دیوان حافظ

دیوان حافظ


درس حافظ

مورخه ۹۵/۱۱/۲۸

 

علم هیئت عشق

خم زلف تو دام کفر و دین است

ز کارستان او یک شمه این است

جمالت معجز حسن است لیکن

حدیث غمزه‌ات سحر مبین است

ز چشم شوخ تو جان کی توان برد

که دایم با کمان اندر کمین است

بر آن چشم سیه صد آفرین باد

که در عاشق کشی سحرآفرین است

عجب علمی است علم هیئت عشق

که چرخ هشتمش هفتم زمین است

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد

حسابش با کرام الکاتبین است

مشو حافظ ز کید زلفش ایمن

که دل برد و کنون دربند دین است

 

با اینکه این غزل را بارها خوانده و تفسیر هم کرده ام، چنان است که گویا اول بار است که آن را می خوانم و می شنوم. حقیقتا برایم تازگی دارد. خطاب  و صراحت این غزل به قدری قوی است که گویا امروز سروده شده و  از معشوق های عهد و روزگار ما سخن می گوید.

غزل به لحاظ لفظی، در کمال فصاحت است. هیچ پیچ و تابی ندارد. بسیار خوش وزن و خوش بحر و خوش قالب است. جوری است که با خواندنش از بیت اول، چیزی در وجود انسان جریان پیدا می کند. خصلت شعر خوب همین است که از همان ابتدا در انسان تصرف کند و اثر این تصرف نمایان شود.

 

خم زلف تو دام کفر و دین است

ز کارستان او یک شمه این است

زلف به موی بلند گفته می شود که از صورت سرازیر شود. به لحاظ هنری هم اگر نیک بنگریم، زلف با صورت یک مجموعه درست می کند ورنگ مو کنتراست و تناسب در انسان ایجاد می کند. انسان در بی مویی می تواند متوجه شود که چقدر مو در زیبایی و تناسبش نقش ایفا می کند. به طور کلی، مو و شدیدتر از آن زلف، حالت انسان را نرم می کند و از حالت صلب و سخت خارج می کند و حالت سبک و ملایم به فرد می دهد. به همین جهت هم، خانم از قدیم الایام، به این نکته توجه دارند و انطور که ما فهمیدیم، امروز روی این «خم» یا «انحنا» خیلی کار می شود!

جالب است بدانید که در فقه ما، اگر کسی موی یک زن را از بین ببرد، باید دیه کامل یک انسان را پرداخت کند، با این استدلال که زنی که مویش را از دست بدهد، امکان زیبایی اش را از دست می دهد و این معادل قتل است.

بد نیست اشاره کنم که وقتی به تفاوت های خلقتی زن و مرد توجه پیدا می کنیم، دست خداوند را می بینیم که به وضوح تفاوت هایی را در مردان و زنان ایجاد کرده است. عمده این تفاوت ها هم در در ظاهر و سیما و صورت این دو جنس قابل مشاهده است. مو یکی از موارد تمییز و تفاوت زن و مرد است. در حالت عادی، موی خانم ها بیشتر و قوی تر و مقاومتر از اقایان است. عده ای فکر می کنند طبیعت چنین کرده، اما این کار طبیعت نیست چرا که طبیعت کور است. طبیعت فقط بلد است تولید انبوده کند و بس! سری دوزی می کند و به جزئیات کاری ندارد.

لذا دستی که این تفاوتها را در بشر لحاظ می کند، دست قدرت خداوند است. وقتی بین دست و سر و صورت یک زن و یک مرد مقایسه می کنیم، به وضوح به این نکته پی می بریم که سری دوزی نشده، جزئیات لحاظ شده و مسئله دارای غایت و غرضی حکمت آمیز است. گویی هرچه صورت نرینه ها به سمت غرب می رود ، صورت مونث ها به سمت شرق می رود.

باری، حافظ سخنش را در این غزل از ابتدا، با خطاب آغاز می کند و می گوید خم و انحنای زلف یار ، دام و تله ای است  که کفر و دین را به دام می اندازد یعنی هم دیندار و هم کافر را گرفتار می کند. جالب است بدانید که این دام، گاهی دینداران را شدیدتر گرفتار می کند. پس خم زلف یار، تله و طلسم و باتلاق که هرکس از جوار و مدار آن بگذرد به دام می افتد. در ادامه می گوید: زکارستان او یک شمه این است! این که گفتیم، یعنی این تلگی و کفر و دین را گرفتار کردن، تنها یکی از کارهای عجیب خم زلف یار است. خیلی کارها از این زلف بر می آید و این فقط یک شمه از کارهای اوست.

به نظر من، این بیت، بیت اصلی این غزل است و این اولین موردی است که بیت اصلی غزل همان بیت اول است. معمولا «بیت اصلی» هر غزلی را در ابیات میانی و پایانی می دیدیم ولی در این غزل، حرفی مهم تر از همین بیت اول وجود ندارد و همانطور که خواهید دید، بقیه ابیات غزل شرح همین بیت اول است، چه در ادامه می گوید این زلف، سحر دارد. البته بی ربط هم نمی گوید. حافظ زمان شناس و انسان شناس است. واقع گرایانه به مسائل می نگرد و در جهان اساطیری خود دور نمی زند و با چشم باز ، ترتیبات عالم و عشق و سوانحش  را می بیند و حرف می زند.

لذا این اشعار از تجربه واقعی بشری و از ماجرای بسیار سهمگین عشق  خبر می دهد، برخلاف دیدگاه کسانی که مواردی به این وضوح و دلالت را عرفانی تلقی می کنند و زلف را علامت کثرت می دانند! البته ما مخالف تفسیر عرفانی نیستیم، اما در صورتی که چنین احتمالی امکان داشته باشد. وقتی حافظ تمام نماد های عشق زمینی را ذکر می کند، این جفاست که همه آنچه را که بیان کرده است، متافیزیکی ببینیم.

بپردازیم به بقیه غزل:

جمالت معجز حسن است لیکن

حدیث غمزه‌ات سحر مبین است

ملاحظه می کنید که این بیت،  بیت اول را تفسیر می کند و از چارچوب آن خارج نمی شود.

