علامه الهی

  • ۱۳۹۶/۲۸/۰۵

  • 5394 بازدید

  • بدون دیدگاه

مردی که صاحب احضار بود

هیجان انگیز است که انسان به حضور «حافظ شیرازی» برسد و بهترین شعر و غزل حافظ را از زبان خود او بشنود و بداند که او کدام شعرش را دوست دارد و برترین غزلش را چگونه سروده است. هیجان انگیز است که انسان دانسته‌ها و ندانسته‌هایش را با کسانی که مدار عالم گرد آنها می‌چرخد تنظیم کند و افکار و باورهایش را به صورت مرتب با صاحبان فکرهای ازلی و ابدی به بحث و بررسی بگذارد.

هیجان انگیز است که انسان برای مداوای معده اش، به جای درمانگاه یا کلینیک محل و بیمارستان معروف شهر، به «زکریای رازی» مراجعه کند و برای درمان فشار خونش، به شخص «ابوعلی سینا» روی بیاورد و هم زمان با ملاصدرا به بحث فلسفی بپردازد و شب هم از شیخ انصاری، به مناسبت عید نیمه شعبان « تحفه» دریافت کند.

هیجان انگیز است که انسان مشکل جسمی خود و خانواده اش را از طریق جالینوس برطرف کند و همزمان به ملک سلیمان سر بزند و احوالات تازه گذشتگان را هم از مطلعین بپرسد و از عارف بزرگ سید علی قاضی هم دستور عرفانی بگیرد.

هیجان انگیز است که انسان از افلاطون معنا و مفهوم اصلی‌ترین حرفش «مثل افلاطونی» را سؤال کند و او جواب دهد و آنگه مورد سؤال‌های دیگر قرارش دهد و او بگوید که منظورش را مترجیمن نتوانسته‌اند برسانند و بگوید که: «ارسطو ملتفت نشده است!»

هیجان انگیز است که انسان جهان را از فراسوی حرف‌ها بشنود و ارواح به او بگویند: اخبار روزنامه‌ها دروغ است و اخبار پیروزی اسرائیل کذب است.

هیجان انگیز است که انسان بخواهد به ریشه تمام قضایا و علوم و فنون علم پیدا کند و به کسانی دسترسی داشته باشد که اسرار و خفایا و امور پوشیده و پنهان را جزء به جزء با او در میان بگذارند.

هیجان انگیز است که انسان از غیب «ذکر» و «دستور سلوکی» بگیرد و جسم و روحش را لحظه به لحظه به صاحبان اشراف و احاطه و اطلاع گزارش کند. کاری را انجام دهد و یک هفته بعد اطلاع دهد که نتیجه گرفته یا نگرفته است. نمازی را برای برطرف شدن حاجت‌های بزرگ یاد بگیرد و سؤال کند که منبع آن نماز کجاست؟

همسخنی با پدر پدر

چه کسی می‌تواند انکار هیجان کند، از این ماجرای پرهیجان که انسانی بتواند با مردگان و تمام کسانی که از دنیا رفته اند، سخن بگوید و از آنها درباره مرگ و زندگی خودشان و دیگران سؤال کند. بیش از اندازه هیجان انگیز است که انسان بتواند با «پدر پدرش» و «پدر پدر پدرش» هم سخنی کند و از او سوال کند و جواب بگیرد.

هیجان انگیز است که انسان با هزار ساله‌ها و هفت هزارساله‌ها هم کلام شود. هیجانی بالاتر از این پیدا نمی‌شود که انسان با بزرگان بشری و ستون‌های علم و دین و عرفان از نوع ارسطو و سقراط و افلاطون و ابوریحان بیرونی و جابر بن حیان و شیخ بهایی و دیگران هم مباحثه شود و انتقادات افلاطون به ارسطو را بازگو کند.

