریخ پرفرازونشیبش، با ادبیات سحرانگیز و نقاشی پررمز و راز و عرفان آسمانی و فلسفه بنیادی‌اش، مجموعه‌ای هنری می‌دانند. از این دریچه و چشم‌انداز، ایران پدیده‌ای هنری است و تفسیری غیر هنری نمی‌تواند داشته باشد. ایران را باید با دیدی هنری دید، حتی در لحظه‌هایی که هنر را می‌گذارد و سیاست را بر‌می‌دارد، حتی در لحظه‌هایی که سکوت می‌شود و بعد سکوت را می‌گذارد و فریاد می‌شود. ایران را باید هنر دید، حتی در لحظه‌ای که با خود به جنگ برمی‌خیزد، یا جهان را به نبرد و هماوردی می‌خواند.

ایران را باید هنری دید، آنجا که هزار سال قول و غزل را می‌گذارد و «شعر نو» را انتخاب می‌کند. این انتخاب، علامت اختیار ملتی است که اختیار داشتنش را با زبان ویژه خود بیان می‌کند که روی هنر ایران ایستاده است؛ همان چیزی که هنر هنر ماست، هنر هنرآفرینی و هنر جادادن همه‌چیز در یک‌چیز و رسیدن به همه‌چیز با یک‌چیز.

اشتباه نکنید! این وحدت در کثرت و کثرت در وحدت نیست؛ چیزی است که وحدت در کثرت و کثرت در وحدت هم از آن است، چیزی است که مولانا از آن است و سرّی از اسرار آن به شمار می‌رود و هر چه هست و نیست، از آن است. این هنر، مخصوص و منحصر به‌فرد است. رنگ نمی‌پذیرد، ولی رنگ می‌زند. شکل می‌دهد، بدون اینکه شکل داشته باشد و شکل‌ بگیرد. اسیر و مقهور تعاریف نمی‌شود و در ضرورت‌ها، تعاریف را دگرگون می‌کند. با الفاظ مقید نمی‌شود و لفظ آفرینی می‌کند. آنچه تا امروز بوده، همین بوده و چنین بوده است. ازاین‌روست که می‌گوییم: مولانا با همه آثارش، بیتی از هنر ایران است و فردوسی با «شاهنامه»‌اش بیتی دیگر و سعدی صاحب «گلستان» بیتی دیگر و فلان شاعر که سیصد هزار بیت سروده، مصرعی و بندی و کلمه‌ای و تعبیری؛ ازآن‌رو که خود شعر، تنها یک‌بند از هنر فراگیر و گسترده ایران است. باری، هنر ایران، آن چیزی است که تن به شناخت‌های متعارف نداده است و هنوز ناشناخته مانده است.

واقعیت این است که بخش‌های مهمی از تاریخ ایران و بخش عظیمی از فرهنگ و ادبیات ایران، تا زمانی که نگاه هنری را به میان نیاوریم و جدی نگیریم، شبیه معمّا و مجهول باقی خواهد ماند و هرگز از کسوت پرسش خیز و ابهام‌گونه خود خارج نخواهد شد. اینکه پدیدۀ شمس تبریزی چگونه به وجود آمده و چگونه توانسته مردی به نام مولانا جلال‌الدین بلخی را به آن حد از شور و مستی برساند که از زبان فقیه و متکلم دیروز، غزل‌های مستانه و آتش‌افروز امروز ساطع و خارج شود و اینکه حکیم فردوسی چگونه توانسته است تاریخ سرد گذشته را، همچون سربی مذاب در قالب شعر و حماسه بریزد و اینکه خیام نیشابوری چگونه توانسته است بعد از عمری فلسفه ورزی و ریاضیدانی و حل معادلات سخت و سنگین، به رباعی سرایی روی آورد و با کمترین میزان شعر، بیشترین تأثیر را در ادبیات ایران و جهان برجای بگذارد، تنها و تنها با نگاه هنری قابل‌درک و حل‌وفصل است. برخی از نویسندگان غربی این موضوع را با این بیان به قلم آورده‌اند:

ایرانی به تجربه آموخته است که بهترین تدبیر برای از پادر آوردن تجاوزگر سرکش، شکیبایی و سر فرود آوردن در برابر اوست. ازاین‌رو، مؤثرترین سلاح قوم ایرانی، خوش‌مشربی آن بوده است. (باغ‌های خیال/۶)

ازاین‌روی، تا زمانی که ایران را به‌مثابۀ یک پدیدۀ هنری ارزیابی نکنیم، گذشته از اینکه هرگز موفق به درک فهم هنر ایران نخواهیم شد، از درک سرفصل‌های حیرت‌انگیز ادب و شعر و نثر و تاریخ و حتی سیاست و اخلاق ایران و ایرانی نیز عاجز خواهیم بود.

