سید علی قاضی

  • ۱۳۹۶/۱۲/۰۶

  • 6662 بازدید

  • بدون دیدگاه

 

«خدای سیاست، خدای عرفان نیست.» این جدی ترین درسی است که از زندگی، شخصیت و سکوت و سخن سیدعلی قاضی میتوان آموخت.

سید علی قاضی هرگز از عرفان به عنوان «تله» و از فقه به عنوان «نردبان» و از شهرت برای عوامفریبی استفاده نکرد.

شاگردش علامه طباطبایی نقل می کند:

مرحوم سیدعلی قاضی خانه زیبایی داشت. یکی از اهل کوچه با ایشان برخورد کرده بود و ایشان با حال خنده به او فرموده بود: خانه خراب شد.

 

از مقالات شمس

۱ . مکتب تبریز و سید علی قاضی

در مکتب تبریز وجود دو جریان مسلم است: جریانی روشنفکرانه با ظاهری الحادی و لابشرط نسبت به دین و جریانی عرفانی و باطنی که کاملا مقید به دین و شریعت است.
این دو نحله، موازی با هم در مکتب تبریز در جریان بوده است و در هر دوره ای نمایندگان و تابعینی داشته که قابل تشخیص اند. در دوران متاخر رهبر شاخص جریان اول، سید حسن تقی زاده بود که البته جنبه الحادی تقی زاده چندان پررنگ نیست و او بیستر روشنفکر است. اما شاخص جریان دوم آیت الله سید علی قاضی است که عارفی به وسعت وجودی او در عهد اسلامی یافت نمی شود.

۲ . بعد از سید علی قاضی

بعد از سید علی قاضی، شاگردش علامه طباطبایی شاخص این نحله یا گرایش است و واجد خصوصیاتی است که جنبه روشنفکرانه مکتب تبریز را هم شامل می شود، منهای الحاد و شریعت ستیزی اش. در علامه طباطبایی تسامحی در مواجهه با افکار و عقاید غیر دینی و غیرعرفانی وجود دارد که در هیچ یک از شریعتمداران تاریخ تشیع به این شکل وجود ندارد. این جنبه و دیگر جنبه های علامه طباطبایی برگرفته از تعلیمات سید علی قاضی بود که به او منتقل شد و به دیگر شاگردان نام آور آن بزرگ منتقل نشد.

۳ . امام خمینی و آیت الله بهجت

آیت الله خمینی نسبت به سید علی قاضی اعجاب داشت. بسیار علاقمند بود که از او آگاهی پیدا کند و کسب اطلاع نماید. راه این کار علامه طباطبایی بود اما امام خمینی هرگز به علامه طباطبایی در این زمینه مراجعه ای ننمود و اظهار و درخواستی نکرد. با آمدن آیت الله بهجت از نجف به قم، آیت الله خمینی مطلوب خودش را از او می گرفت و مکرر جویای حالات و مقامات و نظرات آن عارف بزرگ بود. به گونه ای که آیت الله بهجت می گوید: در ایران هیچ کس به اندازه آقای خمینی از من درباره سید علی قاضی سوال نمی کرد. (مراجعه شود به کتاب زمزم عرفان و بیانات شیخ علی بهجت، فرزند آیت الله بهجت)

روی این مصلحت بود یا مصلحتی دیگر، امام خمینی با آقای بهجت رفاقت می نمود و با اینکه به لحاظ سنی بر او تقدم داشت و معمولا با اشخاص کوچکتر از خودش رفاقت نمی کرد و غالب دوستانش از خودش بزرگتر بودند، با آقای بهجت روابط گسترده داشت و آقای بهجت هم از هیچ نوع تایید و احترامی خودداری نمی کرد و تا آخر عمر آیت الله خمینی دوستدار و موید او بود تا به آن حد که در بین علما کمتر کسی را می توان یافت که به اندازه آیت الله بهجت مدافع امام خمینی باشد و حرکت سیاسی او را تا حد و مرز مطلق تایید کند و حتی بعد از ارتحال امام خمینی هم پشتوانه و پشتبان نهضت انقلاب اسلامی باشد. در واقع اصلی ترین مدافع سیاست و عرفان امام خمینی، آیت الله بهجت است و معنای این کار، به طور ضمنی تایید مکتب قم، توسط مکتب نجف است. از نحله های دیگر مکتب نجف هیچ تایید و حمایت خاصی نسبت به مکتب قم در دست نیست.

عده ای معتقدند آیت الله خمینی اشکالهای عرفانی اش را با استفاده از سیدعلی قاضی برطرف نموده است، توسط آیت الله بهجت. در واقع آیت الله بهجت، واسطه انتقال معارف عرفانی مکتب نجف به امام خمینی بوده است. البته به نظر می رسد میان مذاق عرفانی امام خمینی با آقا سید علی قاضی تفاوت های عمده وجود دارد. البته مخالفتی از امام خمینی نسبت به آن مبانی نقل نشده هرچند که تاییدی هم شنیده نشده است. همین قدر هست که امام خمینی آن مبانی را به واسطه آیت الله بهجت دریافت کرده است.

