میرزا طاهر تنکابنی

  • ۱۳۹۶/۲۸/۰۵

  • 1089 بازدید

  • بدون دیدگاه

یکی از بزرگان ایران در حکمت عقلی، میرزا طاهر تنکابنی بود. او اعظم حکمای عصرش بود که مغضوب واقع شد و با عسرت زیست و رنج ها کشید. فریدون آدمیت در کتاب «عصر سپهسالار» از او با عنوان یگانه حکیم ایران یاد می کند.

هم عرض گفتار ادمیت، نگاه و نظر مرحوم محمدعلی فروغی است که به عنوان یکی از دانشمندان ایران، شیفته میرزا طاهر بود. فروغی خود را بی نیاز از علم و حکمت مرحوم تنکابنی نمی دانست. به همین جهت، پیوسته به حضور او می رفت، با او ارتباط داشت و از محضرش استفاده می نمود.

به روایت فروغی

فرزند ارشد فروغی، مهندس محسن فروغی که از نزدیک شاهد ارادت و احترام پدرش به میرزا طاهر بوده است، چنین می نویسد:

پدرم با میرزا طاهر تنکابنی مناسبات طولانی و نزدیک داشت و از دورانی که من کودک بودم، بین ان دو بزرگوار مجالست و مؤانست بود. همیشه ساعتها باهم به بحث و مذاکره می پرداختند. پدرم وقتی به خانه میرزا طاهر می رفت، گاهی مرا همراه می برد.

اولین بار که به زیارت میرزا طاهر نایل شدم، در دارالمعلمین مرکزی شاگرد بودم. روزی به اتفاق پدرم که در ان موقع ریاست دیوان عالی کشور را داشت، به منزل میرزا طاهر رفتیم. خودش پای سماور نشسته بود و مرتبا با چای از ما پذیرایی می کرد.

چیزی که بیش از هر چیزی توجه مرا جلب کرد، این بود که سبیلهلی ایشان کوتاه تر از ریش بود و مرتبا لب بالای خود را با دندانهای پایین فشار می دادند.

وقتی از خانه میرزا خارج شدیم، این مطلب را از پدرم سؤال کردم. جواب داد: ایشان دچار سهتی های زیادی شده اند و قدری عصبی و حساس شده اند…

پدرم برای او احترام زیادی قائل بودند. همیشه می گفت: آمیرزا طاهر از نوادر روزگار است و با مرگ او، فلسفه هم تعطیل خواهد شد. زمانی که پدرم در دیوان عالی کشور بود، از ان مرحوم دعوت به همکاری نمود و او هم پذیرفت و سالیانی دراز در آنجا خدمت کرد. در آذر ۱۳۲۰ که میرزا طاهر درگذشت، پدرم نخست وزیر بود و ما در تمام مراسم حضور داشتیم. خدایش بیامرزد . فرد آزاده ای بود و استغنای طبع داشت.  (فروغی و شهریور ۱۳۲۰، باقر عاقلی، ۴۸ و ۴۹)

مرحوم فروغی آنجا که از سرلشکر آیرم یاد می کند، به اجحاف وی در حق میرزا طاهر هم اشاره می کند:

آیرم علاوه بر ریاست شهربانی، مدتی رئیس املاک پهلوی بود. او خشن ترین افسران را به شمال فرستاد. انها هر ملک مرغوبی می دیدند آن را برای شاه می گرفتند.

روزی طمع به املاک میرزا طاهر پیدا کردند که در تنکابن املاک مزروعیب زیادی داشتند ولی با رعیت کنار می امدند و درآمد املاکشان را با کشاورزان بالسویه تقسیم می کردند. آیرم میرزا طاهر را تحت فشار قرارد اد تا املاک را بفروشد. ان مرد بزرگوار زیر بار نرفت. گزارشهای بدی از او تهیه و به شاه تسلیم نمود و شاه را حاضر به مجازات او کرد. آن مرد وارسته و آزاده را گرفتند. مدتی در حبس تهران بود. بعد به کاشان تبعیدش کردند و زجرها به او دادند در حالی که می دانست من با او دوستی و نزدیکی دارم. … (فروغی و شهریور ۱۳۲۰ / ۲۴۹)

 