با نقل خاطره‌ای از راوی سیاه‌چال ماگادان در باب خیام نیشابوری، می‌توان این سخن را به‌وضوح نزدیک‌تر کرد:

اکثر باسوادان روس، عمر خیام نیشابوری را شاعر فوق‌‌العاده می‌دانستند و اغلب آنان شعرهای ترجمه‌شده خیام را می‌خواندند. یک‌بار یک مرد روس به من گفت: از عجایب سرزمین شما سر درنمی‌آورم؛ تا آنجایی که من می‌دانم، مردم کشور ایران مسلمان هستند و شما بنا به تعالیم اسلامی نباید مشروبات الکلی بنوشید؛ اما این شاعر شما، چندین قرن پیش،‌ از مستی و شراب اشعاری چنان پرمعنا سروده است که ما روس‌ها را بیشتر از خود شراب مست می‌کند! من از این راز کشور شما سر درنمی‌آورم. (در ماگادان کسی پیر نمی‌شود، خاطرات عطا صفوی، چاپ چهارم ۱۳۸۹، نشر ثالث، ص۱۹۲)

ای جان و جهان! جان و جهان گم کردم

ای ماه! زمین و آسمان گم کردم

می ‌بر کف من منه، بنه بر دهنم

کز مستی تو، راه دهان گم کردم!

(مولانا، رباعیات)

اگر از این منظر به گفتار محققان و برخی از مستشرقان نگاه کنیم، خواهیم دید که گروهی از آن‌ها تا حدودی به موضوع «ایران به‌مثابه پدیده هنری» نزدیک شده‌اند. ریچارد فرای استاد برجسته مطالعات ایرانی با این سخن که «در هر بحثی از هنر و پیشه‌ها درباره ایران، اگر اشاره‌ای به فرش‌های ایرانی نشود، گناهی نابخشودنی است»، معتقد است:

«قالی در زندگی هنری مردم عادی ایران، دارای اهمیت و احترام خاص است. «فرش» فکر مردم ایران را بسیار بیشتر از توجه آمریکایی‌های امروزی به اتومبیل جلب می‌کند؛ چون فرش علامت کانون خانوادگی هر ایرانی است و غالباً تنها شیء گران‌بها در خانه فقیرانه و گلی اوست. فرش در ایران و سرزمین‌های پیرامون آن چیز تازه‌ای نیست… مهارتی که در بافت و مرغوبیتی که در تهیه قالی‌های کهن به‌کاررفته، بیننده را به شگفتی می‌آورد. سنت هنری عالی و مرغوبیت موجود در فرش‌های امروزی در قالی‌های یک یا دو هزار سال پیش هم به فراخور آن زمان‌ها پیدا می‌شود که از مداومت در تهیه نقشه‌ای هنری و استادی در فن بافندگی داستان‌ها می‌گوید. فرش‌های ایرانی در دیده فاتحان ایران ـ از اسکندر و یونانیان گرفته تا عربان و ترکان و مغولان ـ ارزشی بزرگ داشته است. نه‌تنها فرش‌های پشمی، بلکه شاهکارهای ابریشمی و نیز پای‌اندازهای نمدین مردم تنگدست، مایه آرایش خانه‌های ایرانیان امروزی است که از گهواره تاگور با آن همراه هستند. بر آن نماز می‌گزارند و با آن درودیوارها را می‌آرایند. همچنان که شعر مظهر عالی تجلیات فکری و زبانی ایرانیان است، فرش هم شاهکار مشابه هنر دستی آنان است. همچنان که انگلیسیان در زمینه فوتبال با شور به بحث می‌پردازند، در بازار و خانه‌های ایران درباره فرش بحث درمی‌گیرد و ارزیابی می‌شود. فرش تنها وسیله صادراتی جهانگردان نبوده، بلکه یکی از بخش‌های عمده زندگی مردم به شمار می‌رفته است. در هیچ‌یک از پیشه‌ها، نبوغ مردمی این‌چنین نیکو تجلی نکرده است که در هنر قالیبافی ایران! از بافته‌های عالی و کنده‌کاری مهرها و تراشیدن گوهرها و سنگ‌های گران‌بها و هنر صحافی و هنرهای دیگر که در اینجا به سبب کمی مجال بحث ناممکن است. (عصر زرین فرهنگ ایران / ۲۰۱و۲۰۲)