عده ای می گویند: اینکه امام خمینی توانسته است موافقت و حمایت کامل و قاطع آیت الله بهجت را نسبت به خودش جلب کند، از موفقیت او در امر انقلاب و ساقط کردن شاه مهمتر است. این گروه، اساسا اصل توفیق امام خمینی را همین می دانند که همراهی و تایید همه جانبه آیت الله بهجت را همراه خود داشت.

۴ . امام خمینی و علامه طباطبایی

در خصوص روابط امام خمینی و علامه طباطبایی سخن گسترده است. عده ای معتقدند منظور امام خمینی از تعبیر «اولیای عظیم الشان» در پیام تسلیت به شهادت شهید مرتضی مطهری، علامه طباطبائی بوده است . البته ظاهرا بعدها در نظر امام خمینی نسبت به علامه طباطبایی تغییراتی حادث می گردد. دلیل شاید برگردد به نوع مواجهه علامه طباطبایی با انقلاب و شایبه عدم همراهی. رحمت خدا بر هر دو باد.

می توان گفت: آیت الله خمینی نسیج وحده است. نظیر او در بین عالمان وجود ندارد. او به لحاظ علمی خودآموخته است. جز مرحوم شاه آبادی در فلسفه و شیخ عبدالکریم حایری در فقه، استاد قابل ذکری ندارد. البته از میرزا جواد ملکی تبریزی هم اسمی در آثار امام به عنوان «استاد» آمده است.

گیریم که امام در فلسفه از شاه آبادی آموخته باشد و در اخلاق از میرزا جواد ملکی تبریزی. در فقه از که آموخته و اصول را از که آموخته است؟ شیخ عبدالکریم حایری در اوج جوانی امام از دنیا رفته است و بعد از شیخ عبدالکریم هم امام بی نیاز از تحصیل بوده و خود در مقام تدریس بوده است.

می توان گفت: امام اعتماد به نفسی داشته است که بر پایه آن رشد کرده و به معنای حوزوی کلمه «ملا» شده است و از همه مهمتر به مقام اجتهاد و افتا رسیده است. تدریس در حوزه علمیه نوپای قم موجب اشاعه او شده و با گذشت زمان زمینه برای ظهور و بروزش فراهم گشته است در حالی که کسی را توان رقابت با او نبود. بر پایه خاطرات موجود، نقش شاگردان امام را در تثبیت شدن امام نباید نادیده گرفت.

از سوی دیگر، امام شخصیتی منحصر بفرد داشته که او را به موقعیتی متفاوت سوق داده است. قیافه جذاب و گیرا همراه با بیان خوب و عبودیت و روح قوی و میل به فلسفه و ذوق در عرفان نظری، مجموعه عواملی است که به او تفوق بخشیده است. فی المثل امام فاقد قوه ترس بوده است و مطلقا چیزی به نام «اضطراب» را تجربه نکرده است. نداشتن فقر و نچشیدن طعن تلخ فقر هم از نکات کلیدی و مهم زندگی امام است.

میل شدید آیت الله خمینی به فقه و تمایل جدی و عملی او به امر مبارزه و رسیدنش به حکومت، ممکن است نوعی اعراض از عرفان تلقی گردد اما نکته در این است که امام اصلا در خصوص عرفان عملی ادعایی نکرده است. این موضوع توضیحی دارد که مهم است. در اینکه آیت الله خمینی متخصص عرفان نظری است تردیدی نیست. تسلط او بر عرفان محیی الدینی، از خلال آثاری که در این زمینه ارائه کرده، کاملا پیداست. اما نزدیکانش عارف بودن به معنای سلوک و عرفان عملی را رد می کنند و آنچه مسلم است فقیه بودن اوست و متشرع بودنش به شریعت و عبادت.

در عبادت هم اهل اعتدال است و اعمال خاصی جز انجام منظم و مرتب عبادات از امام گزارش نشده است، هم زمانی که در قم می زیست، هم بعد از تبعید شدنش به عرفان و اقامت در نجف و جوار حرم امیر المؤمنین و هم بعد از بازگشت به ایران، در کسوت رهبر و بنیانگزار جمهوری اسلامی ایران.

از آثار اخلاقی و عرفانی امام می توان توغل او در آثار اخلاقی و عرفانی اسلامی را احراز کرد. بخصوص در آثاری که در جوانی و میانسالی به قلم آورده است، می توان تسلط او بر نگارش های عرفانی و اخلاقی را دید و ستود. امام پس از رسیدن به قدرت که با ساقط کردن سلطنت پهلوی در ایران بود، شیوه خاصی از زمامداری را به نمایش گذاشت که بی سابقه و مقتدرانه بوده است.

عرفان بعد از سید علی قاضی

می توان گفت که: عرفان بعد از سید علی قاضی دچار انحطاط شد. اولا عرفان نظری شیوع یافت و اشخاصی که استعداد عرفانی نداشتند به آن تمسک جستند و با خالی شدن عرصه، هر زمان که موقعیت را مناسب یافتند، ادعای عرفان نمودند که منظورشان عرفان عملی بود. اینان بدون طی مراتب به درجات رسیدند. شاید بتوان گفت: خدا این درجات را به آنها نداد. خودشان به خودشان درجات عالی و متعالی دادند. البته برخی از آنها، مردمانی خوب و نازنین بوده اند به لحاظ رفتاری؛ ولی عرفان چیز دیگری است.