هیجان انگیز است که انسان از عرفای هزار سال قبل سؤال معرفتی بکند و اشکالات توحیدی اش را در گفتگو با آنها طرح و حل کند. هیجان انگیز است که انسان بتواند از ابن عربی و شیخ بهایی و کاملان دستور العمل عرفانی بگیرد و از ذوالقرنین یا کوروش کبیر سؤال کند که فلان کاری که کرده بودید، چه بود و چگونه بود؟ چه هیجانی بالاتر از این که انسان، به صورت ناشناس در گوشه‌ای دورافتاده، در تبریز بنشیند و از کسانی که از اعماق کرات و کیهان کهکشان اطلاع دارند، درباره همه چیز سؤال کند و نشانی گمشده‌ها و گریخته‌ها را بگیرد و بداند در آینده دور یا نزدیک چه اتفاقی روی خوهد داد و مدار جهان چگونه خواهد بود و چگونه خواهد چرخید؟

آیت الله سید محمدحسن الهی، برادر کوچک علامه طباطبایی، صاحب این علم و این توان بود، اما دریغ از هیجان. او مرد هیجان نبود. او از دیدن بزرگان بزرگان و شنیدن مطالب و گفتارهای آنها هیجان زده نمی‌شد. او بیگانه با هیجان، در «جهان ماوراء» سیر می‌کرد. بیش از اینکه در زمین باشد، در آسمان بود. بیش از اینکه با انسان‌های اطرافش هم سخن و هم کلام باشد، با ارواح شامخ همنفس بود. می‌گفت و می‌شنید و می‌دید ولی سکوت می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. او تا زنده بود، رازی فاش نکرد.

راز پنهان

به همین جهت، تا وقتی که زنده بود و زندگی می‌کرد، کسی از رازش مطلع نشد. رازش بعد از مرگش هم گشوده نشد. اکنون که ۵۰ سال از وفاتش می‌گذارد، کسی نمی‌داند که در تنهایی‌های او و در خلوت‌ها و گفتگو‌هایش با بزرگان و ارواح عزیز چه گذشته است. هیچ کس از آگاهی‌ها و اطلاع‌ها و سؤال و جواب‌ها و حشر و نشر‌های او با اعماق آفرینش و مردان آفرینش چیزی غیر از آنچه خود در دفتری کوچک نوشته است، نمی‌داند.

اگر نکته‌هایی هم که خود آن مرحوم به اجمال و با عجله در دفتری کوچک و جیبی نوشته است، نبود امروز کسی باور نمی‌کرد که آن سید گوشه گیر منزوی همواره ساکت، چه سیری و چه سری داشته است و چگونه پا بر فرق افلاک می‌گذاشته است و چگونه می‌توانسته از آغاز و آخر جهان، مطلع شود و کهنه کتاب آفرینش را بخواند.

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم

که: پریشانی این سلسله را آخر نیست

آری، هیجان انگیز است که انسان بتواند مجهولاتش را از آگاهان بپرسد و آنچه را که می‌خواهد بداند، بداند، از گمشده‌ای کوچک در منزل، تا تکلیف یک مملکت و آینده یک کشور و رازهای نهان و ناپیدا.

کتاب احضارات

آیت الله الهی طباطبایی، هر سؤالی را که به ذهنش می‌رسید، با روحی در میان می‌گذاشت و به بحث و گفتگو می‌نشست. او این امکان را داشت که همه ابهام‌ها و مجهول‌هایی را که در کتابها موج می‌زد، از طریق پرسش از «منبع اصلی» برطرف کند و رازهای گشوده و ناگشوده را از صاحبان راز و اسرار جویا شود.

آنچه در این کتاب می‌خوانید، بخش‌هایی از احضارهای علامه الهی است که برای اولین بار منتشر می‌شود. این کتاب دارای سرگذشت ویژه‌ای است که شاید روزی بنویسم. با تقدیم این کتاب به صاحبدلان و باورمندان معرفت و معنویت، از خداوند می‌خواهم این سطور و اوراق را مایه افزایش ایمان و باور به حقایق اصیل قرار دهد.

گفتگو با افلاطون

علامه طهرانی می نویسد:

«صاحب تفسیرالمیزان… بیان فرمودند که: برادر من در تبریز شاگردی داشت که به او درس فلسفه می‌گفت و آن شاگرد احضار روح می‌نمود و برادر من توسط آن شاگرد با بسیاری از ارواح تماس پیدا می‌کرد. اجمال مطلب آن که: آن شاگرد قبل از آنکه با برادر من ربطی داشته باشد، میل کرده بود فلسفه بخواند و برای این منظور روح ارسطو را احضار نموده و از او تقاضای تدریس کرده بود. ارسطو در جواب گفته بود: کتاب اسفار ملاصدرا را بگیر و برو نزد آقای حاج سیدمحمدحسن الهی بخوان. این شاگرد یک کتاب اسفار ملاصدرا خریده و آمد نزد ایشان و پیغام ارسطو را (که حدود سه هزار سال پیش از این زندگی می‌کرده است) داد. ایشان در جواب می‌فرماید: من حاضرم، اشکالی ندارد.

