محمدعلی ادیب ارتقایی

  • ۱۳۹۶/۲۸/۰۵

  • 5073 بازدید

  • بدون دیدگاه

تا کیمیا

از عمامه پیچی برای طلبه های مبتدی تا کیمیاگری، راهی بس طولانی است، اما هر دو را بلد بود  و انجام می داد. نه تنها این دو راه بس دور، بلکه راه های دور زیادی در وجود او به هم رسیده و یکی شده بودند. سخن از مردی است که قواعد کیمیا را به صورت کامل می دانست، در عین حال وقتی طلبه ای مبتدی به او مراجعه می کرد تا برایش عمامه بپیچد، قبول می کرد. دو زانو می نشست و شروع می کرد به تاب دادن پارچه های سفید و سیاه.

ای دوست برای دوست جان باید داد   در راه حقیقت امتحان باید داد
تنها نبود شرط محبت، گفتن   یک مرتبه هم نشان باید داد

آشنایی دو مرد، یکی جوان و دیگری میان سال، به انس مبدل شد و سپس به ارتباطی دوسویه انجامید. این انس و ارتباط شگفت و ویژه، به طور طبیعی از علامه طباطبایی پنهان نماند. چطور می شد ماجرایی شگفت را از برادری چون علامه طباطبایی پنهان کرد؟

تا آن روز در حوزه علمی قم کسی نمی دانست که علامه سید محمد حسین طباطبایی – فیلسوف بزرگ، مفسر برجسته و مولف «المیزان فی تفسیر القرآن» – برادری فاضل و دانشور در تبریز دارد. در تبریز نیز کسی نمی دانست که سید محمدحسن الهی، مردی که هر روز بیل به دست می گرفت و زمین و باغ و درخت آبیاری می کرد، برادر علامه طباطبایی است؛ همپای او درس خوانده و علاوه بر ادب و تفسیر و فقه و اصول و فلسفه، سالها نزد سید علی قاضی شاگردی کرده و در عرفان عملی و معرفت حقیقی دارای مراتبی والاست.

باری، آشنایی محمدعلی ادیب ارتقایی جوان، با سید محمدحسن الهی طباطبایی در آستانه میانسالی، بعد از مبدل شدن به انس و ارتباط همه روزه در تبریز، در خلال ماجرایی، در قم به گوش علامه طباطبایی رسید و او را سخت به اعجاب فرو برد. چندی بعد علامه طباطبایی اولین کسی بود که از ادیب ارتقایی، «شاگرد» و «دوست صمیمی» برادرش سخن گفت و به دیگران معرفی اش کرد.

طولی نکشید که نام و آوازه «محمدعلی ادیب ارتقایی، ملقب به ادیب العلما»، ورد زبان شاگردان خاص علامه طباطبایی شد، بدون اینکه او را دیده باشند. تلاش حلقه شاگردان و دوستداران علامه طباطبایی برای دیدن ادیب ناشناخته به جایی نرسید، چون او گمنامی را انتخاب کرده بود و ناشناخته زندگی می کرد.

کسی نمی دانست مردی که از شهرت و اقبال اشخاص عرفان گرا اعراض کرده است، کجاست، مشغول چه کاری است و چگونه روزگار می گذراند. آنچه ادیب را شهره عام و خاص کرد، مطلبی بود که علامه طباطبایی خود در حین ترجمه جلد نخست تفسیرش «المیزان» به فارسی که با اقبال فراوان روبرو شده بود، با قلم خودش نوشت و به دست مترجم کتابش سپرد تا آن را در ذیل بحث از «علم غیب» بر مباحث کتابش اضافه کند.

علامه در آن نوشتار، به تصریح از «محمدعلی ادیب» اسم برد و نام آورد و فاش کرد که او دارای توان هایی خارق العاده برای ارتباط با جهان غیب و هم سخنی با ارواح بزرگ است، به گونه ای که هر زمان که اراده می کند، لباس جسم را از تن خارج می کند و سوار بر براق روح به ملکوت می رود. این نوشته علامه طباطبایی در جلد نخست ترجمه فارسی «المیزان» به گستردگی خوانده شد و بر شیفتگی کسانی که از سالها قبل در جستجوی ادیب بودند، افزود. اما با این حال و با وجود این اشارت ها و بشارت ها، هنوز کسی نمی دانست ادیب کیست و کجاست.

