دکتر اردوبادی

  • ۱۳۹۶/۲۸/۰۵

  • 1084 بازدید

  • بدون دیدگاه

درباره این مرد حرف زیاد دارم و یادداشت‌هایی مفصل. روزگاری می‌خواستم کتابی بنویسم با عنوان «اردوبادی آنگونه که من دیدم» ولی فرصت یار نشد.

با دکتر احمد صبور اردوبادی سالها مربوط بودم. در ایام اقامت در بناب، در کتابخانه آنجا که اهدایی شخصی به نام نقوی بود، کتاب‌هایش را دیدم. مشتاق شدم ببینمش. پرسان پرسان آدرسی پیدا کردم و به ملاقاتش رفتم. با کلی شرط و شروط پذیرفت. مرد عجیبی بود، با عقایدی عجیب. در مجموع از او چیزها یاد گرفتم. نمی‌خواستم با او قطع ارتباط کنم، ولی مجبور شدم، چون با روسای سیاست مسئله‌ای داشت که می‌خواست الف بچه‌ای چون من را هم دخیل کند. نمی‌خواستم در چنین قضایایی اسم داشته باشم.

بعد‌ها که به استاد دینانی پیوستم، دیدم او را می‌شناسد و ماجرایش را هم‌می‌داند. مستقیماً از آقایان آیت الله خامنه‌ای و رفسنجانی شنیده بود. تعجب می‌کرد که من او را از کجا می‌شناسم. دکتر دینانی از من، درباره استاد سابقم پرسید. شمه‌ای گفتم. گفت: در سلک پوزیتویست‌هاست، یک چیزی مثل مهندس بازرگان خودمان.

راست می‌گفت. عقاید دکتر ارودبادی، اسلامی اما خشک و ظاهری بود. غیر عقلی محض بود و به عرفان و فلسفه باور نداشت. به حسب تحصیلاتش در طب و میکرب شناسی، اسلام را دینی طب می‌دید و بس! کتاب هایی هم در این زمینه نوشته بود که ‌داد بخوانم. سخت تبعیت می‌خواست.

دکتر اردوبادی مردی بسیار متفاوت

فردی بسیار باهوش بود. او را بسیار ریزبین و بسیار موقع شناس یافتم. می‌گفت: آقازاده، وزیر اسبق نفت را در یک مهمانی من کشف کردم و به آقای بهشتی معرفی کردم، رفت به اینجاها رسید. یک بار چکی نشانم داد با امضای آقازاده به مبلغ چند میلیارد تومان. کمکی بود به خیریه نوبر. لاشه چک در دست دکتر اردوبادی بود.

دکتر اردوبادی با اغلب بزرگان فکری و فرهنگی ایران از قبل از انقلاب آشنایی داشت. بین‌شان نامه‌ها رد و بدل شده بود. از همه آنها کپی گرفتم. این کار در آن زمان برایم بسیار پرهزینه بود. نامه‌ها از آقایان: مطهری، بازرگان، طالقانی، محمدتقی جعفری، شریعتی، صاحب الزمانی، صدر بلاغی و دیگران بود. گمانم چندین نامه از ریاحی مسبب سقوط کودتا و وزیر دفاع در دولت بازرگان در دستش دیدم.

دکتر اردوبادی را فردی متعبد و راستگو دیدم. البته عقیده‌های دیگر را برنمی تافت. بسیار منظم بود. جرات نمی‌کردم در برابرش کوچکترین بی‌نظمی مرتکب شوم، در حد زدن قند به چای قبل از نوشیدن چای! به من اعتماد پیدا کرد و جمیع اسرارش را گفت. در پستوی خانه‌اش یک جای «فوق سری» درست کرده بود که اصلا نمی شد کشفش کرد. مکتوباتش را در آن جاسازی کرده بود.

این مرد حرف‌هایی با من مطرح می‌کرد که که با سن و موقعیت من نامتناسب بود. خیلی‌ها را برایم معرفی کرد و خیلی چیزها را فاش کرد.