حافظ می گوید: این جمال و صورت معشوق، آیت زیبایی است. چنان است که گویا نقاشی و تعبیه شده است. معشوق آیت و الهه زیبایی است. عاشق، معشوق را در نهایت زیبایی می بیند و این فقط به چشم عاشق اینگونه است.عاشق ، معشوق خود را خط کش زیبایی می بیند. جمال یعنی انچه در ظاهر شخص وجود دارد و این محل تردید نیست، اما معشوق غیر از این جمال که دارد، غمزه هم دارد؛ یعنی حالات و اطواری که با آن از عاشق دلبری می کند.

عاشق می گوید: تو علاوه بر جمال ، غمزه ای هم داری که موجب سحر علنی است. ما در برابر جمالت حرفی نداریم و تسلیمیم. زیبایی تو نظیر ندارد ولی با غمزه و دلبری ات چه کنیم که ما را سحر می کند.

 

ز چشم شوخ تو جان کی توان برد

که دایم با کمان اندر کمین است

چشم شوخ یعنی چشمی که جذب می کند. چشم شوخ واقعا درگیرکننده است. نمی توان جان سالم از آن بدر برد. آن چشم ها اگر ظاهر شوند، گرفتار می کنند. انقلاب وجودی ایجاد می کنند. در برابر چشم های معشوق کاری نمی توان کرد جز تسلیم. بهترین کار همین است که در برابر لهیب و شراره آن چشم ها، قبر خودمان را بکنیم و در آن فرو رویم!

حافظ می گوید: انسانی را در نظر بگیرید که تیر را در کمان گذاشته و کشیده و آماده ایستاده است تا تیر را روانه و پرتاب کند. چشم پر جاذبه ی معشوق دقیقا دل را اینگونه گرفتار می کند. شما وقتی بدانید کسی کمین کرده است قاعدتا احساس ناامنی می کنید. معشوق شوخ چشم، کمان به دست کمین کرده است و شوخی ندارد. در اینجا حافظ تناسب بسیار زیبایی بین دو کلمه «کمین» و «کمان» ایجاد کرده است که نمی تواند از نظر پنهان بماند.

 

بر آن چشم سیه صد آفرین باد

که در عاشق کشی سحرآفرین است

انصاف اقتضا می کند که بر چشم سیاه معشوق با اینکه امنیت را از ما گرفته است، صدها و صدها آفرین بگوییم؛ زیرا در عاشق کشی هم قهار است. می کشد و ساحرانه می کشد. هر عاشقی را به گونه ایی می کشد. جوری می کشد که نمی فهمیم. یک آدم را صد بار می کشد. این خودش نوعی سحر است که چشم معشوق  هر روز می کشد و صد بار می کشد و باز هم عاشق، مشتاق این کشته شدن است.این عاشق کشی چشم معشوق، حقیقتا قابل تحسین است.

اصولا تمام وجود معشوق  سحر است. رمز عشق سحری است که معشوق به کار می برد. وجود معشوق، از ازل ساحر وجود عاشق است چون عشق ازلی است و از عهد الست تعبیه ها این گونه بوده است که اینگونه وجودها با آنگونه وجودها سحر شوند و در جاذبه ی آن فانی شوند.

به همین جهت این ها وقتی در مدار یکدیگر قرار می گیرند اولا عشق، شکل می گیرد و ثانیا همیشه معشوق قاهر است و عاشق مقهور. به همین جهت عاشق و معشوق را مطلقا نمی شود ملامت کرد. کسانی که در مقابل عشق زبان به نصیحت و توصیه می گشایند، اصولا نمی دانند عشق چیست! عشق آنجا که رخ نماید، به آتش می کشد و چیزی باقی نمی گذارد، چه جای نصیحت است؟

در اینکه عاشقان مقتولان معشوقانند، تردیدی نباید کرد، زیرا رنجی که ازین عشق می کشند غیر قابل توصیف است. این موضوع ربطی هم به وصال و عدم وصال این دو ندارد. همین که عشق رخ نمود، یعنی نوعی قتل در پیش است. به زبان عامیانه باید خطاب به عاشق گفت: روحت شاد!

در یک کلام، عشق، بلایی عظیم است. چاه ویلی است که گفته اند. در برابرش راه خلاصی وجود ندارد.

 

عجب علمی است علم هیئت عشق

که چرخ هشتمش هفتم زمین است

تمام آنچه در بیت قبل عرض کردیم حافظ در این بیت، به تمام و کمال در این بیت  بیانمی کند  و می گوید: علاوه بر علم نجوم که وصفش را شنیده اید، علم نجوم دیگری هم داریم که مربوط به عشق است. به این معنا که عشق هم کیهانی است و کهکشان ها و منظومه ها دارد. عدیل خورشید و قمر و بقیه ی سیاره هایی که در جهان وجود دارد، در جهان عشق هم همین بساط برپاست و به قول میز فندرسکی: صورتی در زیر دارد، آنچه در بالاستی.

هرچه در عالم هست در عالم عشق هم جاری است. درست مثل کار ستاره شناس ها که اهل رصدند، عاشق هم باید لحظه به لحظه آسمان عشق را رصد کند و خسوف و کسوف آن را ببیند، درجات سیارات و زایش و مرگ ستارگان عالم عشق را ملاحظه کند و ببینید که کدام ستاره از کدام مدار عبور کرد و درجه شرف و هبوط و وبالش را دقیقا باید در لوح دلش بنویسد. حقیقت این است که عشق ، تمام وجود عاشق را در خودش فانی و مستغرق می کند.

آری، یک علم هیئت داریم که اهل نجوم در آن تخصص دارند و اوضاع افلاک و کواکب را می بینند و با اصطلاحات خودشان گزارش می دهند. در عرض همین علم، یک علم هیدت دیگر داریم که علم هیئت عشق است. هر کسی به این هیئت اشراف ندارد. انجا فضای دیگری است. جهان دیگری است و مدارهای خودش را دارد. حافظ در خصوص شگفتی های آن فقط به همین بسنده می کند که: چرخ هشتمش، هفتم زمین است. این مصرع به لحاظ ظاهری، معنای روشنی ندارد ولی حافظ می خواهد  دریافت خودش را بیان کند.

