علامه طباطبایی

  • ۱۳۹۶/۱۲/۰۶

  • 5487 بازدید

  • بدون دیدگاه

مردی فراتر از چارچوبها

علامه طباطبایی شایسته ترین فرد برای ارادت است. در بین معاصرین علما، هیچ کس به اندازه او قابل قبول نیست. او نور خالص زمانه ماست.

در اینجا لازم می دانم آنچه را که درباره این نور گرامی نوشته ام، ذکر کنم.

 

از مقالات شمس

در خاطرات آیت الله شبیری زنجانی جای «ان قلت» زیاد است. همان موقع که مشغول مطالعه بودم یادداشت هایی برداشتم. می خواستم مقاله ای مفصل در نقد بنویسم ولی منصرف شدم. از اشکالهای وارد این است که خبر واحد زیاد دارد. سلیقه آیت الله و کشش و گرایشش روی قضاوتها سایه انداخته است. عده ای بسیار فربه شده اند و عده ای کلا مسکوت گذاشته شده اند.

از شخصی به نام «گارپوزآبادی» و علمای بلد اطراف زنجان اسم برده شده؛ ولی نامی از آیت الله شریعتمداری نیست. همچنین نام و یادی هم از آیت الله منتظری نیست.

– فردی می‌گفت: چه عظمتی داشته است طالبیه که مردی همچون علامه طباطبایی از آن در آمده است. سکوت را روا ندانستم. گفتم: علامه طباطبایی بزرگتر از آن است که به نحوی بتوان او را به طالبیه متصل کرد. آن مرد محصول خودش است و بس، هر چند که از جاهایی گذر کرده است، از جمله طالبیه، از تبریز،  از نجف، از قم.

او رهگذری بوده که از مدرسه‌ها گذشته است. حاصل آنها نیست. محصول آنها هم نیست. چه مایه دارد طالبیه که مردی فراتر از انس و جن و فراخ‌‌تر از فرشته تحویل دهد؟

مقوم حوزه

می‌گویند: شیخ عبدالکریم حائری موسس حوزۀ علمیه قم. تأسیس با شیخ بوده است، انصاف باید داد که تأسیس کافی نیست. قوام لازم است. تأسیس قوام می‌خواهد. این قوام با علامه طباطبایی بود و به دست این مرد روی داد، درست ۲۰ سال بعد از تأسیس. علامه در سال ۱۳۲۴  در زمانی که آذربایجان دچار دموکرات‌‌ها بود، از تبریز به قم رفت و آبادانی قم از آن شد. قبل از آن خبری در قم نبود. تشتت بود و کم‌کم داشت یأس و ناامیدی همه‌گیر می‌شد و کاری از کسی ساخته نبود. ورود علامه طباطبایی نفس تازه‌ای بود که رونق آورد و حوزه را حوزه کرد و حوزه حوزه بود تا آقای طباطبایی بود. آقای مطهری اقرار کرده است که اگر به آقای طباطبایی نمی رسید، دچار گرداب تباهی می شد.

در گفتارهای رجالی بزرگ معاصر، آیت الله شبیری زنجانی، علامه طباطبایی در حد یک دهم شیخ عبدالکریم حایری ذکر نشده حال آنکه اگر او موسس است، علامه طباطبایی مقوم است و اگر آقای طباطبایی نبود، حتما حوزه نبود.

در مجموع کتابی است مغتنم اما پر از انتظارهایی که برآورده نشده است.  از معاصرین بسیاری ها ذکر نشده اند که طبیعی است ولی عده ای ذکر شده اند که غیر طبیعی است. چندین حکایت تشرف نقل شده است که علامت فساد قول در خبر هست ولی نقل حاکی از تایید است.