با ارتحال علامه طباطبایی در اوان انقلاب ایران، چشم ها بیش از پیش در طلب و جستجوی ادیب برآمد، چرا که شاگرد برجسته علامه فقید، آیت الله حسینی طهرانی برای نخستین بار در یادنامه «مهر تابان»، به صورت مکتوب، و با اسم و رسم از «آقا محمدعلی ادیب ارتقایی» نام برد و گوشه هایی از این سر پنهان را فاش کرد. ف

ضای معنوی جامعه در سالهای بعد از انقلاب، باعث شد آنچه آیت الله طهرانی نوشته بود، توسط خیل انبوه مشتاقانی بسیار، به فراوانی و با ولع و اعجاب خوانده شود و واقعیت وجودی ادیب، پیوسته دهان به دهان بچرخد. تمام کسانی که آن روز با «حلقه عرفان نجف» و اسم ملاحسینقلی همدانی و نام سید علی قاضی و علامه طباطبایی آشنا بودند، اکنون در عطش دیدار «محمدعلی ادیب ارتقایی» بودند، اما کجا بود ادیب؟ ادیبی در میان نبود. هرچه او را بیشتر می جستند، کمتر نشانه ای می یافتند. برای عده ای این گمان مسلم شد که : ادیب مرده است!

جستجوی زیاد و نیافتن آنها را به این نتیجه رساند که: آن مرد حتما دار فانی را وداع گفته و جستجویش بی فایده است، اما او نمرده بود. زنده بود، اما وارسته تر از آن بود که در معرض دید مشتاقان قرار بگیرد و خود را در برابر سیل عطش و تمناهایی قراردهد که علاقمندان و شیفتگانی بزرگ و کوچک با طلب خویش به راه انداخته بودند.

در آن سالها کم نبودند کسانی که برای دیدار و درک محضرش و نیل به فیض حضورش حاضر به جلای وطن بودند و آماده بودند از هرجای ایران زمین به تبریز سفر کنند. در آن سالها، کتاب های سابق و لاحق آیت الله طهرانی، مثل «الله شناسی»، «معاد شناسی» و «نور ملکوت قرآن» و هر کتاب دیگرش از جمله کتابی که در مورد حکومت اسلامی نوشته بود، حاوی اشاره تازه ای از «ادیب ارتقایی» بود و با استقبال جوانان و دوستداران معنویت به طور مرتب تجدید چاپ می شد. با این حال، ادیب در سریر گمنامی مستقر بود و در حریر ناشناختگی مستور.

باری، با اینکه اسمش به گونه ای زاید الوصف بر سر زبانها بود و از قم تا نجف، در حوزه های علمیه های تهران و مشهد و اصفهان و تبریز، در هر کانه ای سخن سخن ادیب بود، کسی خود او را ندیده بود. از این رو، کسی نمی دانست راه جستن و یافتن او چیست و چگونه می توان درکش کرد. همه کسانی که از قدیم – یا به تازگی با وقوع انقلاب – با اسم سید علی قاضی و غوغای معنوی او در عراق و ایران و جهان آشنا شده بودند، می خواستند بدانند مردی که با اشاره افلاطون، «اسفار اربعه» به دست، پیش سید محمدحسن الهی رفته و پیش او فلسفه آموخته، کیست؟ دیدن و شناختن او اهمیت بسزایی داشت اما جویندگان خیلی زود به بن بست می رسیدند و راه به جایی نمی بردند.