به همین جهت می گوید: چرخ هشتم آن، طبقه هفتم زمین است. هفتم زمین به معنای اعماق زمین است. می دانید که قدما معتقد بودند آسمان و زمین دارای هفت طبقه اند. حافظ می گوید: عشق چرخ هشتم دارد که برای رسیدن به این چرخ هشتم، باید به طبقه هفتم زمین نفوذ کنیم.

 

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد

حسابش با کرام الکاتبین است

این بیت ظاهرا ربطی به ابیات قبلی ندارد و جمله ای است تازه. کسی که جهان حافظ را نشناسد، سردرگم می ماند که با این بیت چه کند و آن را چگونه تفسیر کند. چون بیت بعدی هم باید به بحث اصلی غزل عطف می شود و دوباره به زلف برمی گردد. در خصوص این قبیل ابیات حافظ بحث های چندانی  صورت نگرفته و اصحاب تفسیر، از کنار انها گذشته اند و موضوع را به ابهام برگزار کرده اند. ما در مقدمه «حافظ معنوی» فصل مشبعی درباره این ابیات سخن گفته ایم. اجمالا در اینجا همین مقدار می گوییم که اینگونه حرف زدن، در حقیقت از شگرد های حافظ است. حافظ با همین شیوه ها، در سخنش تنوع  و ابهام و تعلیق درست می کند و در نهاست، یک «نظام هنری» درست می کند که ذهن را در آن به حرکت در می آورد. اصولا بی ربط ها در دنیای حافظ  دارای نقش هستند. اینکه کسی این نقش را کشف کند، تعیین کننده است.  اجمالا حافظ در این بیت به ظاهر بی ربط حرفش این است که: تو فکر میکنی آن کس که بدی ما را می گفت، می میرد و با مرگش کار تمام میشود؟ مطلقا چنین نیست! کار او تازه شروع می شود و باید به کرام الکاتبین جواب پس دهد. اصولا حافظ معتقد به بی مرگی است.

 

مشو حافظ ز کید زلفش ایمن

که دل برد کنون در بند دین است

ملاحظه می کنید که بعد از این بیت، دوباره به کلام برمی گردد و در بیت تخلص، خودش را مخاطب قرار می دهد و می گوید: از کید زلف او و تسخیر کردنش ایمن مباش که تو را اسیر می کند. به وضوح دل می برد و جالب ایکه ادعای دینداری و اسلام و شریعت هم می کند. دل می برد، انکار هم می کند. این هم از کارستان های معشوق است که به انحاء مختلف دلبری می کند، سحر می کند و ساحرانه می کشد، بعد هم عابد و زاهد و معصوم و پاک و منزه می شود! بعد از اینکه با غمزه میکشد، پشت نقاب دین پنهان می شود. حقیقتا با چنین معشوقی چه باید کرد؟ با کسی که هر موقع کارش تمام می شود، دیندار میشود، چه راهی باید در پیش گرفت؟

تفسیر غزل به اتمام رسید. همانظور که عرض کردم، این غزل به لحاظ مفهوم بسیار لطیف است.

در ذیل این غزل، این متن را نوشته ام که برایتان می خوانم:

این غزل در باب عشق و دین است. هم در ابتدا و انتهای غزل حافظ از دین صحبت می کند. اصولا کاری که عشق با دین می کند، با هیچ چیز دیگری نمی کند. عشق در کمین دین است و با دین ناسازگاری نشان می دهد و با دین کنار نمی آید.

درمقابل ، کاری که عشق با دین می کند، دین با هیچ کس و هیچ چیز دیگر نمی تواند بکند؛ یعنی بلایی که عشق بر سر دین می آورد و اثری که عشق روی آن می گذارد هیچ عاملی نمی گذارد و هیچ چیز به اندازه عشق، دین را با چالش و مخاطره روبرو نمی کند. این تجربه بشری است. هرکجا که پای عشق رسیده است، دین دچار آسیب شده است.

اما توجه داشته باشید که انچه در برابر عشق توان از دست می دهد، دین ظاهری است.  اول فانی در برابر عشق، دین ظاهری است .دین باطنی، خود عشق است. این روایت امام صادق را فراموش نکنید که فرموده است: هل الدین الا الحب؟ ظاهری «حب» را در اینجا «دوست داشتن» معنی می کنند و عبور می کنند. می ترسند بگوید: حب همان عشق است.

باری، سحر عشق ، شامل و بلکه اشمل است و عجیب این است که خود دین را هم مسحور می کند مگر اینکه به دست ارباب ادیان، از خود دین یک طلسم درست شود که در این صورت عشق کاملا باطل خواهد شد و البته قبل از آن انسان و خدا باطل می شود. در اینجا وارد این بحث نمی شویم که میان خدا و دین ملازمه وجود ندارد! خدا مساوی دین نیست، دین هم مساوی خدا نیست. ممکن است شخصی ۷۰ سال دیندار باشد، اما هیچ درکی از خدا نداشته باشد و بویی از خداوند استشمام نکند.

اما اسم این غزل را باید بگذاریم «علم هیئت عشق». حافظ در این غزل شبیه منجمی عمل می کند که ستارگان عالم عشق را رصد می کند و سقوط و هبوط و وبال آنها را به زیبایی ثبت و بیان می کند.

از خداوند می خواهیم ما را عالم به علم هیئت عشق بکند.