 

نقلی از دکتر دینانی

استاد دکتر دینانی از قول علامه طباطبایی نقل می‌کند که: الانسان ما یدعوالا لنفسه. من این را شنیدم و بسیار پسندیدم چون عمیق بود. تصرفی کردم در آن و یک روز از استاد دنیانی پرسیدم که  نظرش چیست! تصرفم این بود که لام را برداشتم و علی گذاشتم. چنین شد: الانسان مایدعو الاّ علی نفسه. شیخنا دینانی گفت: علی نیست لام است. تند شد و قهراً من هم چیزی نگفتم چون بنای مجادله که نداریم ولی گمان می‌کنم علی درست است. انسان دعوت نمی‌کند مگر برای خودش، اما این به نفعش نیست، دقیقاً به ضررش است.

واقع بینی علامه طباطبایی

علامه طباطبایی، غیر از اینکه عارف بود، غیر از اینکه فیلسوف بود، غیر از اینکه فقیه بود و مفسّر، مردی بود واقع‌بین. واقعیت را می‌دید، می‌فهمید و بیان می‌کرد. بین او و واقعیت چیزی حائل نبود. بی‌پرده با واقعیت در تماس بود. میزان حضور واقعیت در آثار او معادل است با واقعیت و افزون است بر هزار برابر بیشتر از آنچه دیگران از واقعیت بهره داشتند. همین کافی است تا شخصی مثل من ارادتمند او شود. من برای ارادت به علامه طباطبایی تا ابد، اگر هیچ دلیلی نداشتم جز این جمله او، که گفته است:

«طغیان شهوت سرکش تر از آن است که حکم فطرت و عقل و یا رسوم و سنن اجتماعی بتواند آن را مهار کند» (المیزان ج۴/۴۹۵) بی‌تردید و با یقین به ادامه ارادت می‌پرداختم.

حامل مکتب نجف

نسل ما اگر فلسفه و عقلانیت را از علامه طباطبایی آموخت، عرفان را هم از او آموخت، چون او بود که عرفان مکتب نجف را عمومی کرد و جهانی را به سیدعلی آقای قاضی متصل نمود که از جهان غیب بود. در حاشیه همین جریان، میرزاجواد آقاملکی تبریزی هم بود که جزو همان مکتب بود و متعلق بود به نسلی جلوتر از علامه طباطبایی.

 

کسی اسم رضاخان را از علامه طباطبایی نشنید!

حافظ می گوید:

دیدن روی تو را دیده ی جان بین باید

 وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است؟

چشم من جهان بین است، نه جان بین. جهان بین همه را می بیند؛ ولی تو دیدن چشمی لازم دارد که اتفاقا همه را نبیند. چشمی که تو را ببیند، دیگر به همه کاری ندارد. دو نوع چشم داریم: یک چشم «جهان بین» که دریا و صحرا و گل، شجر، حجر و همه را می بیند. چشم دیگری داریم که «جان بین» است. این چشم دیگر جهان بین نخواهد بود و صرفا مسحور معشوق می شود و معشوق، جهان اوست.

به همین جهت کسانی که اشتغال به خدا دارند، با دیگران کار ندارند، با تظاهرات و سیاست هم هیچ کاری ندارند. علامه طباطبایی در روزگار ما مصداق بارز این قضیه است. این مرد، در متن یکی از سیاست خیزترین و سیاست زده ترین روزگاران قرار داست، اما در عمرش یک دقیق هم اهل سیاست نشد. تعبیر خودش این بود که: «ما به این چیزها دل نمی دهیم.»

من گاهی می گویم: برخلاف فلان آیت الله که نصف حرفهایش درباره سیاست و نصف حرفهای سیاسی اش هم درباره شناعت رضاخان است، آن هم بعد از ۶۰ سال که رضاخان استخوانهایش هم در قبر پوسیده بود (رضاخان در سال ۱۳۲۴ مرده عارف ما تا سال ۱۳۸۰  از او بد می گفت!)، یک نفر،  حتی یک بار هم اسم «رضاخان» و کلمه «رضاخان» را از زبان علامه طباطبایی نشنید!