خیل دوستدارانی شیفته و مجذوب در عطش دیدارش بودند بی آنکه به آستان او راهی داشته باشند، و او در گوشه ای از تبریز، با عایله ای که سخت احاطه اش کرده بود، با فقر می زیست و با فاقه ای زاید الوصف، کوله بار فقر بر دوش، هر روز از خانه ای محقر در این سر شهر به خانه ای محقرتر در سوی دیگر شهر می رفت. درست در همان حال که فقر او از حد گذشته بود، همزمان، اشتیاق و اقبال طالبان معرفت به او نیز از حد می گذشت. با این حال، در نهایت شگفتی، او حاضر نشد لب از لب باز کند، رخ نماید و چهره بگشاید و خود را نمایان کند.

درست در سال هایی که انقلاب در ایران روزگار تازه ای را رقم می زد و به تعبیر آیت الله العظمی سیستانی «دنیا به روحانیت روی آورده بود»، و در شرایطی که دنیا به گونه ای ناباورانه برای روحانیون بس فراهم و بسیار مهیا بود، مردی در کسوت روحانیت در اثر فقری توصیف ناپذیر، خانه اش را در راسته کوچه تبریز فروخت و به یکی از مناطق فقیر نشین تبریز منتقل شد.

آن مرد دوره تازه ای از ریاضت و ابتلا را در پیش داشت. جهان در جستجوی او بود و او در جستجوی خویشتن. زندگی چنان به او سخت گرفته بود که نان روزانه خود و خانواده اش را خود در تنور خانگی طبخ می کردند. به روایت فرزند: روزی فرا رسید که ۵ ریال پول نبود تا نمک تهیه شود و به آرد اضافه شود تا خمیر «ور» بیاید و امکان پخت پیدا کند.

باری، اقامت در آن فقرخانه چندان طول نکشید. او این بار به فقرخانه ای دیگر در اطراف تهران منتقل شد و با خانواده و فرزندانش، در جایی بعد از مامازن ورامین  که اقامتگاه پایین ترین طبقات مردمی و یکی از مهاجر پذیرترین نقطه های ایران در آن سالها بود، رحل اقامت افکند.

ادیب سالیانی نیز در آنجا ساکن شد، بی آنکه کسی بداند این روحانی ساکت بی نام و نشان مریض حال کیست و اینجا چه می کند. این ماجرا و ماجراهایی از این سنخ، تا مدت ها چونان سنتی دنباله دار در کهکشان حیات محمدعلی ادیب ارتقایی ادامه داشت.

مردی، در کوران درخشیدن و تابیدن روحانیت، برای همچنان گمنام ماندن، حاضر به پرداخت هر هزینه ای بود و برای ناشناخته بودن، تحمل هر مرارتی را سهل می شمرد. زمان گذشت و از تشعشع روحانیت کاسته شد اما این بار نیز ادیب به سنت همیشگی اش عمل می نمود. او تا پایان حیات ظاهری اش با دقت تمام به رویه خودش عمل کرد و در روزگاری که روحانیون و غیر روحانیون برای دیده شدن هر روز تدبیری می اندیشدند، هرگز حاضر نشد از خانه اش خارج شود، در برابر هیچ دوربینی قرار بگیرد و پذیرای نگاه هایی شود که خلوتش را به هم می زدند.

باری، او تنها در سالهای آخر عمر که از گردنه های شهرت و معروفیت به سلامت رسته بود، به برخی از بازمانده های خسته از خیل انبوه مشتاقانی که از چند دهه قبل دیدارش را آرزو می شمردند، اجازه ملاقات داد و چهره نمایان کرد. این کار شاید از سر ترحم بود. من نیز یکی از کسانی بودم که در این برهه او را در خانه اش ملاقات کردم.

او در این ملاقات ها چنان ساده و چنان معمولی نمایان می شد که گویی جز عمامه ای که بر سر دارد، چیزی از علم و ادب و فقه و روح و روحانیت نمی داند و از چیزی بهره ای نبرده است، اما حقیقت چیز دیگری بود.

اگر علامه طباطبایی راز او را افشاء نمی کرد، کسی او را نمی شناخت و هرگز کسی به سر پنهانش پی نمی برد. هرچند اکنون هم که نه علامه طباطبایی در جهان است نه ادیب، باز هم راز او در میانه نیست و کسی او را نمی شناسد، انگونه که برخی از اولیا شناخته شده اند.