روزها شاگرد به خدمت ایشان می‌آمد و درس می‌خواند و آن مرحوم می‌فرمود: ما به وسیله این شاگرد با بسیاری از ارواح ارتباط برقرار می‌کردیم و سؤالاتی می‌نمودیم و بعضی از سؤالات مشکله حکمت را از خود مؤلفین آنها می‌نمودیم. مثلاً مشکلاتی که در عبارات افلاطون حکیم داشتیم از خود او می‌پرسیدیم، مشکلات اسفار را از ملاصدرا سؤال می‌کردیم.

یک بار که با افلاطون تماس گرفته بودند، افلاطون گفته بود: شما قدر و قیمت خود را بدانید که در روی زمین «لا إله إلاّ الله» می‌توانید بگویید. ما در زمانی بودیم که بت‌پرستی و وثنیّت آنقدر غلبه کرده بود که یک «لا إله إلاّ الله» نمی‌توانستیم برزبان جاری کنیم. روح بسیاری از علما را حاضر کرده بود و مسائل عجیب و مشکلی از آنها سؤال کرده بود، به طوری که اصلاً خود آن شاگرد از آن موضوعات خبری نداشت. خود آن شاگرد که فعلاً شاگرد مکتب فلسفه است، مسائل غامضه‌ای را که آقای الهی از زبان شاگرد با معلّمین این فنّ از ارواح سؤال می‌کرد و جواب می‌گرفت، نمی‌فهمید و قوّه ادراک نداشت، ولی آقای الهی کاملاً می‌فهمید که آنها در زبان شاگرد چه می‌گویند.

می‌فرمود: ما روح بسیاری از علما را حاضر کردیم و سؤالاتی نمودیم مگر روح دو نفر را که نتوانستیم احضار کنیم: یکی روح مرحوم سید ابن طاوس و دیگری روح مرحوم سیدمهدی بحرالعلوم (رضوان‌الله علیهما) این دو نفر گفته بودند: ما وقف خدمت حضرت امیرالمؤمنین(ع) هستیم و ابداً مجالی برای پایین آمدن نداریم.

ثواب تفسیر المیزان

حضرت علامه طباطبایی (مدّ ظلّه) فرمودند: از عجائب و غرائب این بود که وقتی، یک کاغذ از تبریز از ناحیه برادر ما به قم آمد و در آن برادر ما نوشته بود که این شاگرد، روح پدر ما را احضار کرده و سؤالاتی نموده‌ایم و جوابهایی داده‌اند و در ضمن گویا از شما گله داشته‌اند که در ثواب این تفسیری که نوشته‌اید، ایشان را شریک نکرده‌اید.

ایشان می‌فرمود: آن شاگرد ابداً مرا نمی‌شناخت و از تفسیر ما اطلاعی نداشت و برادر ما هم نامی از من در نزد او نبرده بود. این‌که من در ثواب تفسیر پدرم را شریک نکرده‌ام، غیر از من و خدا کسی نمی‌دانست، حتی برادر ما هم بی‌اطلاع بود، چون از امور راجعه به قلب و نیّت بود. و اینکه من در ثواب آن پدرم را شریک نکرده بودم، نه از جهت آن بود که می‌خواستم امساک کنم، بلکه آخر کارهای ما چه ارزش دارد که حالا پدرم را در آن سهیم کنم؟ من قابلیتی برای خدمت خود نمی‌دیدم… .