آیت الله العظمی بهجت و آیت الله سید علی  قاضی در این خصوص، دو مثال خوب قابل ذکرند. آقای قاضی در سال ۱۳۲۵ از دنیا رفته است، در هشتاد و سه سالگی. یعنی دوره قاجار و بلوای مشروطه و مستبده و پهلوی و همه ماجراهای پهلوی را به صورت کامل درک کرده است، اما یکبار هم در این خصوص حرفی نزده است برخلاف آیت الله بهجت که بخش مهمی از مطالب پنهان و آشکارش سیاست است و شخص رضاخان!

برخلاف کسانی که به غلط شایع شده شاگرد آقای قاضی است، علامه طباطبایی دقیقا مشی غیر سیاسی دارد. او به طور خاص، زمین های اجدادی اش را که ممر معاشش از آن بود، از جریان اصلاحات ارضی بالکل از دست داد و دیگر درآمدی نداشت. با همین اتفاق جا داشت که به یک انقلابی دو آتشه بدل شود، اما مطلقا سیاست را به منظومه خودش راه نداد. نمی دانیم با دیدن این رویه و رویه آقای قاضی چرا آیت الله بهجت سیاسی بود آنهم از این نوعش!

آری، آن کس که «جان بین» باشد، «جهان بین» نمی شود و آن کس که جهان بین باشد، جان بین نمی شود. کل سلطنت عالم و تمام چاه های نفت شرق و غرب عالم را هم به عارف بدهید، نمی پذیرد. عارف کل عالم را در حد یک دانه  «جو» پذیرا نمی شود. کل مسکوکات و اسکناس های عالم را به اسم او سند بزنید، نمی پذیرد.

سر دسته عرفا علی بن ابیطالب است که می گوید: حکومت بر شما، برای من از آب دهان بز بی ارزشتر است. نمی آید اسلام را عوض کند و چاشنی هایی به آن بزند که ملت خوششان بیاید و بیفتند دنبالش. حرفی فصیح تر از این در وصف حکومت نداریم. جان کلام اینکه: دیده ی جان بین به جهان، دل نمی دهد‌.

حافظ می گوید: شرط دیدن تو، داشتن دیده  جان بین است. دیده جهان بین خوب است، اما به این کار نمی آید. انصاف باید بدهیم که حافظ انواع دیده ها را خیلی دقیق از هم تفکیک کرده است. حافظ در ادامه می گوید: یار من باش که زیب فلک و زینت دهر…استدعا از معشوق می کند و طلب همراهی که: بیا …. الی آخر… (بخشی از مطالب «درس حافظ»)

******

تفاوت های علامه طباطبایی و آیت الله بهجت

۱ . قلم

در بین علما، تبریزی ها بیش از همه با قلم انس داشته اند. گو اینکه این خاک قلم خیز بوده است. قلم ها رویانده است. سیدنا طباطبایی سردسته اهل قلم است. قلم از دست او نیفتاد، حتی وقتی دست اسیر رعشه بود. با رعشه امضا می کرد. علامه صاحب الغدیر قلم دار بود در حد اعلی، تا برسیم به شیخ محمدتقی جعفری تا که و که. تقی زاده و کسروی ضد همند و عالمی هم ضد آن دو ولی جزو مکتب تبریزند و هر دو هم قلم در دست دارند. کاری نداریم چه نوشته، ولی کسی به اندازه کسروی ننوشته است.

در مقام قیاس آقای بهجت یک پنجاهم آقای طباطبایی ننوشت. کوتاهی نداشت، اما خاک است که تعیین می کند. خاک است که قلم به دست می دهد و خاک است که می گوید بنویس. این خاک گفته آن خاک نگفته. همین خاک می گوید چه بنویس و چگونه بنویس. خاک آمل نوشته اش می شود آن، خاک تبریز نوشته اش می شود این. ذلک فضل الله یوتیه من یشآ.