هرچند به ادیب شهرت یافته است، اما ادیب نبود، حکیم بود. او حکمت فقر و گمنامی داشت. «کیمیا» را داده بود و «فقر» را گرفته بود.

از ناگفته های ادیب

۱- نخستین اسمی که برای کتاب زندگی ادیب انتخاب کرده بودم «کیمیای فقر» بود، با این زیر تیتر: عارفی که کیمیا را گذاشت، فقر را برداشت.

درست که تامل کردم، دیدم این اسم رسا نیست و گذشت زمان و اسم گذاری های بی منطق و معیار این دهه ها، دلالت این اسم ها را به بیراهه برده است. پس اندیشیدم که اسمی متناسب تر انتخاب کنم. با اینکه به گواه اسامی کتاب های سابقم، در اسم گذاری توانایی هایی دارم، اعتراف می کنم که در انتخاب نام برای این کتاب، حقیقتا عاجز شدم. به همین دلیل، ماهها معطل ماندم تا اسمی پیدا کنم که متناسب با حقیقت وجودی ادیب باشد.

در این مدت دهها و صد ها اسم به ذهنم خطور کرد، اما اهر کدام نارسایی خود را داشت و حق ادیب را ادا نمی کرد. سرانجام، اسمی که اکنون روی جلد کتاب نقش بسته است، قانعم کرد.

۲- «دنیا به این مرد بدهکار است»؛ این عنوان را برای زندگی سید محمدحسن الهی طباطبایی انتخاب کرده بودم، استاد و آنگاه دوست ابدی ادیب، اما درست که تامل کردم، آن را در حق ادیب درست تر یافتم. شک ندارم که علامه سید محمدحسن الهی مظلوم و گمنام بود. بهتر است بگوییم گمنام و مظلوم. او مورد ستم هایی ناگفته و غیرقابل بیان قرار گرفت.

شاید علت مرگ زودهنگامش همین ستم ها باشد. ستم هایی که هرگز نگفت و کسی هم از آنها مطلع نشد. به واقع، کسی متوجه نشد که چگونه ظلم های ریز و درشت چونان اره ای بر روح رنجورش کشیده شد و چونان سوهانی وجودش را سایید و سایید تا در نهایت جسمش به منتهای ضعف رسید و مرکب تن از حمل روح عاجز ماند. با اینکه رنج کشید، اما رنجوری نکرد. ستم دید و ستم کشید اما نگذاشت کسی چیزی بداند.

بخش مهمی از زندگی اش در دایره ظلم هایی تحمل ناپذیر سپری شد. با این حال و با علم به این مسئله معتقدم که دنیا به او بدهکار نیست، دنیا به دوست و شاگرد او محمدعلی ادیب بدهکار است چون الهی طباطبایی برادری چون علامه طباطبایی داشت که مولف المیزان بود. نیز از خاندانی رفیع و بلندآوازه برخاسته بود و مزایای این نسب و خاندان پیوسته با او بود و او را همراهی می کرد.

اضافه بر این، به لحاظ اقتصادی و زمینه مالی، وارث اموالی و املاکی بود. از نظر فضل نیز تحصیلاتش را در بهترین کانون علمی عصر گذرانده بود و فیض وجودی استادی چونان سیدعلی قاضی، با احاطه ای مدام و شمولی مستدام همواره بر سرش بود، اما ادیب، در تمام عمرش یک دهم این امتیازها را نداشت.

نه برادری علامه داشت، نه استادی نام آور، نه صاحب ملکی بود که سهمی از آب و خاک نصیبش شود، نه موفق شده بود تحصیلاتش را در جایی مناسب به اتمام برساند، نه امکان بروز استعداد برایش فراهم شد و نه هیچ چیز دیگر. بهره اش از خانواده یتیمی و بی کسی بود و بهره اش از زمان تلخی بود و بهره اش از زمین فقر. فقری سیاه از ابتدا تا انتها بر زندگی اش چنبره انداخته بود.