ثانیا عرفان تنزیل یافت به بعضی از مراتب فقه و عبادت و ذکر. به تدریج و با گذشت زمان، فکر به کنار رفت و معرفت اصالتش را از دست داد و «ذکر» غالب شد حال آنکه هر شخص متوجهی، به بداهت عقل و روح در می یابد که ذکر صورت عرفان است، نه روح آن.

از این عجیب تر که حد نهایی انحطاط باشد، این بود که عده ای عرفان را با غیر عرفان از جمله سیاست در آمیختند. سیاست که در وجود و وجوبش تردید نیست، رکن اصلی دنیا و رکن اصلی دنیا هم سیاست است. بالعیان روشن است که سیاست، مرتبه تنظیم امور دنیاست و دین تنظیم امور آخرت. عرفان هم تنظیم امر وجود است، بین دنیا و آخرت. اینان از ترکیب این دو، یعنی «سیاست و دنیا» از یک سو و «آخرت ودین» از سوی دیگر، نتیجه حاصل کرده اند که بی سابقه و بی مانند است و در تاریخ بشر سابقه ندارد.

با بد و خوب این امر کاری نداریم. آنچه مسلم است است که این دیگر هرچه هست، عرفان نیست. آنکه می گوید دین و سیاست یکی است، نظرش این است که دنیا و آخرت یکی است. این قول، در تقابل با دیدگاهی است که می گوید: دنیا و آخرت یکی نیست. صاحبان آن قول معتقدند: دنیا اهل خودش را دارد و آخرت اهل خودش را دارد. دنیا روش خودش را دارد، آخرت هم روش خودش را داراست. اهل دنیا اهل آخرت نمی شود، اهل آخرت هم اهل دنیا نمی شود. البته بی ارتباط نیستند ولی ارتباط آنقدر نیست که در هم مستحیل شوند و از دنیا آخرت در بیاید و از آخرت دنیا در بیاید.

قائلین این دو قول، حتی الامکان مرزهای تفاوت و فاصله را باهم حفظ می کنند و معقتدند: خدا می داند که دنیاست یا آخرت. معلوم نیست. یا هردوست، یا هیچ کدام. آنچه در قرآن آمده، این است که دنیا – که سیاست هم جزو آن است – لهو است و لعب. آخرت هم لهی الحیوان است. از روایت هم این مستفاد می شود که حب الدنیا راس کل خطیئه. این هم هست که الدنیا مزرعه الآخره. حالا اینکه الدنیا هو الآخره بشود و اینکه المزرعه هوالدنیا و الآنخره بشود، مطلب تازه ای است.

می دانیم که بعضی از افراد مرز بین دنیا و آخرت را برداشته اند و ریشه اش را از بیخ کنده اند و آخرت را بر دنیا مقدم کرده اند و دنیا را مهمتر از آخرت کرده اند و همزمان که در دنیایند در آخرتند و در حالی که در آخرتند، در دنیایند. از آنها تعجبی نیست. به چیزی رسیده اند و عمل به آن کرده اند. تعجب از عده ای از اصحاب عرفان و معرفت است که در مقام تایید آنها بوده اند بدون کوچکترین عنایت و تامل. مطالب دیگری در این بحث هست که چون جنبه رجالی ندارد در عرفانیات باید مورد بحث قراربگیرد.

حق بر زمین مانده سید علی قاضی

بیست و پنج سال آخر عمر سید علی آقا قاضی در دوره پهلوی سپری شد، اما یکنفر اسم رضاخان را از زبان او نشنید همچنان که قبلش هم واژه مشروطه و استبداد را کسی از او نشنیده بود.

به نظر می رسد که در باب سید علی آقای قاضی کاری کرد و حق به سرقت رفته و تباه شده این مرد را اگر هم نمی توان ادا کرد، اعلام نمود. باید صریح و علن نوشت که توسط برخی از شاگردان آقای قاضی در تاریخ معرفت چه روی داده و چگونه تجرد با سیاست در آمیخته و…

نمیدانم این اشتباه را چگونه می توان برطرف کرد  که حمایت مستقیم آیت الله بهجت از انقلاب به معنای حمایت آیت الله قاضی از انقلاب نیست.

نسب سیاسی موضوع مهمی است که کمتر مورد توجه قرار می گیرد. در ایران نسب سیاسی برخی از سیاستمداران به آیت الله بهجت می رسد هرچند موضوع چندان روشن نیست.

در خدمت سیاست قرار گرفتن زهد و عبادت اتفاقی است که در فرهنگی از فرهنگها افتاده و روی داده است.

 

ارسال دیدگاه

دیدگاه‌ها


شما اولین دیدگاه را برای ما ارسال کنید. حتما خوشحال خواهیم شد.