******

۲ . سیاست

فرق مرحومان آقای بهجت و آقای طباطبایی بسیار است. درصدی از حرفهای آقای بهجت رضاخان بود و رفتارش. آنهم تا ۵۰ سال بعد از اینکه خان مرده بود و نبود. آقای طباطبایی اسمی از خان نبرد تو گویی اصلا نمی شناخت و اسمش را هم نشنیده بود. فرق ها اینها نیست. فقط نمونه عرض کردیم.

آقای طباطبایی با ریشه ها کار داشت. با اشخاص کار نداشت.  با اسم ها کار نداشت. روبنا را نمی دید و از روبنا متاثر نمی شد. او هیچ وقت نظرش این نبود که رضاخان یا فلان خان می تواند اسلام را از بین ببرد. بنابراین توان و تمرکزش را صرف مبارزه با این و آن نمی کرد، صرف شناخت اسلام می کرد و معرفی اسلام و تبیین اسلام.

آیا المیزان ناقص است؟

در جایی احدی گفته است: «المیزان ناقص است چون در دوره طاغوت نوشته شد، نه در حکومت اسلامی».

مومن عقلش نمی رسد که المیزان خود اسلام است و حکومت اسلام. حکومتی بالاتر از المیزان؟

حاکمی اسلامی تر از آقای طباطبایی از کجا می توان پیدا کرد؟  آنجا که ولی باشد طاغوت نیست. طاغوت آنجاست که طباطبایی نباشد.

علامه طباطبایی، آیت الله بهجت

اشتراک ها و تفاوتها

به نظر می رسد فرقی بین اشیا و اشخاص نیست مگر در خمیره و خاک. خمیره هم از خاک است. خاک مهم است. خاک بود که سید علی آقا را قاضی کرد و ملاحسینقلی را همدانی. اشخاص خاک خودشان را حمل می‌کنند.  آب را می‌توان عوض کرد، خاک را نه. این آب نباشد، آن آب هست، ولی خاک قابل تغییر نیست. خاک مادر است، آب پدر. مادر می‌زاید و متولد می‌کند. آب هم البته تأثیر دارد، در حد رنگ. گل آب قرمز، قرمز می‌شود. این تغییر در حد آب و رنگ است، نه جوهره.

جوهره باعث می‌شود که آیت‌الله بهجت آنگونه بشود و علامه طباطبایی اینگونه. این تأثیرات خاک و بروزات خاک است والا هر دو سیر واحد داشته‌اند، یک راه را طی کرده‌اند، یک جا بوده اند و تحت تعالیم یک استاد. هر دو سالک یک راهند و تعالیم هم یکی است ولی آن با خاک خودش دریافت کرده است، این با خاک خودش. آن با خاک فومن، این با خاک تبریز.

ایت اله بهجت

فرق ‌علامه طباطبایی با آیت الله بهجت، فرق خاک تبریز و فومن است، نه شهر تبریز و شهر فومن که امروز می شناسیم. به جهت این خاک، علامه طباطبایی آنگونه می‌شود و آیت الله بهجت اینگونه. آن می‌شود صاحب آن سبک و آثار، این می‌شود صاحب این سبک و شیوه. امر کاملاً طبیعی و حتی بدیهی است. برگشت موضوع به این است که این بزرگان محصول خاک هستند و خاک را باز نمی‌تابانند. آیت الله بهجت علامه طباطبایی نمی‌شود و علامه طباطبایی هم آیت الله بهجت نمی‌شود. فرق در خاک است و فرق خاک‌ها بسیار است.

از علامه طباطبایی جمله ای نقل شده است در حق آیت الله بهجت با این مضمون:

نظر به ایشان درس است و رفتار ایشان درس اخلاق. ناقل علی آقای بهجت پسر آقای بهجت است.