محصور در فقر بود و محفوف به ستم و نامردمی. گمنامی اش صدبرابر بیشتر از مرحوم الهی بود و ستم و ظلمی هزار برابر بیشتر از الهی دید. چه باید گفت در حق مردی که زندگی، چونان باری تحمل ناپذیر بر دوش نحیفش سنگینی می کرد؟ چه باید گفت در حق عالمی که یک عمر، تحت شدیدترین و نارواترین تهمت ها سکوت کرد و سکوتی نشکست؟ چه باید گقت در حق مردی که در دهها رشته علمی متروک و نامتروک، استادی یگانه و منحصربه فرد بود، اما بهره اش تنها و تنها رنج بود و آسیب و گمنامی.

جز این که «دنیا به این مرد بدهکار است» چه تعبیری به کار می توان در خصوص زندگی و حیات مردی که دور و نزدیک کوچکترین چیزی از او نمی دانند و جز اسمی گنگ و مبهم از او در افواه و اذهان نمانده است.

۳- درست در زمانی که چاه های نفت به روی عده ای از روحانیون باز شده بود، در همان زمان چاه فقر دهان باز کرده بود و می خواست مردی را در خود دفن کند و او در آن مدفون شد، اما به سلطنت رسید؛ سلطنت فقر و معنا. چه جای شگفت که تا مدتها کسی نمی دانست زنده است! همه فکر می کردند سالهاست مرده است اما مرگ را چه مایه است که باقیان را برباید و بکشد و فرو کشد؟

در حقیقت، او در قاموس بی خبران مرده بود و سالیانی طولانی از مرگش می گذشت، اما او بی خبر از بی خبری بی خبران زنده بود و در منظومه شمسی قمری «بلا و ولا» هر روز منزلی طی می کرد و با هر طی منزلی، فقیر تر می شد و بیشتر در فقر و حرمان فرو می رفت.

هرگاه که رنج و فشار فقر زیاد می شد، درخشش نگین تاجش بیشتر می شد.

او اگر معزول گشتست و فقیر     هست در پیشانیش بدر منیر
تو اگر انگشتری را برده ای       دوزخی چون زمهریر افسرده ای
کردمی من شرح این بس جان فزا     گر نبودی غیرت و رشک خدا
در گذر از صورت و از نام خیز     از لقب وز نام در معنی گریز
پس بپرس از حد او وز فعل او     در میان حد و فعل او را بجو

هروقت تنگناها دوره اش می کردند، ایستادگی ش محکم تر می شد و جلوسش بر اریکه رنج مستقرتر. بی جهت نیست که در یکی از مکتوباتش، هوشمندانه از فقر تعبیر به «دولت مستمر» کرده است. در این موقع و موقف ها، شبیه کسی می شد که بر استوارترین تخت عالم تکیه زده باشد. مثل کسی حرف می زد که سپاهیان عالم زیردستانش هستند. مثل کسی عمل می کرد که غم ندارد و غصه نمی شناسد. بازتر و بذول تر می شد. عجیب شوخ می شد. شوخی می کرد، مزاح می نمود، شعر می خواند، کلمه و قول و گفتار و به قول میرداماد «کلیمات» می گفت. اصطلاح می ساخت.

از کاری که به سلطنتش بر مملکت وسیع فقر خدشه وارد نکند، ابا و کوتاهی نداشت، گو اینکه اغیار معنایش را ندانند و آنها را کسر شان یک روحانی بدانند. آنها شان شناسان و روحانی دانان بزرگی بودند، اما ادیب شناس خوبی نبودند.

کار سهمناکی است که انسان به هیچ چیزی واکنش نشان ندهد گویی که نه می بیند نه می شنود نه درک می کند و نه احساسی دارد. از آن سهمناک تر، این است که انسان را با خبر مرگش، تحریک و وسوسه کنند تا در مقابل این خبر شگفت، علایمی از حیات و زنده بودن از خود صادر کند و او، باز هم واکنشی از خود نشان ندهد.

این داستان ادیب است. هیچ عاملی موجب نشد که او از لاک سکوتش خارج شود، نه چندین سال زندانی شدن به بهانه ای واهی و ظلمی این چنین فاحش، نه انتشار توان های روحی اش از زبان صادق ترین عالم روزگار نه افتادن اسمش بر سر زبانها و نه فقر و احتیاج شدید مالی.