 

 

درس حافظ

مورخه ۹۵/۱۱/۲۱

شاهراهیست که منزلگه دلدار من است

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

وز پی دیدن او دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز

هر که دل بردن او دید و در انکار من است

ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو

شاهراهیست که منزلگه دلدار من است

بنده طالع خویشم که در این قحط وفا

عشق آن لولی سرمست خریدار من است

طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش

فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران

کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود

نرگس او که طبیب دل بیمار من است

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

یار شیرین سخن نادره گفتار من است

 

شعریست بسیار سخت. در واقع نوعی هنرنمایی حافظ است. او می خواهد با این شعر توانمندی های زبانی خودش را به رخ بکشد. به همین دلیل به کلامش پیچ و تاب راه داده است.این شعر بلیغ هست ولی فصیح نیست. فصیح یعنی روان بدون دست زدن به ترکیبش. بلیغ به معنای این است که مقصود را برساند. فرق دیگر «فصیح» و «بلیغ» را این هم گفته اند که بلیغ یعنی رسای در کلیات، فصیح یعنی رسای در جزئیات. به لحاظ لفظی و معنایی غزل خوبی است. این غزل را به دلیل صعوبت و ثقالت لفظی آن، کمتر جایی هم شنیده ایم. اجمالا شعر خوبی است؛ ولی جزء مکتب حافظ نیست.

 

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

وز پی دیدن او دادن جان کار من است

از ابتدا و درست از همین جا، پیچیدگی کلام آغاز می شود. لعل سنگی است از خانواده یاقوت که سرخی آن از یاقوت هم پرتر است. چنین سنگی را در نظر بگیرید که سیراب شده و جا ندارد قرمزتر شود و خلا و نقص ندارد؛ به خون تشنه است. این لعل سیراب است ولی خون خواره است. دوست دارد خون بریزد. این لعل چگونه است؟ لب یار من است. لبی که یار ما دارد در سرخی بینظیر است ولی خون ریز است. حافظ می خواهد بی رحمی معشوق را ذکر کند که او با این ناز و عشوه عاشق را آزار می دهد.

وز پی دیدن او دادن جان کار من است.

بااینکه معشوق خون ریز است و شفقت در کارش نیست، مع الوصف برای اینکه در مدار جاذبه و زیبایی او قرار بگیریم و او را ببینیم، حاضریم جان بدهیم. شغل ما جان دادن در راه اوست. ما برای اینکه آن یار سفاک بی رحم را ببینیم، حاضریم هرروز جان بدهیم.

حال اگر کسی بپرسد چرا اینچنین معشوقی را رها نمی کنی، در بیت دوم پاسخ می دهد:

 

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز

هرکه دل بردن او دید و در انکار من است

این بیت در ادبیات فارسی تقریبا بی نظیر است. مگر در شعر سعدی بتوان چنین ظریف بینی را پیدا کرد.

حافظ می گوید: از او کشتن و از ما مردن؛ ولی شرم باد بر کسی که آن چشم سیاه را دیده باشد ولی نتواند بپذیرد که حق با من عاشق است که برای چنین معشوقی جان می دهم. بیت پیچیده ولی زیبایی است. حقیقتا زبان ، بسندگی ندارد این ظرافت زبانی را توضیح دهد.

به عبارت دیگر: تو دیدی او چقدر دلبر است و کسی از گرداب آتشین او رهایی ندارد ولی با این حال مرا انکار می کنی؟ از آن چشمان سیاه خجالت بکش و به من حق بده و بی شرمی نکن. فوق العاده بیت خاصی است.کسی که در این نزاع حق را به من ندهد واقعا انسان بی اطلاعی از عشق است.

 

ساروان رخت به دروازه مبرکان سر کوه

شاهراهیست که منزلگه دلدار من است

به آن محدوده وارد نشو که به کسی اجازه نمی دهم از آن راه عبور کند. ظاهرا بیت به شدت غیرت عاشق اشاره دارد.

 

بنده ی طالع خویشم که در این عهد وفا

عشق آن لولی سرمست خریدار من است

ما یک طالع و تقدیر داریم و ان این است که در روزگاری که وفا پیدا نمی شود، عشق او ما را خریده. عشق قیمت ندارد و طالع ما این بود که در دام او بیفتیم و غلام زرخرید او شویم.عاشق ، یک جور رضایت از این گرفتار شدن را اعلام می کند.

 

طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش

فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

هرکجا معدن عطر گل و عبیر افشان می بینید فقط یک شمه از عطر او خواهد بود. تمام بوهای خوش و دلربا از قبل و ناحیه ی اوست. او منبع خوشی هاست.

 

باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران

کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

ارتباط این بیت با ابیات قبلی قطع  است. خطاب را متوجه باغبان می کند به این مضمون که ما کنار دیوار باغ شما آمده ایم و گریه می کنیم. ما را از اینجا نران و  دفع مان نکن! ‌ما کسی هستیم که آنقدر تا کنون اشک ریخته ایم که با آن اشک ها می توانستیم تمام گلزار شما را آبیاری کنیم.

عاشق ، نوعی جلب ترحم می کند که عذر او را بپذیرند. البته این قانون هیچ کجای دنیا نیست که عشق باعث معذوریت کسی شود. البته جا دارد  بر روی عاشق هم قلم عفو کشیده شود و او را معذور بدارند.

حافظ می گوید: همچون نسیمم ز در خویش مران. این مصرع دو جور معنا می شود؛ یکی اینکه مرا مانند نسیم از خودت مران که معنای ضعیفی است. معنای دوم این است که من همچون نسیم هستم. مرا از در باغت دور مکن. این آبی که از داخل باغت می گذرد، مانند اشک چشم من است.عاشق از بس که گریسته ، هر آبی که می بیند یاد اشک های چشمش می افتد.

 

شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود

نرگس او که طبیب دل بیمار من است

حافظ می گوید: در بیماری دل ما (عاشق) تردیدی نیست. مولانا در جایی می گوید عاشق شده ایی ای دل سودات مبارک باد. یعنی این روش نوینی که انتخاب کرده ای، بر تو مبارک باشد.

حال حافظ می گوید من بیماری هستم که طبیب دل من نرگس وجود معشوق است و لب او برای ما معادل قند و گلاب است. یعنی زمانی که قند ما پایین است و پریشان احوالیم، دیدن او ما را سرحال می کند چرا که ما اصلا مریض او هستیم و او طبیب ماست ؛ بیمار طبیبیم. مریض مهر اوییم. به قول برخی از عرفا: امرضنی الطبیب. طبیب خود مایه بیماری است و طبیب بیمارم کرده است.