اما از آیت الله بهجت هیچ جمله ای در خصوص علامه طباطبایی نقل نشده است، نه در زمان حیاتش، نه بعد از حیاتش. چه، آیت الله بهجت، قریب ۳۰ سال بعد از وفات علامه طباطبایی در قید حیات بود. علامه طباطبایی به لحاظ سنی حتما برآیت الله بهجت مقدم بود. به لحاظ علمی هم تردید نیست که بالاتر بود. قبل از اینکه آقای بهجت به شیخ محمدحسین کمپانی و مرحوم نائینی و مرحوم آخوند برسد، آیت الله علامه طباطبایی محاضر آنها را درک کرده بود. فقط ۱۰ سال پیش مرحوم کمپانی بود. این هم فرقی است که به گمانم به خاک برمی گردد.

در اینجا اشاره ای می کنیم به این معنا که یکی از تفاوت های این دو بزرگ، در نوع شاگردی شان در محضر سید علی آقای قاضی و نوع انتقال مکتب عرفانی سید و تعالیم او برمی گردد که گفتیم مبتنی بر معرفت بود و لا غیر. این معرفت، در مرحوم آقای طباطبایی به علم و فلسفه می آمیزد و با محبت ملازم می شود و گشودگی به روی جهان، اما  در مرحوم آقای بهجت به فقه و سیاست می آمیزد و بیش از هر چیز با عبادت مقرون است.

هر چه آقای طباطبایی اهل فکر است، آقای بهجت اهل فقه است.

هر چه علامه طباطبایی در باب سیاست ساکت است، آیت الله بهجت در باب سیاست ناطق است.

هرچه آقای طباطبایی به روی عالم گشودگی دارد، آقای بهجت مطلقا گشودگی ندارد.

هر چه آقای طباطبایی به جهان جدید توجه نشان می دهد، آقای بهجت به جهان قدیم توجه نشان می دهد.

هرچه آقای طباطبایی عرفان را از ذکر دور می کند،  آقای بهجت به ذکر نزدیک تر می کند.

هرچه آقای طباطبایی عرفان را عمومی و غیرحوزوی و غیرصنفی می کند، آقای بهجت غیرعمومی، حوزوی محض و تاحدودی هم صنفی می کند.

به حسب آنچه گفتیم، تفاوتهای نظری و عملی علامه طباطبایی و آیت الله بهجت بی شمار است.

می توانیم بگوییم: شیوه سلوکی سید علی قاضی معرفت بود؛ یعنی عرفان مبتنی بر معرفت . این شیوه در شاگردان سید عارف تحولاتی پیدا کرد. انتقال این شیوه یعنی مکتب نجف به قم و شکل گیری مکتب قم، دقیقا با همین تحولات همراه بود که عمدتا به دست دو نفر صورت گرفت: علامه طباطبایی و آیت الله بهجت. ما قبلا درباره تفاوت های شخصیتی این دو و تفاوتی سلوکی و مشربی شان صحبت کرده ایم. اینجا تکرار نمی کنیم.

دو رویکرد متفاوت

باری، مکتب عرفانی نجف به سرکردگی سید علی قاضی، به شکلی متحول و متفاوت به قم رسید، به دلیل اینکه که ناقلان این مکتب عمدتا دو نفر و عبارت بودند از:

علامه طباطبایی و آیت الله بهجت و این دو بزرگ دو دویکرد کاملا متفاوت، دو شیوه کاملا متفاوت، دو شخصیت کاملا متفاوت و صاحب دو عرفان کاملا متفاوت و اساسا دو سبک جهان شناسی و هستی نگری کاملا متفاوت بودند و شاید بتوان گفت: تنها اشتراکشان صرفا در این بود که هر دو شاگرد سید علی قاضی بودند.

یکی از متن مکتب تبریز به مکتب نجف منتقل شده بود و دیگری بیگانه با مکتب تبریز بود و حتی در ستیز با آن. البته در این سالها، اقوالی مطرح شده است مبنی بر اینکه آیت الله بهجت، بیش از اینکه شاگرد آیت الله سید علی قاضی باشد، شاگرد سید عبدالغفار مازندرانی بوده است. این قول دارای قراینی است که نمی توان نسبت به آن بی اعتنا بود. اما در این نوشتار، بنا را بر این می گذاریم که آن قول ضعیف است و شاگردی آیت الله بهجت در محضر آیت الله قاضی را محتوم حساب می کنیم.