آثار میرزا طاهر

میرزا آثاری داشت که از بین رفت. یکی از آثارش تعلیقه ای است که بر شفای بوعلی زده است. یکی از محققانه ترین شروح است. نسخه خطی آن را دیده ام . با خطی ریز نوشته شده است. در هیئت خطی اش ۲۱۸ صفحه است. اگر به شکل امروزی آماده و طبع شود، از ۵۰۰ صفحه بیشتر خواهد شد. حقیقتا حق میرزا طاهر ادا نشده است.
در مرکز اسناد ح‍کمی وجود دارد با عنوان: «حکم خ‍ات‍م‍ه‌ خ‍دم‍ت‌ م‍ح‍م‍د طاه‍ر ت‍ن‍ک‍اب‍ن‍ی‌ در دان‍ش‍ک‍ده‌ م‍ع‍ق‍ول‌ و م‍ن‍ق‍ول‌». ‏تاریخ یا دوره ایجاد عبارت است از: ۱۳۱۴ یعنی اوج قدرت رضاخان. ‏مشخصات ظاهری حکم یک صفحه است. رضاخان با همین حکم میرزا را خانه نشین کرد. دردا که مجری این فعل شنیع کسی جز بدیع الزمان فروزانفر نبود.

باری، من ذکر خیر میرزا طاهر تنکابنی را از استاد صدوقی سها مکرر می‌شنیدم تا معطوف شدم. چندی بعد متوجه شدم پیرمردی که من هر روز او را می‌بینم و گرم احوالپرسی می‌کنیم، نواده میرزا طاهر است. وقتی این موضوع را به استاد صدوقی که اصلاع دادم، مشتاق شد که با او ملاقات کند. این ملاقات انجام شد و ملاقات بسیار عجیب و پربار شگفتی بود. مجموع مبادلات این دیدار را نوشتم و چاپ شد و حاوی اسراری بود از میرزا طاهر تنکابنی که کسی نشنیده بود.

اصلاً میرزا طاهر را کسی نمی‌شناسد. قدر او مجهول است و مراتب فلسفی‌اش اگر هم برای خواص معلوم باشد، مراتب معنوی‌اش برای خواص هم معلوم نیست، چه برسد به عوام. آن روز روز عزیزی بود و شیخنا از من تشکر کرد که:‌ فیض‌الاسلام منت نهادی بر ما.

میرزا طاهر و فروزانفر

میرزا طاهر استاد بدیع‌‌الزمان بود و جماعتی بسیار، و همین بدیع‌الزمان نه تنها درس او را در دانشکده تعطیل کرد، درس طلبگی اش در مدرسه سپهسالار را هم تعطیل کرد و با اینکه سابقه استفاده از میرزا را داشت، مانع از ورود او به مدرسه شد. به دربان سپرده بود راهش ندهد. همین گناهش بس!

وقتی آقای دکتر شفیعی کدکنی در سال موسوم به «فتنه» به غرب رفت و هیاهوی دروغین راه افتاد که «قهر کرد و اعتراض کرد و رفت که رفت»، من چیزی نوشتم با عنوان: یک مسافرت علمی و چند پرسش ساده. با ادله اثبات کردم که یک مسافرت علمی این حرف‌ها را ندارد. نگو که شفیعی کدکنی خودش می‌خواست این بازتاب های دروغین باشد و بتابد و من ناغافل، نقشه را باطل و بر آب کرده بودم و از همین جا، روی دیگر آقای دکتر شفیعی آشکار شد که بماند.

در آن ماجرا، چون اسمی آورده بودم از فروزانفر، آقای فقیه از من پرسید مگر شما بدیع‌الزمان را می‌شناختید؟ مگر می‌دانید که بود و چه کرده است؟ شمه ای گفت و من انکار کردم ولی طولی نکشید که به جمیع آنچه به بدیع‌الزمان مربوط می‌شد علم پیدا کردم و در صدد جبران بر آمدم. اکنون هم در صدد جبرانم.

من روزگاری مروج بدیع‌الزمان و تلامذه‌ او بوده‌ام بدون این که بشناسم ولی حق و حقیقت پنهان نمی‌ماند. خداوند نخواست که این خبط و خطای عظیم در کارنامه کوچک من مستمر باشد و این معنا بر من آشکار شد. این از برکات میرزا طاهر است که عظمت روحی‌اش و موقع وجودی‌اش بلاتردید است و احدی تردید ندارد که در حکمت اسلامی فرید عصر بود و در عرفانیات جزو مشایخ قوم. اولیا مددهایشان مخصوص خودشان است.

