آیت الله جعفر اشراقی

  • ۱۳۹۶/۲۸/۰۵

  • 881 بازدید

  • بدون دیدگاه

شیخ جعفر اشراقی از نوادر عالمان تبریز بلکه ایران و اسلام بود. او را در جریان ملاجویی‌هایم کاملاً تصادفی پیدا کردم. در اتوبوس نشسته بودم. معممی رد ‌شد. پیاده شدم و بی مقدمه پرسیدم: اسم شریف شما کیست؟ کجا درس خوانده‌اید و دیگر سؤال هایی که از هر اهل علمی می پرسیدم. فهمید چه مرضی دارم. گفت: چند نفر را معرفی می کنم، به سراغ آنها برو. اولین نفر میرزا جعفر اشراقی بود. بلافاصله رفتم.

به دشواری خانه‌اش را پیدا کردم ولی هر چه در زدم کسی باز نکرد. همسایه دیوار به دیوارش، حیران در را باز کرد و گفت: مگر نمی بینی باز نمی‌کنند؟ چه کار داری؟ با زبان الکن نوجوانی توضیحی دادم که قانع شد. از حُسن اتفاق کارمند مخابرات بود. گفت: شماره منزل دامادش را می‌دهم، فقط نگو چه کسی داده است. از خانه اش دفتری ضخیم و پر برگ آورد و با الفبا، تلفن منزل افروغ را – که فامیل دامادش بود – به من داد. تلفن زدم و به هر طریقی بود، آدرس گرفتم. در بالا شهر تبریز بود.

صبح جمعه‌ای رفتم و این مرد بزرگ و عجیب را دیدم. سخت پیر بود. وقتی با او دست دادم، با نخستین حالتش فهمیدم دست‌هایش تاب کمترین فشردن را ندارد. با این حال، جانی آگاه داشت: جهانی بود بنشسته در گوشه‌ای. در همان دیدار اول بیش از پنج ساعت حرف زدیم که همه را نوشتم. در نگارش همزمان با گفتگو شیوه مخصوصی داشتم. از حرفهایی که شنیدم تشخیص دادم نادره مردی است.

عالم زیاد دیده بودم ولی تا آن روز عالم به این بزرگی و با این وسعت نظر ندیده بودم. اگر همه آنچه را که بین ما مبادله شد نقل کنم، یک جلد کتاب می‌شود. در تبریز مهجور افتاده بود. آخرین حرفی که خطاب به من گفت، بیش از حد واندازه‌ام بود. گفت: رفاقت شما را تحفه یافتم. خواستم چیزی برایم بنویسد. آیه‌ای نوشت و زیرش امضاء کرد. چند روز بعد، نوه اش از طریق تلفن پیدایم کرد و گفت: حاوی پیامی از پدر بزرگش است. گفت حاج آقا می‌گوید: در آیه‌ای که نوشتم، جای دو کلمه را جابجا نوشته‌ام، آن را تصحیح کنید!

مرحوم اشراقی می‌گفت: بحمدالله حلیف القرآنم و هر ماه یک ختم می‌کنم. تا آن روز بیش از ۹۰۰ بار ختم کرده بود. آرزویش این بود که میزان ختم هایش به هزار برسد که اجل مهلت نداد.

در روزهای نخست مهاجرتم به قم، در صحن حرم حضرت معصومه سنگ قبری را دیدم که رویش نوشته بود: مرقد عالم عامل میرزا جعفر اشراقی. ۴۰ روز قبل درگذشته بود. متأثر شدم. از قضا یکی از پسرانش را همانجا دیدم و آشنا شدیم که داستانش مفصل است.

آیت الله جعفر اشراقی، نادره دوران

میرزا جعفر اشراقی یک عالم کامل بود. می‌گفت: از مادر «طلبه» زاده شده بودم. بی پدر و مادر، یتیم بزرگ شده بود. چند سالی در تبریز درس خوانده، در ایام شیخ عبدالکریم حائری و اوایل شکل‌گیری حوزه، به قم رفته بود. پیش آیت الله خمینی جوان «اسفار» و دروس عقلی خوانده بود و رفاقتی با او داشت. افزون بر این، با غالب چهره‌های معروف روزگار صمیمیت تمام داشت که تعدادشان بیش از پنجاه شخصیت بزرگ بود. بیش از همه با سید احمد زنجانی (پدر آیت الله شبیری زنجانی)، آیت الله سید‌محمود طالقانی و دکتر زریاب خویی رفاقت داشت.

اول بار اسم دکتر زریاب خویی را از او شنیدم. حیرت کردم که گفت تقی‌زاده علامه بود. می‌گفت: با آیت الله طالقانی هر موقع هم منزل می‌شدیم، تا شب حرف می‌زدیم. شب هم آنقدر حرف می‌زدیم تا برای نماز صبح بلند می‌شدیم، بدون اینکه لحظه ای خوابیده باشیم.

دیدن این مرد و هم سخنی و هم کلامی با او اثر شگفتی رویم داشت. گوهری مانند او کم دیده‌ام. بعدها که پسرش نامه‌هایش را در اختیارم گذاشت، مدت‌ها تحت تأثیر جاذبه‌اش بودم و حضور معنوی‌اش را حس می‌کردم. چنین احساسی را درباره کمتر کسی داشته‌ام. جنبه روشنفکری آن مرحوم، مثل اعلای «مکتب تبریز» در شاخه روحانیت است که نمونه آن در علامه طباطبایی و استادش سید علی قاضی قابل مشاهده است. کاش آن مرد را بیشتر درک می‌کردم.