فرمودند: نامه برادر که به من رسید، بسیار منفعل و شرمنده شدم. گفتم: خدایا، اگر این تفسیر ما در نزد تو مورد قبول است و ثوابی دارد، من ثواب آن را به روح پدر و مادرم هدیه نمودم. هنوز این مطلب را در پاسخ نامه برادر به تبریز نفرستاده بودم که بعد از چند روز نامه‌ای از برادرم آمد که ما این بار با پدر صحبت کردیم، خوشحال بود و گفت: خدا عمرش بدهد، تأییدش کند، سیدمحمدحسین هدیه ما را فرستاد. (معادشناسی ج۱، ص۱۸۴ـ ۱۸۸)

همچنین در کتاب «مهرتابان» (ص۳۷۰) درباره احضار روح مرحوم قاضی (رحمه‌الله) توسط آن شاگرد و سؤال از «طی‌الارض» مطلبی نقل شده است.

به روایت استاد خسروشاهی

استاد سید هادی خسروشاهی می گوید: من مرحوم آقیای الهی را طبعا دیده بودم چون اخوی آقای علامه بود که با ایشان خیلی مربوط بودم. خیلی مرد خونگرم و وارسته ای بود. خیلی گرم می گرفت. چیزی که می توانم بگویم این است که علامه طباطبایی اهتمام داشت به اینکه برادرشان آقای الهی همردیف خود ایشان است. من این معنا را کاملا احساس کردم. علامه طباطبایی خودش را هم تراز برارش می دانست.

در زمانی که دارالتبلیغ کارش را شروع کرد، آقای الهی هم به آنجا آمد. البته دیگران هم آمدند، مثل شهید مفتح، شهید مطهری، علامه جعفری، آیت الله مکارم و دیگران ولی بعدش ایشان نماند و از آنجا رفت که فکر می کنم علتش شروع هجمه ها بود. انقلابیون علیه دارالتبلیغ، تبلیغ می کردند و حرف می زدند. حرفها سنگین بود و تحملش دشوار بود. فکر می کنم آقای الهی نتوانست آن حرفها را قبول کند و کم کم از دارالتبیغ دور شد و فاصله گرفت. البته به فاصله کمی هم از دنیا رفت.

علامه الهی، بزرگ بی تکرار

آیت الله شبیری زنجانی می نویسد:

آقای آسید محمدحسن الهی اخوی آقای طباطبایی، صاحب المیزان، خیلی متواضع، خاکی و بی‌ادّعا بود. شنیدم: ایشان در عرفان وفقه بر برادرش مقدم بود و آقای طباطبایی در فلسفه و تفسیر بر وی ترجیح داشت.

آقای حاج سید صدرالدین جزایری از علمای بزرگ تهران مطلبی درباره آقای الهی نقل می‌کرد که حدّ و حدود دقیق آن از خاطرم رفته ولی قریب به این بود:

آقای الهی می‌گفت: زمانی که در تبریز بودم، شخصی نزد من آمد و از من درس اسفار خواست. من قبول کردم و مدّتی به وی اسفار درس می‌دادم. بعداً فهمیدم که او از علوم غریبه مطالبی می‌داند. آن شخص می‌گفت: من روح ارسطو را احضار کردم تا نزد او فلسفه بخوانم ولی او قبول نکرد. از او خواستم کسی را معرفی کند تا پیش او فلسفه بخوانم. او شما را معرفی کرد و کتاب اسفار را هم او معرفی کرد، لذا من با راهنمایی ارسطو نزد شما آمدم و اسفار را برای درس انتخاب کردم.

همچنین آقای الهی می‌گفت: من از طریق همان شاگرد برای ضعف مزاج و کسالتم خودم را به ابن‌سینا عرضه کردم تا او مرا معالجه کند. ابن‌سینا دستوری داد و آقای الهی مدّتی به آن دستور عمل کرد. سپس آقای الهی خودش را به محمد بن زکریای رازی عرضه کرد و او طب بوعلی را تخطئه کرد. ابن‌سینا و رازی هر دو فیلسوف و طبیب بودند ولی بوعلی در فلسفه مقدم بود و رازی در طب. یکی از مراجعه‌های آقای الهی برای کلّی ضعف مزاج و مراجعه دیگرش برای ناراحتی معده بود. درباره زکریای رازی به یاد دارم رازی گفته بود: مشکل شما کُند شدن خارهای معده است و برای هضم غذا خوب عمل نمی‌کند و سبب ثقل سامعه هم می‌شود. سپس آقای الهی پرسیده بود: راه معالجه چیست؟ رازی گفته بود: شیرین‌بیان. از آن به بعد آقای الهی شیرین‌بیان می‌خورد.