شاید اگر مدد غیبی حق نبود و میرزاطاهر واسطه این مسئله غیبی نمی‌شد، من تا پایان عمر در باب فروزانفر دچار خطا می‌شدم و در خطا می‌ماندم و مهره‌هایی را به جای گوهر قبول می‌کردم.

در یک کلام بدیع‌الزمان درس او در مدرسه سپهسالار را تعطیل کرد و مانع از ورود‌اش به مدرسه شد. همین گناهش بس!

افسوس که مرحوم مسعود فقیه زود از دنیا رفت. حیف از آن مرد که حافظه‌ای شگفت داشت و اطلاعات و معلوماتش کم‌نظیر بود. حیف از آن مرد. گاهی یک قصیده ۱۰۰ بیتی ملک الشعرا بهار را بدون مکث می‌خواند با آهنگی دلنشین. جریانات را نقل می‌کرد بی‌خلاف. داستان‌های نصرت‌الله امینی را از او شنیدم و داستان‌های دیگر.

یکی از سالها، یک روز مانده به عید با هم از خیابان منوچهری عبور کردیم که می گفت از جوانی به آنجا علاقه داشت و بسیار خاطره داشت از روزهای گذشته آن خیابان.

نوه میرزا طاهر مسعود فقیه، مردی گرم و گرامی بود. سالها بود او را می‌دیدم و می‌شناختم. افسوس که زود از دنیا رفت و جهانی از فضل و کمال را با خود زیر خاک برد.

 

مردی که طی الارض می کرد

آنچه در اینجا می‌نویسم، حرف‌هایی است که از مرحوم مسعود فقیه درباره پدربزرگش حکیم تنکابنی شنیده‌ام:

  • من زیر عبای میرزا طاهر بزرگ شدم. فرزندان میرزا همه از بین رفتند جز پدر من. تا سال ۱۳۲۵ شمسی در منزل میرزا بودیم. میرزا با من زیاد حرف می‌زد. هر روز چیزی یادم می‌داد. در هر فرصتی نکته‌ای می‌گفت. در هر کاغذی که به دستش می‌رسید چیزی می‌نوشت و به من می‌داد.

یک روز میرزا مرا با خودش به مدرسه سپهسالار، جایی که درس می‌داد برد. طلبه‌ها جمع ‌شدند تا از محضرش استفاده کنند. سنّم زیاد نبود. اولین بار بود که آن همه روحانی می‌دیدم. طلبه‌ها مرا از دست میرزا گرفتند و درس شروع شد. صدای میرزا زیاد قوی نبود، با این حال صدایش به گوش همه می‌رسید. آن روز، در جلسه درس پدر بزرگ خوابم برد. اصلاً نفهمیدم چه گفت و درباره چه چیزی بحث کرد. یک وقت دیدم که مرا آوردند به مادرم تحویل دادند!

  • از جمله کسانی که پیش پدر بزرگم می‌آمدند، فروغی (ذکاءالملک) یادم هست و امینی نخست وزیر و تقی ارانی ماتریالیست معروف و بچه‌های حاج امین الضّرب (مهدوی‌ها). روزی مرحوم الهی قمشه‌ای هم آمد. لباس روحانی‌اش را در آورده بود. پدر بزرگم از او پرسید چرا معمم نیستی؟ گفت: در خیابان داشتم می‌رفتم. قزاق‌ها ریختند سر زنی چادری که چادرش را بکشند. از من کمک خواست ولی من جرأت نکردم جلو بروم. لباسم را درآوردم، چون من شایسته این لباس نیستم!

مادربزرگم زنی دهاتی، شجاع و نترس بود. پدر میرزا برای اینکه سرش را بند کند، از دهات شمال برایش گرفته بود. سواد نداشت و به لحاظ علمی و فلسفی در حد میرزا طاهر نبود. تا آخر با میرزا همراهی ‌کرد. برخلاف میرزا طاهر که بسیار کوچک و لاغر و کم جثّه بود، زن میرزا درشت و قوی بود.

  • داستان طی‌ّالأرض میرزا حقیقتی است که خودم از او شنیدم. ‌ایشان گفت: استادم «سید» مرا طی می‌داد. روزی یکی از زنان فامیل به مادربزرگ گفت: میرزا را در قم دیدیم! مادربزرگ خیلی جدّی از میرزا پرسید: شما کی قم رفتی که ما مطلع نشدیم؟ گفت: بله قم بودم، سید مرا بُرد! پدر بزرگ می‌گفت: در تمام مدتی که خدمت سید بودم، او هیچ وقت از در وارد نمی‌شد، همیشه از پنجره می‌آمد. وقتی می‌رفت، می‌گفت: به پشت سرت نگاه نکن! یکبار نتوانستم خودم را نگه دارم. وقتی می رفت، از پشت نگاهش کردم. پرواز کرد و مانند درخشش یک برق در هوا ناپدید شد.

