علامه حکیمی

  • ۱۳۹۶/۱۲/۰۶

  • 1688 بازدید

  • بدون دیدگاه

استاد محمدرضا حکیمی، معروف به علامه حکیمی، اصالتا اهل مشهد است. او دارای تحصیلات قدیمی است و تا مرز اجتهاد در علوم حوزوی تحصیل کرده و فقه و اصول و حدیث خوانده است.

به لحاظ مکتب و مشرب، تفکیکی شناخته می شود و این به دلیل تعلق خاطرش به طیفی از استادانی است که در جوانی داشته و تا امروز به آنها وفادار مانده است.

استاد حکیمی، متفکری سنتی است که نسبت به آرمان تشیع عقیده ای جدی دارد و عمرش را بر سر تبیین آن گذاشته است. به لحاظ سیاسی، در ردیف دکتر علی شریعتی قرار می گیرد. او شریعتی را قبول داشت و شریعتی او را. به همین جهت هم وصی او شد با وصیت نامه ای که از سال ۱۳۵۶ تا ۱۳۸۰ آن را منتشر نکرده بود.

استاد محمدرضا حکیمی به کمک برادرانش کتاب «الحیات» را به قلم آورد که دایره المعارفی است اسلامی و شیعی. این کتاب، میزان احاطه استاد به کتاب و سنت را نشان می دهد. روح عدالت خواهی و عدالت طلبی استاد را می توان در این کتاب و دیگر آثار او مشاهده کرد.

استاد محمدرضا حکیمی یکی از مخالفان سرسخت رژیم پهلوی بود که البته سبک مبارزه اش فرهنگی بود تا سیاسی.  در عین حال، با همه مبارزان خراسانی ارتباط داشت، و از گذشته در نزد آنها دارای احترام و اعتبار است.

استاد حکیمی بعد از انقلاب به تدریج از عملکرد انقلابیون دلسرد شد و زبان به انتقاد گشود. انتقادات او در دهه ۷۰ و ۸۰ به اوج خودش رسید، زمانی که دو کتاب انقلابی اش «تفسیر آفتاب» و «هویت صنفی روحانی» را از چرخه چاپ خارج کرد و به اصطلاح پس گرفت.

با ادامه انتقادهای استاد حکیمی، فاصله او با کسانی که تا دیروز دوستان او بودند بیشتر شد به گونه ای که به تدریج فراموش شد. امروزه از نسل جوان کمتر کسی را می توان یافت که با نام این متفکر باسابقه آشنا باشد. بدون شک اگر استاد حکیمی، سکوت اختیار کرده بود، امروزه توسط رسانه های جمعی به صورتی وسیع تبلیغ و تکثیر می شد.

با این حال، می توان اندیشه ها و خواست و باورهای استاد حکیمی را از زبان حسن رحیم پور ازغدی شنید که اتفاقا داماد خانواده حکیمی است. تنزیل استاد علامه به خطابه های خوش لحن اما کم محتوای دکتر ازغدی اوج بی انصافی است اما انکار نمی توان کرد که  رحیم پور ازغدی از لحن تا محتوا متاثر از علامه حکیمی است و می توان اطمینان داشت که صدا و سیمای جمهوری اسلامی، هر هفته یک ساعت تریبون در اختیار یک متفکر سنتی ایرانی اهل خراسان می گذارد.

 

بریده ای از «شمس مقالات»

«… یک صبح بعد از اذان صبح، استاد حکیمی تلفنی اطلاع داد که خدمتش بروم، کاری دارد. از انتخاب زمان تلفن معلوم می‌شد که امر واجبی است. وعده کردیم برای ساعت ۱۰ صبح. تا نشستم، گفت: دیشب آقایی اینجا بود و حرف‌های مزخرف زیادی زد، از جمله اینکه شما تفکیکی‌ها اصلاً عقل را قبول ندارید. من ناراحت شدم و خوابم نبرد. شما آمادگی دارید زحمتی را بر عهده بگیرید؟ گفتم: درخدمتم. گفت: آثار ما را بردارید و عقلیات را استخراج کنید. هر کجا که ما درباره عقل هر حرفی زده‌ایم، جدا کنید، جمع کنید. بیاورید، خودم رویش کار می‌کنم و ربط‌ها را انجام می‌دهم، این خودش می‌شود یک رساله و جوابی می‌شود به آقایان که بدانند ما نه تنها عقل محوریم بلکه اصلاً عقل گراییم. اجر شما هم محفوظ است.