ادیب، ادیب بود. بازی های روزگار، کوچکترین تغییری در وجودش ایجاد نمی کرد. چه این بازی اتهام های آقازاده ای شریف اما ناخلف بود، چه تعریف و توثیق های دیگرانی که صالح بودند.

از کودکی های ادیب چیزی نمی دانیم. از علل و زمان میل و گرایش و کشش اش به علوم باطنی و علوم غریبه و خفیه هم چیزی نمی دانیم جز اینکه شرایط دشوار خانوادگی و بی مهری های روزافزون پدر، هر روز او را با دشواریها و رنج ها و ناراحتی های تازه ای روبرو می کرد.

زمانی طلبه شده بود که طلبگی نان و آبی نداشت. در عهد و زمانه ای ردای طلبگی بر دوش افکند، که «آخوند شدن» معادل نحوست و علافی و بیکارگی شده بود. او می توانست در جایی شاغل باشد و پشت میز بنشیند. پدرش رئیس کتابخانه بود و هر هفته مخاطب نامه های بزرگان و نام آورانی پرآوازه می شد و هفته ای نبود که با یکی از اعیان هم کلام و هم غذا نشود. فرزند می توانست با طناب روابط و شهرت پدر و اقتدار و موقعیت او، از چاه اندوه بالا برود و در خشکی و ساحلی از ساحل های زندگی قدم بزند، اما او به جایی دیگر چشم دوخته بود.

به چیزی دیگر فکر می کرد. به روح می اندیشید و قوانین متافیزیک. می اندیشید که متافیزیک چگونه در فیزیک حضور پیدا می کند و طبیعت چگونه با ماوراء طبیعت کنار می آید.

نه پدر می توانست افکار و اندیشه های «پرت و پلایش» را تاب بیاورد، نه دیگران. او هرگز درباره اندیشه های خود با کسی حرف نمی زد، اما پدر که می دید توی باغ نیست، عصبانی می شد و خشمش را با شدت و حدت بر او می بارید اما او خودش بود، محمدعلی در شناسنامه، بیوک آقا در منزل و کوچه و مدرسه و بازار.

روشن است که حکایتش، از ابتدا حکایت تناقض ها و تضادها بود. از دیدن تناقض های سر به فلک کشیده، دچار حیرت های ویرانگر و حشتناک می شد، مثل همه انسانها، همه انسان های فهیم و با انصاف. مثل همه کسانی که می دیدند و رنج می بردند. جالب است که موضوع یکی از آخرین نوشته هایش در اواخر عمر، خوابی است که در آن روح تضاد و تناقض جاری است: فقر از یک و تمکن اعیان از سوی دیگر!

هم سن و سال های او با دیدن فقرها و محرومیت ها و رنج و تعب های همنوعان در یک سو و برخورداری های گروهی دیگر، راه زندگی را به سمت اعتراض و انتقاد چپ می کردند و چپی می شدند. از دین می بریدند و سر از ایسم های غربی در می آوردند. نمونه متقدمش در همان تبریز و همان حوزه علمیه ای که ادیب در ان درس می خواند، کسروی و تقی زاده بود و نمونه های متاخرش، تمام کسانی که توده ای شدند و به مارکسیسم و کمونیسم دل سپردند.

ادیب نیز ناخواتسه در چنین موقفی ایستاده بود و باید تکلیف خودش را با تمام آنچه با تمام وجود در آن بود و می دید و می چشید، روشن می کرد. باید راهش را انتخاب می کرد و او راه فقر را انتخاب کرد و به جای ایسم های غربی و فرنگی، تنها یک اسم را انتخاب کرد، یک اسم شرقی که فکر می کرد همه اسم ها از آن است.