آیت الله بهجت فقیه یا عارف؟

به نظر می رسد: آیت الله بهجت بیش از آنکه عارف باشد، فقیه می نماید که به مرجعیت تقلید رسید و بیش از فقاهتش، یک زاهد عابد می نماید اما علامه طباطبایی عارفی است که فلسفه را بر فقه و فکر را بر فلسفه ترجیح می دهد و با گشودگی، به بسط قواعد عرفان عاشقانه در سطحی کلان و عمومی می پردازد.

عرفان علامه طباطبایی عرفانی عاشقانه و عرفان آیت الله بهجت کاملا فقیهانه است. عرفان آیت الله بهجت سنتی و حوزوی است اما عرفان علامه طباطبایی الزاما چنین نیست. به نظر می رسد نماینده عرفان سید علی قاضی بیش از آنکه آیت الله بهجت باشد، علامه طباطبایی است. رضوان خدا بر هر دو باد و میراث هر دو پایدار باد.

یکی از تفاوت های آیت الله بهجت و علامه طباطبایی به افق دید آنها برمی گردد . افق دید آیت الله بهجت، حوزه علمیه بود و تفوق و سیطره آن بر جامعه و فرهنگ و محفوظ ماندنش از دسیسه ها و بر وضع و منوال سابق بودنش، در حالی که افق دید علامه طباطبایی فراتر از حوزه بود و جهان را در برمی گرفت.

نگاه علامه طباطبایی انسان را شامل می شد. به گونه ای که شرق را در می نوردید و به غرب می رسید. به جهان عقل نظر داشت و عقل جهان مخاطبش بود. در اینجا کاری نداریم که کدام بهتر است؟ نظرها در این زمینه مختلف است.

دقیق ترین تفسیری که درباره شیخ محمدتقی بهجت، به واقع نزدیک است این است که بگوییم عابدی در خدمت فقه و فقیهی در خدمت سیاست. او عبادت و فقاهت را به یک اندازه در خدمت سیاست قرار داده است. سیاست در منظر آیت الله بهجت، کاملا مفهومی حوزوی دارد: محترم ماندن روحانیت و تحکیم آن ولو بلغ ما بلغ.

مجموع قراین حاکی از این است که بیت آیت الله بهجت محل تردد کسانی بود که سیاست به مفهوم صنفی کلمه وجود و ماهیت آنها را شکل می داد. موردی را به خاطر دارم که مردی بدون تشرع عملی را که حتی نماز نمی خواند و اشکالات اخلاقی داشت، از آمریکا آوردند و به حضور شیخ فقیه بردند تا جریانی را تضعیف کنند و کردند که البته خروجی و منتهایش شکل گیری جریان موسوم به جریان انحرافی بود. شگفت آنکه بعدها خود این جماعت با او دچار مشکل شدند ولی دیگر آیت الله بهجت در دنیا نبود.

در موردی دیگر، شیخ علامه ای، نامه ای را خطاب به آیت الله بهجت نوشت و دست شخصی داد تا او درباره استاد مشترکشان (شیخ مرتضی طالقانی) سخن بگوید. چنین هم شد و کتابی هم منتشر شد اما هنوز آیت الله بهجت از دنیا نرفته بود که فساد اخلاقی فرستاده فاش شد که چیزی در حدود مقاربت با اولاد بود. چطور عارفی چنین چیزی را تشخیص نداده بود؟ از این شگفت تر ادعاهای شیخ علامه است در انسان شناسی و هستی شناسی که جانی بالفطره را بازنشناخته بود.