دکتر محمدعلی موحد وقتی در بازگشت از سفر خوی فهمید آقای اشراقی را نه تنها می‌شناسم، بلکه صحبتش را حضوراً درک کرده‌ و هم سخنش بوده‌ام، با حسرت می‌پرسید: تو که آقا میرزاجعفر را درک کردی، چرا پیشش درس نخواندی؟ چه صحبتی با هم داشتید؟ میرزا جعفر چه می‌گفت؟ این دو باهم رفیق بودند. در بین نامه‌های آن مرحوم، دو نامه هم به قلم دکتر موحد بود که به آدرس مجلس خبرگان نوشته بود که مخصوص تدوین قانون اساسی بود.

مرحوم اشراقی درباره احمد کسروی خاطره‌ای مهم و بی نظیر نقل کرد که منحصر بفرد است. گفت: در جوانی، در اوایل دوره محمد‌رضا شاه که تازه اتوبوس آمده بود، در تهران سوار اتوبوس شدم. وسط راه کسروی هم سوار شد. او مرا نمی‌شناخت، اما من او را می‌شناختم و به احوالاتش علم داشتم. عینکش را که زد، دید یک آخوند در اتوبوس حضور دارد. اخم هایش توی هم رفت. در اولین ایستگاه پیاده شد، از بس بد آخوند بود.

یک ساعت بعد که در محضر مرحوم سید حسن شهرستانی بودم، کسروی هم آمد و داخل شد. معلوم شد برای اینکه با آخوند همسفر نباشد، راهی طولانی را پیاده پیموده است! آقای شهرستانی از بزرگان شیعه بود که از بغداد آمده بود. چون عالمی بزرگ بود، کسروی نتوانسته بود خودش را از ملاقات با او معاف کند. اما وقتی دید آخوندی که در اتوبوس از دستش فرار کرده، حضور دارد، دوباره کک به جانش افتاد که زود مرخص شود و برود! بعد از خوردن چای برخاست که: رفع زحمت می‌کنم. آقای شهرستانی پرسید: چرا زود می‌خواهید بروید؟ کسروی گفت: بیرون تهران کار دارم. آقای شهرستانی دست‌هایش را به حالت دعا بلند کرد و گفت: خداوند خانه‌ای در بیرون تهران نصیب شما بکند. ما حضار هم بلند گفتیم: آمین یا رب العالمین.

منظور آقای شهرستانی این بود که کسروی به زودی بمیرد و ببرند در بیرون تهران دفنش کنند. نمی‌دانم آقای کسروی متوجه عمق دعا شد یا نه؟

از جمله خاطراتی که مرحوم اشراقی نقل کرد این بود که: در مجلس ختمی، با شهریار کنار هم نشسته بودیم و برای مرحومی قرآن می‌خواندیم. شهریار در حال تلاوت، قرآن را به طرف من گرفت و از معنای یک آیه پرسید. جوابش را با کلی توضیح دادم. گفت: نه، معنای آیه این نیست، یک چیز دیگر است. پرسیدم: شما بفرمایید که چیست. گفت: من نمی دانم.

اسم برخی اشخاص را اول بار از مرحوم اشراقی شنیدم. یکی‌شان زریاب خویی بود. می‌گفت تقی‌زاده علامه بود و بعد از تقی‌زاده، زریاب علامه بود. می‌گفت: زریاب رانندگی‌اش عجیب و غریب بود. ترکی‌اش می‌شود «دودورگایی» که معادل فارسی ندارد. در همان نشست اول و آخر، اسم خیلی‌ها آمد، از جمله سیدابوالحسن مولانا که گفت: شنیدم رساله داده. جوانک بود وقتی من در مسجد پدرش منبر می‌رفتم و به همین ترتیب اسم پشت اسم. اسم سیدهادی خسروشاهی هم آمد. گفت: معلوم است که روحانی انقلابی واتیکان دیده را می‌شناسم.

بعد از اینکه آقای اشراقی مرحوم شد، نامه‌های او در اختیارم قرار گرفت ولی به دست من چاپ نشد. چند سال بعد، با آقای خسروشاهی مربوط شدم و رفیق شدیم، تا نامه‌های زریاب به آقای اشراقی را فرستاد که چاپ شود. من مدخلیتی نداشتم. آن کس که مدخلیت داشت، مانع شد. استدلالش این بود که زریاب در این نامه‌ها حرف‌های غیر عمومی زده است. آقای خسروشاهی این کار را از چشم من دید. مرتب گلایه می‌کرد و کاغذ می‌فرستاد. در این کاغذها هم روضه زریاب را می‌خواند، هم مرا متهم به مصدق‌گرایی می‌کرد. این کاغذها چند بار آمد تا طاقتم طاق شد. در مقام پاسخ برآمدم و جوابی دادم که این بحث را خاتمه داد. هم زریاب را نوشتم، هم مصدق را. جواب نسبتاً تندی بود. تحسین عده‌ای را به دنبال داشت که این قبیل حمله‌ها و تهاجم‌ها چرتشان را پاره می‌کند. بلند می‌شوند بارک‌اللهی می‌گویند، دوباره چرت می‌زنند. شخصی هم برای تشکر از خوی عسل فرستاده بود! فکر کردم آقای خسروشاهی برنجد ولی خوشبختانه نرنجید. چیزی که گفتنش خوب است اینکه مرحوم اشراقی می‌گفت: من طرفدار مصدق بودم و از دیگران خوشم نمی‌آمد!

ارسال دیدگاه

دیدگاه‌ها


شما اولین دیدگاه را برای ما ارسال کنید. حتما خوشحال خواهیم شد.