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

یار شیرین سخن نادره گفتار من است

این بیت نشان می دهد که حافظ واقعا قصد رقابت با شاعر دیگری داشته است که این بیت را سروده است.

ما این طرز غزل گفتن و اسلوب بیان را از کسی آموخته ایم و ادعایی نداریم.اگر هم شعر دشوار و پیچیده ای می گوییم، در محضر اساتید درس پس می دهیم. نوعی تواضع حافظ است.

 

نتیجه گیری

در این غزل، حافظ به لحاظ قصدی، قصد مسابقه داشته است به همین جهت چندان خلوصی به چشم نمی آید.

اسم این غزل را می گذاریم “حکایت دلبری دلبر” یا “از ریزه کاری های عشق”.

بیت اصلی غزل هم می تواند بیت دوم باشد:

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز

هر که دل بردن او دید و در انکار من است

نکته ای که در این غزل وجود دارد، این است که با وجود این غزل ها نمی توان به عارف بودن حافظ اذعان نمود. عارف انگاشتن کسی که سخنش این است، نوعی زورگویی است. حافظ حتی اگر عارف هم باشد، در عین حال، به زمین و معشوق زمینی هم نظر دارد. چنانکه می گوید چشم سیاه و مژگان دراز…

حقیقتا نمی توان تمام حرف های حافظ را عارفانه خواند گرچه او استاد سخن است ولی در عارف بودن و فیلسوف بودن وی تردید است. زیبایی سخن را دارد ولی عمق اندیشه در کلام او گاه هست و گاه نیست.

 

 

 

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست

منم که گوشه میخانه خانقاه من است

دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک

نوای من به سحر آه عذرخواه من است

ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله

گدای خاک در دوست پادشاه من است

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست

جز این خیال ندارم خدا گواه من است

مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی

رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی

فراز مسند خورشید تکیه گاه من است

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ

تو در طریق ادب باش گو گناه من است

کلیت:

این غزل در مقایسه با غزل قبل، بسیار راحت و روان و بسیط است. به لحاظ لفظی، حافظ در این شعر کار خاصی نکرده است. گویا رودی در ذهنش جریان داشته، مسیر را باز کرده است تا این رود جاری شود و عبور کند.

 

منم که گوشه میخانه خانقاه من است

دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

در این بیت، حافظ حال خودش را اینگونه بیان می کند مبنی بر این که صوفی است، اما به جای خانقاه گوشه ی در میخانه بساط کرده است . می گوید: ورد و ذکر من دعای پیر مغان است یعنی همان اذکاری را می گویم که پیر مغان می گوید نه اذکار متداول بین مردم. «پیر مغان» به حکیمی گفته میشود که بحث او ملیت و مروت است، نه الزاما دین. حافظ اعلام می کند که من نوع دیگری بندگی خدا را می کنم.

 

گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک

نوای من به سحر آه عذرخواه من است

می فرماید: اگر من صبح ها باده ی صبحگاهی را ندارم و طرب برایم حاصل نمی شود و از آن محرومم، جای نگرانی نیست چون سحرگاهان سوز و گدازی دارم که نداشته هایم را برایم جبران می کند و آنها را از شدت و حدت می اندازد.

 

ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله

گدای خاک در دوست پادشاه من است

معلوم است شاه قدرقدرتی در آن زمان حاکم نبوده است که حافظ اینگونه رها سخن می گوید! حافظ خیلی عامیانه و به زبان گفتار این مصرع را سروده و می گوید ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله. گدایی در دوست… من گدا و شیفته ی آن شخصی هستم که در خانه ی خدا  گدایی می کند.

 

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست

جز این خیال ندارم خدا گواه من است

غرض من از مسجد و میخانه  رفتن، وصال خداست. خلوص در این غزل حافظ می تراود و سرازیر می شود. با مقایسه ی این غزل و غزل قبلی، می توان دریافت که غزل قبلی چقدر مصنوع و متکلفانه بوده و این غزل چقدر سلیس و شخصی و دلی است. در مجموع، این بیت بسیار دلنشین و بسیط است. انسان واقعا باور می کند که حافظ با خدا و دستگاه توحید تخاطب می کند.

 

مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی

رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

حافظ می گوید من کسی نیستم که از آستانه ی خداوند بساطم را جمع کنم و بروم و عشق به خداوند را ترک کنم، مگر اجل برسد و ما از دنیا برویم. تنها راه ترک این مسند، بریده شدن با تیغ اجل است.

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی

فراز مسند خورشید تکیه گاه من است

حافظ، در این بیت هم ساده روان دقیق بلیغ و دلنشین می گوید و اعلام می کند: درست از آن روزی که صورتم را بر این آستانه گذاشتیم و این نشانی را یاد گرفتیم و شناختیم، تکیه  ما به خورشید است. یعنی جایی که ما به آن پناه بردیم، عالی ترین آستان است. حتی خورشید هم از آن نور می گیرد. بلندای انتهایی خورشید تکیه گاه من است. به دیگر سخن، روی خورشید راه می روم. حافظ راهی را که انتخاب کرده است، خیلی درست می داند و به آن تعلق خاطر دارد. این یعنی ما در اینجا با یک شعر معنوی روبرو هستیم. برخلاف غزل قبلی که نمی توان آن را شعر معنوی دانست چرا که معنا الفاظ خودش را دارد و ماده هم الفاظ خودش را ، همچنانکه معشوق زمینی اختصاصات خودش را دارد، معشوق آسمانی ویژگی های خودش را.

 

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ

تو در طریق ادب باش گو گناه من است

خواجه شیراز می گوید: در این طریقتی  که راه می رویم، رعایت ادب بسیار جدی و ضروری است گرچه وجوب ندارد.

حافظ می گوید گرچه گناهی که ما انجام می دهیم و مرتکبش می شویم، خارج از اختیار ماست و از توان ما خارج است، ولی چون ادبی هست که ما سالک آن هستیم ، می پذیریم که فاعل آن گناه ، ما بوده ایم.