جدایی راه طباطبایی و بهجت در سیاست

آنگونه که ما فهمیدیم راه علامه طباطبایی و آیت الله بهجت در انقلاب و سیاست از هم جدا می شود. تا قبل از قضایای انقلابی راه هر دو یکی است، بیان یکی است و مقصد و مقصود مشخص است. با اوج گیری قضایای سیاسی و انقلابی این دو محل مراجعه افراد و جریانهای مختلف قرار میگیرند. علامه طباطبایی پیری و بیماری را مستمسک سکوت قرار میدهد و داخل نمی شود.

همان اشخاصی که انتظار داشتند ایسان داخل شود و حمایت کند سراغ آیت الله بهجت می روند و جواب و توجه و تاییدی می گیرند. این نقطه آغاز تفاوتهایی است که تا آن روز مستور بود و به تدریج بیشتر شد. حرف در اینجا زیاد است ولی روح مطلب همین است که گفتیم. در حقیقت اختلافی بین سید و شیخ نبود و اگر در خاک و خمیره تفاوت داشتند بروز نمی کرد. سانحه ای لازم بود تا چنین شود و آن سانحه سیاست و انقلاب بود که تفاوت ها را عیان کرد.

در حقیقت اشخاص و اغیار و پیرامونیان بودند که مسبب بروز این تفاوت ها شدند وگرنه تا قیام قیامت تفاوت و اختلافی بین این دو ظاهر نمی شد و ادب و احترام مانع از تقابل و دوگانگی بود.

باری، بر ما نمی ماند جز اینکه بگوییم آیت الله بهجت زاهدی بود در خدمت یک نوع تفکر سیاسی که امروز شاهد آن هستیم. یک ظلع این تفکر حزب الله لبنان و ظلع دیگر آن سوریه فعلی است. البته هیچ یک از دوستداران و طرفداران آیت الله بهجت این موضوع را انکار نمی کنند و در آثاری که با اشراف بیت آیت الله  منتشر شده و می شود، به تمام قضایای مورد اشاره تصریح می شود و حضور پررنگ سیاست در منظومه آیت الله بهجت چیزی نیست که صرفا صاحب این قلم درصدد بیان آن باشد.

آیت الله بهجت محل رجوع طبقات متقدم و متاخر بود. این به حسب عرفانش بود، نه فقهش. این عمدتا به حسب استفاده اش از سید علی آقای قاضی بود. ار متقدمین مراجعه کننده می توان به آیت الله خمینی اشاره کرد و از متاخرین می توان به آیت الله مصباح یزدی اشاره کرد و دیگران تا اواخر. در این منظر فرقی بین علاقه و کشش متقدم و متاخر وجود ندارد. هر دو یک چیز می خواستند و در جستجوی یک چیز بودند.

با نظر احترام آمیزی که جامعه به آیت الله بهجت قائل است باید برای این شیوه و طریق و طریقتی که او طی کرده است، حکمت و مصلحتی در نظر گرفت و هرگز نباید آن را تحقیر کرد و هرگز نباید در مقام تخطئه اش برآمد.

از این رو، اگر کسی بگوید : «آیت الله بهجت را باید پشتوانه علمی و عملی انقلاب اسلامی ایران به رهبری آیت الله خمینی شناخت حدوثا و بقائا« حرف خلاف واقعی نزده است. پشت این انقلاب آیت الله بهجت ایستاده است، با تفکری که ریشه در اعماق حوزه علمیه دارد.

در فقد آیت الله بهجت

باری، خبر ارتحال آقای بهجت که رسید، سکوت را روا ندانستم. چیزی نوشتم که از ته دل بود. سید صاحب اختیار هم با اینکه نوشته‌ای دیگر در این باب داشت، مطلب ما را در صدر قرار داد. شاید لازم باشد آن مطالب مورد ملاحظه قرار بگیرد.

ارسال دیدگاه

دیدگاه‌ها


شما اولین دیدگاه را برای ما ارسال کنید. حتما خوشحال خواهیم شد.