باری، ما این وظیفه را برعهده گرفتیم و در اسرع وقت انجام دادیم و تقدم شیخ استاد کردیم که مورد شگفتی استاد قرار گرفت و کم مانده بود عصبانی هم بشود که خواهم گفت. یک سال بعد این رساله با همان مطالب منتشر شد به نام «مقام عقل» اما هیچ اسمی از ما نبود و اسم دو نفر زیر آن خورده بود که اصلاً دخیل در این کار نبودند. این موضوع از موارد غیرمنتظره‌ای است که ما با شیخنا داشتیم و هیچ وقت هم اظهار نکردیم و به رویش نیاوردیم.

اما ماجرای استخراج آن مطالب: من همان ساعت که از حضور آقای حکیمی مرخص شدم، رفتم سراغ الحیاه و دیگر نوشته‌ها و به سرعت برق و باد استخراجات را تا عصر انجام دادم، شروع کردم به تحریر. شب هم نخوابیدم. عصر فردا زنگ زدم که مطلب آماده است؛ ایشان گفت: شما عجله نکنید. من می‌دانم که این کار دو سه ماه زمان می‌برد. گفتم: شما اگر اجازه بفرمایید. من می‌آورم، چون انجام دادم و تمام شد. گفت: آقا اعتماد مرا به خودتان سلب نکنید!

گفتم: جناب استاد! شما اجازه بفرمایید! و یک ساعت بعد خودم را به محل اقامت ایشان رساندم و آن نوشته را  تحویل دادم. ایشان مستنکراً گرفت و یک گوشه گذاشت و این پایان ماجرا بود، بدون اینکه کلمه‌‌ای درباره این کار بگوید.

بعدها شنیدم که به شخصی گفته بود: فلانی مثل اینکه رفقایی دارد که این کارها را برایش انجام می‌دهند! رفیقی نبود، البته جز سخت‌کوشی. شاید هم اجنه‌ای کمک می‌کردند و من بی‌خبر بودم.

خاطرات زیادی داریم از استاد حکیمی، به نحو مبسوط. ما تا امروز ملاقاتهای متعددی داشته ایم. من اشخاص متعددی را خدمتش بردم و تمام آن افراد و آن لحظه‌ها و تمام آن حرف‌ها در ذهنم منقوش است با تمام جزئیات و حتی کلمات.

یکبار یک نمونه از آنها را نوشتم و سهو کردم و منتشر شد در کتابی. هیچ حواسم نبود که من از شیخنا سیلی‌ها خورده‌ام و این کارم می‌تواند سیلی در پی داشته باشد. نسیان عارض شده بود. بعد از انتشار، از طرف شیخنا خبر رسید که: چنین خبری شنیده‌ام. صحت دارد. نمی‌دانم چه کسی گفته بود.

با ترس و لرز  تصدیق کردم. خبر رسید که: نسخه‌ای بفرستید یزد. آن موقع تابستانها می رفت میبد. فرستادم. در انتظار طوفان بودم. ولی بخیر گذشت. در این باب چیزی نشنیدم، جز این گفتار را از یکی از اطرافیانش که به او گفته بود: فلانی اینجا که می‌آید ضبط ندارد؛ ولی در ذهنش ۱۰ ضبط کار می گذارد و جوری ضبط می‌کند که یک واو هم نمی‌افتد. معلوم شود شیخ اعجاب کرده است. نمونه‌ای دیگر از این قبیل اعجاب‌ها را هم باید بگویم.»

ارسال دیدگاه

دیدگاه‌ها


شما اولین دیدگاه را برای ما ارسال کنید. حتما خوشحال خواهیم شد.