این سخن ، کمی رندانه است. او می گوید نمی شود که گناه مرتکب نشد ولی چون مودب هم هستیم اعتراف به گناهکاری می کنیم ولی گناه خوبی هم هست!

 

نتیجه گیری

بیت اصلی این غزل این بیت است:

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست

جز این خیال ندارم خدا گواه من است

در مجموع این غزل غزلی است توحیدی. می توان باور کرد خدا همان چیزی است که حافظ می گوید. اگر کسی به درک او نائل شده باشد، به همین شکل صحبت می کند. یعنی بسیار راحت و روان،  نه آیینی.

درست است که آیین ها خدا دارند؛ ولی خداوند وجودی بسیط و خودمانی است. خیلی راحت با انسان کنار می آید، جذب میکند و به او میدان می دهد. خداوند متعال خیلی راحت انسان را می بخشد و جلب می کند. اسم این غزل را می توان گذاشت: ” در طریقت ادب”.

 

 

گره عشق را با متافیزیک باید گشود

 

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی

او سلیمان زمان است که خاتم با اوست

روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک

لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

خال مشکین که بدان عارض گندمگون است

سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران

چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل

کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

حافظ از معتقدان است گرامی دارش

زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست

این غزل بسیار ممتاز و شیرین است و به لحاظ لفظی اشکالی بر آن نمی توان گرفت.

بااینکه غزل بعدی نیز در همین قافیه و اسلوب سروده شده  ولی این غزل ناب و بکر بودنش کاملا مشخص است.

مرزبندی های شعر حافظ به گونه ای است که با هم تداخلی ایجاد نمی کنند و ترکیب نمی شوند. این هنر سخن حافظ است که نمی توان بر کلامش چیزی افزود و یا چیزی از آن کاست.

این شعر دارای استحکام و اتقانی است که سرشار از احساس است : آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست….

به لحاظ لفظی باید در برابر این شعر ،سر تسلیم فرود آورد. یک روایت یکدست و متواضعانه و پر از خشیت است در برابر معشوق.

این روایت صرفا کلام و حرف نیست هرچند که گفته اند:

هر که سخن را به سخن ضم کند

 قطره ایی از خون جگر کم کند

کلام معقول بر زبان راندن راحت نیست و مونه بر میدارد.خود تعقل کار سختی است چه رسد سخن عاقلانه گفتن. اصلا اقتضای عقل ، صحبت نکردن با بی عقلان است.اما گاهی باید به کمک همین عقل، انسان بی عقل را به راه بیاوریم.

حافظ میگوید:

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

چشم میگون لب خندان دل خرم بااوست

معشوق ما سیاهیست که مظهر شیرینی عالم است.بدون او جهان طعم و مزه ندارد.

خود حافظ در جایی می گوید: عیش بی یار مهنا نشود.

حافظ معتقد است چشم معشوق، می گون است یعنی چشم مست کننده و هرکس او را ببیند مست می شود.

لب خندان با اوست یعنی هم لب او خندان است و هم هرکس او را ببیند خندان میشود.

دل خرم با اوست یعنی هم خودش خرم دل است و هم هرکس او را ببیند خرم دل می شود.خوشی های بنی بشری منحصر در حضرت معشوق است. المان های زندگی در انحصار ایشان است.

در جریان عشق ، طلسمی هست که هرچه قدر هم دور شوی از آن ، باز به آن باز می گردی.

پس تمام انچه عاشق دوست می دارد، در صندوقچه  معشوق است. بنابراین عاشق هرگز نمی تواند از معشوق اعراض کند.

گرچه شیرین دهنان پادشاهنند ولی

او سلیمان زمانست که خاتم با اوست

حافظ می گوید :

ما محبوب و مقبول کم ندیده ایم، اینها دلنشین اند و همه انها را دوست دارند و به این لحاظ پادشاهند و دارای سطوت اند.ولی معشوق ما از این مرحله فراتر رفته و سلیمانی شده است که “خاتم” دست اوست؛ خاتم سلیمانی، انگشتری است که عالم را متاثر و مسحور می کند و فضا را مملو از قدرت های روحانی و معنوی می کرد.

معشوق ما در خیل دلربایان، چیز دیگری است و دارای رنگ و وزن دیگری است.ا لبته این دیدگاهی است که عاشق نسبت به معشوق پیدا می کند و دیگران چنین نظری ندارند.

آهن رباهای خیلی قوی، هیچ چیزی را جذب نمی کنند مگر آهن را که به شدت جذب می کند. عشق هم خصلت مغناطیسی دارد.عاشق را به سمت معشوق را می کشد  به همین جهت عاشق بقیه را خاک و چوب می بیند یعنی تجاذب با غیر معشوق روی نمی دهد‌

معشوق ، سلیمان زمان است.یعنی کسی که حاکم بر زمان است و نبض او را می گیرد.سلیمان زمان ، همان روح زمان است.معشوق ، روح زمان است که زمان در قبضه ی اوست.

خال مشکین که بران عارض گندم گونست

سر آن دانه که شد رهزن عالم با اوست

صورت معشوق، گندم گون است ولی یک خالی در آن است که همان کاری را می کند که میوه ی مننوعه با ادم کرد و ادم با خوردن آن سیب ، داستان خلقت را عوض کرد.عارض معشوق نیز خالی دارد که راهزنی از عاشق می کند.خال و چاه زنخدان و… بهانه ای برای عشق ورزیدن است و اگر معشوق فاقد این ویژگی ها باشد، عاشق آنها را در وجودش می یابد یعنی تمام زیبایی های عالم را زیر پای معشوق می بیند.

دلبرم عزم سفر کرد خدارا یاران

چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

حافظ می گوید: دلبر ما عزم سفر کرده است و میخواهد ما را ترک کند.ما با این زخم دل چه کار کنیم؟ دل عاشق ، زخمی و بی تاب است و ضربان دارد.قلب، مبنای وجود است و اگر تند بزند که فرد قادر به زندگی معمولی نیست.