از اینکه منزوی شده بود، سخت دلگیر و ناراحت بود. می‌کوشید انزوایش را بشکند و حتی اعاده حیثیت کند. بعد از اینکه درد دلش را با من در میان گذاشت، کودکانه و ساده دلانه پیشنهاد کردم از تبریز برود و در تهران اقامت کند. با تلخی جواب داد: چه فرقی می‌کند وقتی کنترل هست و دست و پایم بسته است و مانع چاپ کتاب‌هایم می‌شوند؟ در همین موضوع، به رئیس جمهور وقت نامه نوشته، خواستار رفع حصر شده بود! در جواب، محمدعلی ابطحی چنین چیزی را تکذیب کرده، اطمینان داده بود کسی کاری با او ندارد. این نامه را خودم دیدم. در این موضوع دچار توهم بود. مطلب این بود که روزگارش به پایان رسیده بود. جهان عوض شده بود و گذشته قابل تکرار نبود. روزگارش سپری شده بود و دوره اش با انقلاب به پایان رسیده بود. کاری نمی‌شد کرد.

دفترچه‌ای داشت که حاوی اسم مؤمنین و اشخاصی که از ایام بلوغ به این سو، به حساب خودش به گردنش حق داشتند. هر شب بعد از نماز برایشان فاتحه می‌خواند. وقتی این را به استاد صدوقی سها گفتم، گریست. استغفار کرد و گفت: من از این آدم بد شنیده و بد گفته‌ام. خواست از او طلب حلالیت کنم، ولی من دیگر ارتباط نداشتم.

دکتر اردوبادی از مریدان شیخ کاظم شبستری، پدر آقایان مجتهد شبستری بود. گویا در جوانی از طریق منبرها و حرف‌های شیخ راه جسته و از شک به یقین رسیده بود.

آخرین بار در سال ۸۸ دیدمش. بعد از سالها بی‌خبری استقبال کرد. تغییری نکرده بود. همان پیرمرد سالم فرز همیشگی بود. خبر سکته پدر را در منزل او دریافت کردم ولی خبر درست کوچ ابدی بود. تا شنید فاتحه‌ای خواند و از آمدن به مجلس ختم پدر عذر خواست.

می‌توانم بگویم بخشی از افق‌های فکری‌ام به دست این شخص سامان گرفت. احتمال می‌دهم حرف‌هایش در تبدل ذهنی‌ام بسیار موثر بود. زمانی به او رسیده بودم که در مقدمه شک و تردید به سر می‌بردم و کاملا آماده شنیدن بودم.

همزمان با او، آقای نقوی دوست قدیمی او را هم ملاقات کردم که بعد از ۴۰ سال دوستی و هم‌فکری و همکاری، کارشان به نزاع و اختلاف و کدورت کشیده بود. بی‌میل نبودم بین‌شان وساطت کنم ولی دیگر راهشان از هم جدا شده بود. رقابت دو پیرمرد، از خودشان به دختران شان منتقل شده بود که در یکی از جلسات مذهبی – قرآنی دعوی ریاست داشتند و هرکسی مدعیات پدر خود را نمایندگی می‌کرد. این همان دختری است که به نمایندگی از فلان قطب، به ملاقات امام خمینی رفت، تا پیام حضرت حجت(عج) را برساند. امام خمینی آقایان خامنه‌ای و رفسنجانی را مامور کرده بود تا حرفش را بشنوند و باقی قضایا. این ماجرا به اسم آقای اردوبادی تمام شد و بسیار هم گران، در حالی که هیچ ربطی به او نداشت. قطبی که سمت استادی بر دخترش داشت، این ماموریت را به او داده بود. آقای اردوبادی از آن شخص و کار او اعلام برائت می‌کرد. مرتب امام را تأیید می‌کرد که فکر می‌کنم از سر مصلحت و سیاست بود.

ارسال دیدگاه

دیدگاه‌ها


شما اولین دیدگاه را برای ما ارسال کنید. حتما خوشحال خواهیم شد.