مردم از سید دعا می‌خواستند. او هم از من می‌خواست که دعاها را برایش بنویسم. هر جمعه به منزلش می‌رفتم و دعا می‌نوشتم. روز جمعه‌ای هوا بارانی بود و تند می‌بارید. کارم تمام شد. در برگشت خوردم زمین و لباس‌هایم کثیف شد. شاکی شدم که این چه کاری است که هر جمعه باید بیایم و دعا بنویسم؟

در همین اثنا کالسکه‌ای از راه رسید، سوارم کرد و به خانه رساند. دست در جیب کردم تا پولی به کالسکه‌چی بدهم، دیدم ندارم. پولی هم اگر داشتم، از جیبم افتاده بود. گفتم: توقف کنید پول بیاورم. وقتی برگشتم، کسی نبود! احتمال دادم مسافری سوار کرده و رفته است.

هفته بعد که خدمت سید رسیدم، گفت: آقامیرزا ! بنا نیست شما زمین بخوری، فحشش را به ما بدهی! من که تنهایت نگذاشتم. برایت کالسکه فرستادم. (آقای صدوقی از آیت الله دبیری نقل می‌کرد: یک روز میرزا طاهر دستم را در دستش گرفت. دیدم میدان دور سرم می‌چرخد. پرسیدم: آقا مرا کجا می‌برید؟ گفت: هیس!

در خصوص طی الارض میرزا طاهر روایت دیگری در دست است که ناقل آن علامه حسن آملی است. حضرت علامه حسن‌زاده(زید عزّه العالی) به کرات فرموده است: استاد ارجمند ما حضرت الهی قمشه‌ای از استاد خویش آقا میرزا محمد طاهر تنکابنی چنین نقل می‌فرمود: «آقا محمد رضا(ره) با این که شاگردان چیره‌دستی در حکمت و عرفان تربیت کرده بود گویا مرحوم تنکابنی را جهت طی الارض و همسفری مناسب‌تر دیده و به او پیشنهاد زیارت حضرت معصومه(علیها‌السلام) در قم را کرده است، میرزا محمد طاهر به دلیل آن که در آن شب مهمان داشته بر همراهی عذر می‌آورد، عارف قمشه‌ای می‌فرماید: ان‌شاءالله تا آن ساعت به تهران باز خواهیم گشت و شما به پذیرایی میهمانان خواهید رسید، پس از آن که مرحوم تنکابنی اظهار رضایت می‌کند، ناگهان از مدرسه صدر تهران خود را مقابل مدرسه فیضیه قم می‌بینید و به اتفاق استاد به زیارت معصومه(علیها‌السلام) مشرف شده و سپس از همانجا باز طی الارض به تهران بر می‌گردند.»)

 

همزبان همه زبانها

  • با کردها کردی حرف می‌زد، با ترک‌ها ترکی. چندبار کارگر به منزل آمد، با زبان خودشان با آنها حرف می‌زد. او عربی را با لهجه عرب‌ها حرف می‌زد و به این لحاظ‌ استعداد غریبی داشت. در سفر به شهرها و کشورهای مختلف ، علاوه بر اصل زبان، لهجه و گویش را هم یاد گرفته بود.

همه تهران را می‌شناخت. مشخصات و ویژگی‌های راههایی را که رفته بود و آمده بود، عین کف دست می‌دانست. یک وقت گفتند که در فلان محل می‌خواهند چاه بکنند یا چیزی بسازند. تا شنید گفت: این کار در آن محل نمی‌شود، چون زمینش سست است.

  • خوی و خصلت دهاتی‌اش را تا پایان حفظ کرده بود. مثلاً یکبار در خانه ما و روی درختی که چند صد گنجشک جمع می‌شدند و جیک جیک می‌کردند، یک قرقی نشست که حضور او در میان گنجشک‌ها جیغ و داد و فریاد آنها را به دنبال داشت. میرزا تا این صحنه را دید، چوبی را وسط درخت پرت کرد. چوب درست خورد به قرقی و قرقی افتاد پایین! من که بچه بودم، توی سر آن قرقی می زدم که آمده مزاحم گنجشک‌های ما شده. فکر می‌کردم گنجشک‌ها مال ماست.