یک وقت آقای الهی احتمالاً از طریق همان شاگرد، روح پدرش را احضار کرد و متوجه شد پدرش از برادرش ـ آقای طباطبایی ـ گله‌مند است. از سبب ناراحتی پرسید. پدرش گفت: چون او مرا در ثواب تفسیرش شریک نکرده است. مرحوم تهرانی در کتاب معادشناسی (ج۱، ص۱۸۴ـ۱۸۸) همین قضیه را با این تفصیل از طریق علامه طباطبایی نقل کرده است.

مطلبی که من بی‌واسطه از آقای الهی شنیدم این است: آقای حاج سید صدرالدین جزایری از آقای الهی نقل کرده بود: من راجع به سماوات سبع وارضین سبع به وسیله همان شاگرد سؤال کردم. جواب این بود: نه اینکه هفت آسمان و هفت زمین یعنی چهارده موجود باشد، بلکه هشت موجود است: یکی زمین علی وجه الإطلاق و در طرف مقابل یکی آسمان علی وجه الإطلاق و ما بین آن دو، شش موجود است که هم آسمان است و هم زمین بالإضافه. من در قم از آقای الهی پرسیدم: شما این مطلب را از چه کسی پرسیدید؟ فرمود: از سلطان سنجر ماضی استاد شمس تبریزی! این را بلاواسطه از آقای الهی شنیدم و تا آن وقت نشنیده بودم سلطان سنجر ماضی استاد شمس تبریزی است. (جرعه ای از دریا ج۳ / ۵۱۷ – ۵۲۰)

مقدمه کتاب: حاضر حاضران

سخن درباره سید محمد حسن الهی را می توان از اینجا شروع کرد که گفته است: «من چه امتیازی دارم؟ وقتی من برای تحصیل به نجف رفتم، اگر یک یهودی هم همراه من در کلاس هایی که من شرکت می کردم شرکت می کرد و آن درسها و کتابها را می خواند، همین مقدار که من می دانم، او هم می دانست. هیچ فرقی بین ما نبود، جز اینکه او یهودی بود و من مسلمان! حالا آیا نباید فرقی بین من و یک یهودی باشد؟»

سید محمدحسن الهی، سخن را از اینجا آغاز می کرد که امتیازی ندارد و داشتن تحصیلات فقهی و اصولی و فلسفی و عرفانی، فی نفسه امتیاز محسوب نمی شود. امتیازی اگر هست و باید باشد، بعد از این داشته ها شروع می شود. از این رو، او حتی سیادت را امتیازی برای خودش نمی دانست، و هرگز اجتهاد مسلمش را مایه فخر و تفوق نمی دانست و مطلقا شاگرد سیدعلی قاضی بودن را بر پیشانی زندگی اش حک نکرده بود. دیده ها و شنیده ها و داشته هایش را مبدا کار نمی دانست. از اینجا آغاز می کرد که الآن چیستم و که هستم و صد البته این تفکر و اینگونه اندیشیدن جزو نوادر است.

در منظومه فکری آقا سیدمحمد حسن الهی طباطبایی نمونه های زیادی برای این موضوع می توان ذکر کرد. وقتی در اندیشه هایش تامل می کنیم می بینم به ریشه های نظر داشت و از ریشه شروع می کرد، نه از میانه و نه از جایی که همه شروع می کنند. نمونه اش حرفی است که درباره خودش زده و گفته است:

«من و امثال من اگر به ایران نمی آمدیم و در عربستان می ماندیم، یا کشته شده بودیم و زنده نبودیم، یا در جایی بی نام و نشان کارگر بودیم؛ جارو می کشدیم و کارهای سخت انجام می دادیم. نهایتش این بود که اگر خیلی ترقی می کردیم، به مقام رانندگی نایل م آمدیم و شوفر تاکسی می شدیم، در حالی که ما در این کشور به «سرور»ی رسیده ایم و «آقایی» می کنیم. این کشور به من و امثال من آقایی و سروری داده است. آیا ما نباید قدر این مردم و این کشور را بدانیم؟»