او به جای میل و گرایش به فلان ایسم و فلان حلقه اعتراضی، راه روح را انتخاب کرد و سالک راه روح شد. زمانی که هم سن و سالهایش در تهران و تبریز و رشت و گرگان و مشهد، با عصبانیت تمام نطق می کردند و جام های شراب را روی دست بلند می کردند و با خشم و هیاهو، عصبانیت شان را آشکار می کردند و داد و فریاد می کردند و در مجله و روزنامه و کتاب می نوشتند، ادیب در گوشه ای بی صدا، جام انزوا بلند می کرد و فازغ از جهان، از عالم فرا می رفت.

از نردبان گذشته و حال بالاتر می رفت، آینده را از نزدیک می دید و می فهمید. با چشم می دید که جهان کجاست و به کجا می رود. می دید و آرام می شد. می دید و ناآرام می شد.
اکنون دهه ها از آن روزگار گذشته است. شاید بهتر بتوان قضاوت کرد که کدامیک از این دو طریق و طریقت به صواب نزدیک تر بوده است: آنها که ایسم ها را انتخاب کردند کامیاب شدند، یا آنکه «اسم» را انتخاب کرد. انانکه شراب های تند و تلخ می نوشیدند و تند و تلخ می گفتند، یا انکه حرف نمی زد و سر در گریبان سکوت و تفکر داشت.

ادیب با شیخ محمدتقی جعفری، مردی که بعدها پر آوازه شد و دهه ها محفل به نامش آراسته می شد، در مدرسه همکلاس بود و چندی هم در حوزه طالبیه همدرس شدند اما هرگز بین شان هم سخنی شکل نگرفت. بی آنکه بر زبان بیاورد و سخنی در رد و قبول بر زبان بیاورد.

با هیاهو میانه و نسبت نداشت. در دنیای خودش سیر می کرد. به همین جهت، یک میلیونم کسانی که محمدتقی جعفری را از طریق کتاب و رسانه و راسل و تلویزیون شنیدند و شناختند، ادیب را نشناختند. البته او هم بی نام نماند و احتمالا آوازه اش تا گوش محمدتقی جعفری هم رسوخ کرد، اما گمنام. اسمش در جایی نبود و خودش هم هرگز در جایی و با کسی دیده نمی شد. اولین کسی که از او در جایی اسم آورد، علامه طهرانی بود در کتاب «مهر تابان».

طهرانی از زبان علامه طباطبایی حکایتی شگفت از روحانی ناشناخته ای به نام «ادیب ارتقایی» نقل کرد که خیلی زود شایع شد و مثل بمب ترکید. صدای این بمب را همه شنیدند، اما ادیب خودش را به نشنیدن زد و تغییری در اعمال و رفتارش ایجاد نکرد. او همچنان در سریر فقر و گمنامی می زیست. سیگار فقر بر لب داشت و یاد او در دل تا روزی که دار فانی را وداع گفت و اسرار بی پایانش را با خود زیر خاک برد.

۴. ادیب صاحب یکی از ژرف ترین تجربه های بشری بود. تجربه نادرش می توانست او را به یکی از ثروتمندترین مردان ایران و جهان مبدل کند و از او مردی قدرتمند، پرشوکت و شکست ناپذیر بسازد. با این حال، از سراچه زندگی اش چیزی جز فقر و جز ضعف و فقد و حرمان وارد نشد.

با اینکه قادر بود ناممکن ترین کارها را به انجام برساند، هرگز قدمی برای خود برنداشت و هرگز داشته های روحی و وجودی اش را متاع دارایی های دنیایی نکرد. هرگز از سرمایه های روحی اش برای رسیدن به دنیا پل نساخت. حاضر شد تلخی های دردناک را تحمل کند، اما گامی به نفع خود و خانواده اش برندارد.

بیشتر کسانی که علامه طباطبایی را می شناسند، اسم او را شنیده اند. تمام کسانی که به مقام علمی و روحی سید محمدحسن الهی طباطبایی – برادر علامه – وقوف دارند، او را نیز می شناسند و تمام کسانی که آثار و تالیفات علامه طهرانی را خوانده اند، حتما اسم او را هم خوانده اند.