جمعی از استادان و دانشجویان دانشکده معقول و منقول. از راست ردیف جلو: بدیع الزمان فروزانفر، دکتر ولی الله خان نصر، لواسانی، سید کاظم عسار، میرزا طاهر تنکابنی،ذوالمجدین، شیخ یدالله نظرپاک، محمد درخشان. در ردیف بالا علی شهید زاده و علی اکبر شهابی شناخته شد.

  •  چند دوره نماینده مجلس شورای ملی بود. با تقی ارانی ماتریالیست معروف و لیدر توده‌ای ها بحث داشت و کار مشترکی هم درباره معادلات ریاضی خیام انجام دادند که چاپ شده است.

مجادله با تیمورتاش

در دوره مجلس و نمایندگی مجلس، میرزا و تیمورتاش با هم بحث داشتند. تیمورتاش می‌گفت: من به هزار دلیل اثبات می‌کنم که خدا نیست. مدت‌ها این حرف را می‌زد، تا یک روز در اوج قدرتش میرزا به خانه‌اش رفت و در زد. تیمورتاش دم در ‌آمد که بفرمایید. ‌گفت: آمده‌ام بگویم یادت هست با هزار دلیل اثبات می‌کردی خدا نیست!؟ تیمورتاش گفت: خاطرم هست. میرزا ادامه داد: آمده‌ام بگویم خدا به هزار و یک دلیل نیست، هزار دلیلش همان که تو می‌گفتی، یک دلیلش هم این که اگر خدایی بود، تو و اربابت (یعنی رضاخان) نبودید! این را گفت و رفت.

  • چند سال بعد، زمانی که میرزا در زندان رضاخان بود، تیمورتاش هم به زندان افتاد، در همان جایی که میرزا محبوس بود. میرزا نقل می‌کرد به دیدنش رفتم. گفت: آقا! بحثی با هم داشتیم. یادتان هست؟ می‌دانستم که همان بحث خدا را می‌گوید، ولی به روی خودم نیاوردم که یادم نیست. گفت: حالا ایمان دارم که خدایی هست. تیمورتاش در ایام سرمستی گفته بود: به من نگویید عبدالحسین! حسین کیست که من بنده‌اش باشم؟! ولی کارش به اینجا رسید که در زندان امام حسین(ع) را صدا می‌زد.

– علت اختلاف رضاخان با میرزاطاهر رأیی بود که علیه رضاشاه داده بود. به نفع کسانی رأی داده بود که رضاشاه می‌خواست محکوم شوند. به میرزا اطلاع داده بودند اعلیحضرت نظرش این است. گفته بود: آن مقدار که من در پرونده مطالعه کرده‌ام، موجبات محکومیت نیست. کار رسید به جایی که رضاشاه تمام ایل و تبار میرزا را از زادگاه‌شان اخراج و زمین و املاکشان را غصب و خودشان را هم تبعید و زندانی کرد.

اطلاع از مرگ

  • او یک سال قبل از فوتش هم از مرگش خبر داده بود. داشت کتاب دعا می‌خواند. ناگهان ایستاد. مادربزرگ پرسید: چه شد؟ گفت: یک سال دیگر مهمان شما هستم. درست یک سال بعد از دنیا رفت. قبل از فوتش سکته‌ای عارضش شد که سکته دومش بود و حالش بسیار وخیم شد. او را به بیمارستان بردند تا عمل شود. وقتی برانکارد آوردند تا ببرند، با اینکه به سختی حرف می‌زد، گفت: چرا می خواهید مرا تکه‌تکه کنید؟ من چهل روز بیشتر زنده نیستم و ۳۹ روز بعد از دنیا رفت!
  •  دو بار سکته کرد. بعد از سکته دوم روزی او را پیش طبیب بردند. طبیب به فرزندش گفت: زیاد زنده نخواهد ماند. میرزا ‌شنید. با اینکه صورتش فلج بود و به سختی حرف می‌زد گفت: تا زمانی که این فلان (رضاخان) در بدر نشده، من نمی‌میرم. چنین هم شد. رضاخان ۳۰ شهریور از ایران رفت، میرزا سه ماه بعد در ۱۳ آذر آن سال از دنیا رفت.

این بود روایت نواده حکیم از پدر بزرگش.

 

ارسال دیدگاه

دیدگاه‌ها


شما اولین دیدگاه را برای ما ارسال کنید. حتما خوشحال خواهیم شد.