او این حرف را زمانی می گفت که هنوز انقلاب نشده بود و به زعم بسیاری از اهل علم، شرایط برای عالمان و روحانیان تنگ و مضیق بود. آری، درست در زمانی که موج نارضایتی های بسیار، جسم و جان روحانیت را در خود فرو برده بود، سید محمد حسن الهی، برادر علامه طباطبایی و شاگرد برجسته سید علی قاضی، در نگاهی متفاوت خود را مدیون می دیدید ومدیون می دانست، مدیون ایران و ایرانی، ملتی که قرنها بود به او و دیگر بازماندگان و اولاد پیامبر(ص) پناه داده بود و او خودش را دقیقا پناهنده می دانست، نه سرور. به واقع، خودش را مدیون می دانست نه مالک.

سخن درباره سید محمدالهی را از همین جا باید شروع کرد، از تفکر و تفاوت. صدها افسوس که نه تفکرات او شناخته شده است، نه تفاوت هایش مورد بررسی قرار گرفته است.

سید محمد حسن الهی… مردی که می توانست یکی از بزرگترین متفکران و مصلحان ایران و جهان تشیع و دنیای اسلام شناخته شود، هرگز نقاب از رخ نیفکند و بی هیچ بروز و تبرزی در گوشه ای از تبریز از دنیا  رفت. او اثباتا متفکری ژرف اندیش بود اما هرگز و هرگز مجال ظهور نیافت. تنگنای شرایط و نابسامانی اوضاع و احوال، راهها را چنان به روی او بست که شعله استعدادی برجسته و درخشان در کوران ناملایمات روزگار به طرز دردناک همیشه خاموش شد و حرارتی که می توانست علامت خورشید باشد، دست در گریبان، به سردی گرایید و سرد ماند. بی جهت نبود که علامه طباطبایی بعد از مرگ نابهنگام او، متاثرتر از هر زمان، می گفت: او از آقایان فعلی قم چیزی کم نداشت. صدور این سخن از کسی همچون علامه طباطبایی معانی بلندی دارد. علامه طباطبایی کسی نبود که برادرش را در حد مرجعیت بالا ببرد یا مرجعیت را در حد برادرش تنزل دهد. گذشت زمان کاشف از آن است که علامه سید محمد حسین طباطبایی می دانست چه می گوید و درست می گفت.

باری، دست تلخ ناملایمات، شمعی را خاموش کرد که می توانست چونان خورشید بدرخشد و بر تاریکی های متراکم نور حیات بپاشد. مردی که پدید آمدنش، حاصل گردش چرخ آسمان و زمین بود، به سادگی و بیخود و بی جهت زایل شد و این فاجعه بود و از شما چه پنهان که هنوز هم فاجعه است. قرنها باید می گذشت تا مردی در این تراز پدید آید. او که به مثابه فرصتی نادر بود، چنان سهل و ساده و راحت از دست بشد  که عقل در مقابل این فرصت سوزی عجیب، دچار دهشت می شود. با فقدان سید محمدحسن الهی جهان مردی بی مانند و مبتکری استوار و متفکری  بزرگ و دقیق را از دست داد تا در غیاب همچون اویی، جهان فکر و فلسفه و اندیشه در دست و پنجه کسانی که کل عمرشان حاوی یک آن از آنات وجودی سیده نبود، دچار سخره ناک ترین مچاله شدن ها گردد.

در یک کلام، سید حسن الهی فرصتی از فرصت های برجسته و عمیق جهان تفکر بود که به صورتی کاملاً واهی از دست رفت، بعد از اینکه بیش از ۳۰ سال، حاشیه نشین حرمان شده بود.

با مرگ او، جهان تاله، سروی بلندقامت و جهان معنویت قلبی تپنده را از کف داد. او شارحی روشن بین و مفسری تیزبین بود که می توانست آبرویی عزیز و ارزشمند به ارمغان بیاورد اما افسوس که نه دیده شد نه شنیده شد، نه شناخته شد و نه فهمیده شد. به گمان من سید حسن الهی می توانست متفکری بالاتر از برادرش علامه طباطبائی باشد اما چه باید گفت که فرصتی بزرگ و بزرگترین فرصت کاملا بی دلیل از بین رفت.