مرهم دل مجروح عاشق، دست معشوق است. این شدت وابستگی عاشق به معشوق است که قلبش دست معشوق است و اکنون معشوق  که عزم رفتن کرده، دل عاشق را نیز با خود خواهد برد پس او چگونه به دور از قلبش که سرچشمه حیاتش است زندگی کند؟!

روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک

لاجرم همت خوبان دو عالم بااوست

ملاک و خط کش زیبایی ، معشوق است.

آنچه هنر است در دستان اوست و همچنین دامن او پاک و مطهر است. این صفات موید این است که معشوق از طرف خوبان دو عالم، حمایت می شود. یعنی هر چه توان روحی در عالم هست از او حمایت می کنند و در او می دمند که او اینقدر پر آتش است.معشوق ، هر روز دلنشین تر و زیباتر میشود و سر آن در این است که معتقد باشیم او مرتبا از ناحیه ایی قدسی تشدید می شود و مواد زیبا بودن را به او می رسانند که اینقدر دل عاشق را می برد.

آن کس که از او حمایت شود قوی خواهد بود و مانند فشفشه پیش می رود و موفق است. هرکس نفس حقی پشت سر او باشد شتابش از بقیه بیشتر است.

باکه این نکته توان گفت که این سنگین دل

کشت ما را و دم عیسی مریم بااوست

حافظ می گوید:

معشوق، سنگین دل است که عطش عشق ما را بر طرف نمی کند و بذل عنایت به ما نمی کند.اما با این وجود که او قاتل جان عاشق است ،عاشق ، به او بدهکار است. معسوق،  شب و روز به عاشق ظلم می کند و ایذا وارد می کند ولی هیچ ناراحتی و عکس العملی بابت این ایذاء به او وارد نمی شود.این معشوق کیست که معادله جهان را به هم زده است؟

معشوق، عاشق را کشته است و هر کاری در عالم بخواهد میکند ولی تحت قوانین عالم در نمی آید.معشوق برای عاشق معماست.او نمی داند معشوق این همه مطبوع بودن و دلربا بودن را از کجا آورده و این بی کرانگی را چگونه کسب کرده؟ این سر مستتر را چگونه میتوان حل کرد؟

فی الجمله باید گفت عشق نوعی بلاست.

حافظ از معتقدان است گرامی دارش

زانکه بخشایش بس روح مکرم با اوست

این بیت تخلص است و معنای محصلی ندارد.گویا حافظ ، خطاب به معشوق می گوید ما باورمند شماییم و به شما ایمان داریم و ما را مثل بقیه حساب نکن.

روح های مکرمی هستند که به ما عنایت دارند.

نکات:

اسم این غزل را “زیبایی یک شکوه” می گذاریم. حافظ، یک شکوه و بلندایی در معشوق می بیند که آن را روایت می کند. مضمون این غزل بیان احوال و اطوار معشوق و عاشق کشی اوست. عاشق کشی یکی از شغل های معشوق است. جور و ستم معشوق را بهتر از این غزل نمیتوان بیان کرد.حافظ جور معشوق را چنان عمیق و دقیق بیان می کند که تمام وجود ادم را لبریز از تحیر می کند.

نکته ی دیگر غزل، این است که معشوق به مثابه ی یک سر و معمای لاینحل برای عاشق جلوه می کند که حافظ به آن اعتراف می کند.بنابراین گره عشق را با دستان معمولی نمی توان گشود و باید از مفاهیم متافیزیک برای گشودن آن کمک گرفت.

ساعت خوش عشق

دل سراپرده ی محبت اوست

دیده آیینه دار طلعت اوست

روایت دیگری از عشق است اما دیگر خطاب به معشوق نیست و با نحو غیاب صحبت می کند.

در غیاب معشوق آن آزارهایی که از ناحیه ی این عشق به او رسیده است را روایت می کند.

عاشق برای معشوق ، ظلم قائل نمی شود هرچه آن خسرو کند شیرین کند.

دل سراپرده ی محبت اوست

محیط دل ، محیط اعظم است از اینجا تا ابدیت شعاع دل است.تمام این فاصله را محبت معشوق پر کرده است به همین جهت دل عاشق خالی نیست و پر از محبت است.

دیده آیینه دار طلعت اوست :

عاشق از روزی که چشم گشوده است تا روزی که چشم از دنیا می بندد فقط معشوق را مشاهده می کند و محیط چشم او پر از معشوق است.

معشوق دارای طلعتی است که دیده ی عاشق ، آیینه دار آن است.

من که سر در نیاورم به دو کون

گردنم زیر بار منت اوست

حافظ می گوید من که در برابر دو عالم سر خم نمی کنم و سلاطین عالم را حساب نمی کنم و گردن فرازی می کنم اما زیر بار منت معشوق خویشم.این قانون عشق است که انسان در برابر معشوق نمی تواند گردن فرازی کند.

تو و طوبی و ما و قامت یار

فکر هرکس به قدر همت اوست

در این بیت گویا حافظ مخاطب را آدم زاهد مقدسی میبیند که به او می گوید تو به فکر همان بهشت رفتن باش و خوش گذرانی های آن ولی ما در پی قامت یاریم.مسئله ی شما پرهیز از عشق است و مسئله ی ما ابتلای به عشق.

همت ما همین است ما اعتراف می کنیم که حد و اندازه ی ما همین مقداری است که به معشوق بسنده کرده ایم و به دنبال بهشت نیستیم.

گر من آلوده دامنم چه عجب

همه عالم گواه عصمت اوست

حافظ می گوید : گرچه مرا به آلوده دامنی و عاشقی متهم کنید اشکالی ندارد ولی به این نکته توجه کنید که آن کس که من عاشق اویم همه عالم به معصومیت و پاکی او شهادت می دهند.من عاشق انسانی هستم که در عصمت او تردیدی نیست .من در برابر کسی این خلعت عشق را به دوش انداخته ام که در پاکی و درستی او جای شبهه نیست.معشوق ، در چشم عاشق اینگونه پاک و منزه جلوه می کند.