در ۴۰ سال گذشته، کمتر مجلس و محفلی بوده که در آن اشاره ای به مقولات متافیزیکی رده بالا بشود و اسم او به میان نیاید. شاید در ایران نتوان کسی را یافت که بداند احضار ارواح چیست، و اسم محمدعلی ادیب معروف به «ادیب العلما» را نشنیده باشد و با قدرت او در این امر شگفت آشنا نباشد.

«ادیب» مرد نام آشنای این سالهای ایران و فضای روحانی و معنوی آن بوده و هست، اما نه در علن و خطاب بلکه در خفا و غیاب. از این رو، این آشنا، ناآشناترین چهره هم هست و شاید در ایران فعلی، به استثنای خانواده و اقربایش، نتوان ۲۰ نفر را سراغ کرد که او را از نزدیک دیده باشند و بشناسند و به موجودیتش وقوف داشته باشند و بدانند که بود و چه می کرد.

آری، ادیب آشنایی ناشناخته و معروفی گمنام است. شاید کسی را نتوان پیدا کرد که این اندازه آشنا و در عین حال ناشناخته و مستور باشد. در روزگار شیوع اینترنت که از فلان هنرپیشه درجه ۵، هزاران عکس در فضاهای مجازی می چرخد، از او عکسی در اینترنت وجود ندارد و در هیچ یک از موتورهای جستجوگر، اطلاعاتی درباره زندگی اش نمی توان یافت که از ۵ خط فراتر برود.

از این حیث، ادیب پدیده ای شگفت و شاید شگفت ترین پدیده روزگار ماست. در حالی که از دانشجویان و لیسانسیه های الاهیات و روانپزشکی و حتی دامپزشکی شاغل در بازار دام و دد می توان اطلاعات و عکس و تفصیلاتی در اینترنت و فضاهای «گوگل» و «یاهو» و «اینستاگرام» و «تلگرام» یافت، در این جهان نامحدود، هیچ نشانی از ادیب ارتقایی نیست.

گویا که چنین فردی در جهان وجود نداشته است. گویا که افسانه ای بیش نیست و آنچه چند دهه قبل، درباره او، در سخن علامه طباطبایی و شاگردان او و ماجرای برادرش آمده، خواب و رویا و افسانه ای بیش نیست. گویا از جهان اخراج شده و محکوم به حذف و فراموشی است.

این سرنوشت فعلی ادیب است در بعد از این کمتر از ۲۰ سالی که از مرگش گذشته است و نیز سرنوشت قبلی ادیب بود وقتی که زنده بود و در تبریز و تهران و ورامین بی نام و نشان و گمنام می زیست.

در آن سالها، او در لابلای کتابها به نشو و نمای خود ادامه می داد بی آنکه در حیات ظاهری اش کوچکترین نشانه ای از علایم یک زندگی خوب و آرام داشته باشد. در کتابها بزرگ بود و در شهر و کشورش کوچک و بسیار ناچیز و ناشناخته. صیت و آوازه شهرتش مرزهای جهان اسلام و فراسوی عالم را هر روز درمی نوردید، بی آنکه کسی احتمال بدهد او زنده است و در زمین نفس می کشد. گویا باور اینکه چنین مردی باشد و زنده باشد، ناممکن بود.

به همین جهت، نادیده گرفته شد و دچار طیف های مختلف سوانح و بی اعتنایی و فراموشی و در مواردی هم بی حرمتی شد، تا از دنیا رفت و از جهان آسوده شد. اکنون که چندین سال از خفتنش در دل خاک تیره می گذرد، هنوز سخن گفتن از او آسان نیست. هنوز باز کردن پرونده زندگی او راحت و ممکن نیست. هنوز به راحتی و آسودگی نمی توان از او گفت و نوشت. هنور به سهولت نمی توان داستانش را نقل کرد و به روایت حقیقت او نشست. هنوز موعد ادیب نرسیده است.

 

او مصداق این سخن است که: انسان باب الله می شود اگر اجازه ورود به خداوند صادر کند.

ارسال دیدگاه

دیدگاه‌ها


شما اولین دیدگاه را برای ما ارسال کنید. حتما خوشحال خواهیم شد.