زندگی، نشو و نما و بیماری و وفات سیدحسن الهی آینه ای است که بخش مهمی از تاریخ ایران را در خود جا داده است: پدید آمدن استعدادهای محضه، شکوفایی شخصی و عدم شکوفایی اجتماعی.

آنچه در زندگی آیت الله الهی طباطبایی مشهود و مکشوف است، فراتر از علم و معنویت او که امری است محرز، زمان شناسی و فهم واقعیت های روزگار است. این مهم در متن و منظومه زندگی او زیاد دیده می شود و در غیر او یا هیچ دیده نمی شود یا بسیار کم دیده می شود.

او روشنفکر بود. درست زمانی که مردم برای گذاشتن فرزندان پسرشان به مدارس جدید تردید داشتند، او دخترانش را به مدرسه می فرستاد. زمانی که نعلین علامت علم و تقید به سنت بود، او آخرین نعلینش را در نجف گذاشته بود و کفش می پوشید. زمانی که تردید درباره مدرسه و ماشین و تراکتور و اتوبوس و دوش حمام و ساعت مچی، غوغا به پا کرده بود، او حاضر نبود یک دقیقه از عمرش را صرف این قضایا کند. زمانی که حاشیه زدن بر عروه و تعلیقه زدن بر کفایه علامت تشخص علمی بود، او به تحقیق در موسیقی روی آورده بود و از تاثیر امواج بر روی روح و روان حرف می زد و زمانی که دیگران شبهه می کردند که کاروان تمدن به ناکجا آباد می رود و نمی رود، او یقین داشت که تمدن راه خودش را طی کرده و می کند و خواهد کرد.

زمانی  که دیگران برای نیل به درک حضرت ولیعصر روایات آخرالزمان را به تکرار می خواندند و پناه بردن به کوه و بیابان را یگانه راه می دانستند، او از تکامل ذهن بشری حرف می زد و اینکه مشکل ما ظهور امام زمان نیست، مشکل ما غیبت ماست. زمانی که دیگران نمی دانستند چگونه باید بین روایات مختلف ظهور جمع کرد، او از «ظهور امت» و «ظهور جمعی» حرف می زد و در انتظار دولت خورشید بود. از عصر ظهور حرف می زد، چونان کسی که در شهر گنگ ها خواب دیده باشد:

من کنگ خواب دیده و خلقی تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

داستانش، داستان شمس تبریز است. بی جهت نبود که به شمس تبریزی عشق می ورزید و زمانی که هنوز تحقیقات جدید پرده از رخ شمس برنینداخته بود، از شمس تبریزی و عالم خاص و یگانه اش حرف می زد و مولانا را حلق و حنجره او می دانست. او زمانی این حرف را می زد که هنوز جهان مولانا را نمی شناخت و هنوز صیت و آوازه مولاناشناسان دانشگاهی نظیر گولپینارلی و فروزانفر و دنباله روان آن دو بلند نشده بود.

به مرجعیت بی دست و پا انتقاد داشت. زیر بار هیمنه های دینی نمی رفت. همه اینها با وجود معنویتی سرشار بود و اتصال تام و تمام به غیب.

دفتری که از او به یادگار مانده، در عالم بی نظیر است. آنچه به خامه او نگارش یافته، یکی از شگفتی های آفرینش است. آنچه او در اوراقی کم و کوچک به قلم آورده، میراثی گرانبها و بی مانند است که نمونه دوم برایش متصور نیست. اگر دیگران از سایه و شبح غیب حرف زده اند، او خود غیب را به زمین اورده است. اگر دیگران نشانه یافته اند، او نشانی داده است، آنهم بعد از رفتن و رسیدن و دیدن و شنیدن.

باری، سید محمدحسن الهی، یکی از آیات باهر خداوند متعال است که زیر خروارها گرد و خاک دفن شده است اما اگر نیک تامل کنیم، این دیگرانند که دفن شده اند، نه او. گرد و خاک کجا می تواند زنده ای بیدارگر را در خود دفن کند و اینک این اوست که زنده دلان را بیدار می کند با شمیمی از روایح کتمان ناپذیر حق و معنا.

ارسال دیدگاه

دیدگاه‌ها


شما اولین دیدگاه را برای ما ارسال کنید. حتما خوشحال خواهیم شد.