عاشق معتقد است همین که من کسی را باور دارم که تمام عالم به خوبی او شهادت می دهند کافی است اگر چه من گناهکار باشم.

از این بیت حافظ می توان دریافت که دوست داشتن خوبان عالم ولو اینکه انسان بسیار گناهکار و پر از هواهای نفسانی هم باشد ، نافع و بدردبخور می باشد.همین برای عاشق بس است که معشوق پاک و معصومی دارد.بنابراین مجرم و گناهکار هم با داشتن چنین معشوقی به خود می بالد و این عشق او ذره ایی از تعالی و رتبه ی معشوق نمی کاهد.همین حب برای فرد، نجات بخش است زیرا خداوند انسان را با همان کسی که دوست دارد محشور می کند.محشور شدن یعنی محب ، ملحق و مبدل به محبوب می شود.

به همین جهت هرکس اباعبدالله الحسین را دوست داشته باشد هرچه قدر هم ادم پلیدی باشد این دوست داشتن، او را نجات می دهد و به لحاظ وجودی ، فرد را به  مقام محبوب می رساند.بالاخره سنخیتی بین محب و محبوب ایجاد شده که او را اینگونه دوست دارد.

حب که عبارت دیگری از عشق است ، عاشق را به سمت خویش می کشد و او را عوض می کند گرچه ما نبینیم و ازین تغییر بی اطلاع باشیم.

پس اینکه وجود عاشق پر از امیال نفسانی و کشش های بی ربط باشد و ناخوداگاه او جایگاه امور متناقض باشد – چنانچه اقتضای ادمیزادی همین است – اما معشوقی دارد که عالم در برابر او تعظیم می کند.شان وجودی رسول اکرم و امیرالمومنین به گونه ایی است که اگر کسی این ها را بشناسد تعظیم می کند.اینان کسانی هستنو که دارای بالاترین توان های معنوی هستند ولی روی خاک می نشینند.تمام علوم انبیاء به نحو اکمل در اختیار پیامبر ماست.

امثال آقای ویل دورانت اذعان داشته اند که چنین انسانی تحسین برانگیز است که حتی با دشمن  ملاطفت می کند.اخلاق پیامبر را اگر کسی منصفانه نگاه کند حقیقتا تحسین برانگیز است و همین که کسی او را دوست باشد کفایت می کند.

من که باشم در آن حرم که صبا

پرده دار حریم حرمت اوست

عاشق از بلاهایی که معشوق بر سر او آورده به اینجا می رسد که شان این معشوق بسیار اجل است و آدم معمولی نیست.او به قدری رفعت و عظمت دارد که باد صبا پرده دار حریم حرمت اوست و مراقب اوست.باد صبا به عشق او می وزد و به پاس او از شرق به غرب می وزد.پس معشوق حق دارد که عاشقی چون من را به چشم نیاورد.

دور مجنون گذشت و نوبت ماست

هرکس این پنج روزه نوبت اوست

این بیت از زیباترین سخنان حافظ است.او می گوید نظام و قوام عالم به این صورت است که به هرکسی فرصتی می دهند که بسیار محدود است.قبل از ما مجنون این فرصت را داشت و اکنون نوبت ماست که دنبال عاشقی باشیم.کلمه ی لطیفی است : از یک طرف واقعیتی را بیان می کند و از یک طرف خودش را با مجنون هم عرض میکند و از یک طرف معتقد است هم اینک ، زمان سخن گفتن از عشق است و چه بسا زمانی دیگر در اختیار شما نباشد.

پس قدر فرصت را بدان و عاشقی کن.اگر میخواهی مجنون شوی پنج روز بیشتر فرصت نداری.نوبتی تمام شد و نوبتی دیگر است.زندگی ، فرصتی است که به انسان می دهند.فرصت انجام کار، اگر تمام شد یعنی زندگی تمام شده است.

ملکت عاشقی و گنج طرب

هرچه دارم ز یمن همت اوست

عاشق از معشوق شکایت و گله کرد ولی انصاف هم به خرج می دهد و می گوید:عاشقی، یک مکنت و ملک است و نوعی گنج و دارایی به حساب می آید گرچه عاشق از فراق معشوق ناله می کند.اگر عشق ، غم و درد هم دارد ولی دارایی و ثروتی در آن نهفته است.اگر معشوق نبود که دیگر عشق و وصال درک نمی شد.

بی خیالش مباد مباد منظر چشم

زانکه این گوشه جای خلوت اوست

حافظ می گوید : همین که معشوقی در کار هست و ما می توانیم به خیال او بپیوندیم مارا کفایت می کند.مباد آن روزی که چشم ما باشد و خیال او نباشد و نتوانیم با خیال او خوش باشیم.عاشق معتقد است اگر زوایای وجود او معنایی دارد علتش این است که معشوق در آن زوایا خلوت کرده است.پس تا هستیم او باد و خیالش!

خیال معشوق زیباتر از وصالش است.وصال اگر موجب تشدید خیال شود خوب است اگر نه ، به کار نمی آید.

من و دل گر فدا شدیم چه باک

غرض اندر میان سلامت اوست

عاشق معتقد است گرچه عشق، قربانی می گیرد و تلفات و رنج دارد ولی باکی نیست ، حتی اگر جان من فدا شود و قلبم از بین رود اشکالی ندارد همین که معشوق سالم و سلامت باشد کافی است.

هزاران مثل ما فدای قاموس عشق باد.سر خم می سلامت ،شکند اگر سبویی. فلسفه ی وجودی عاشق این است که گرد معشوق بچرخد حال اگر تیری هم از جانب وی بر جان عاشق فرود آید ، ملالی نیست چرا که هر چه از دوست رسد نیکوست.یا ادعای عشق نکن یا اماده ی همه چیز باشد.

هر گل نو که شد چمن آرای

ز سر رنگ و صحبت اوست

هرچه ما داریم از زنگ و عطر و مزه ی خوش همه از وجود معشوق است. تمام رنگ و طعم شیرینی زندگی از ناحیه وجود معشوق است.

فقر ظاهر مبین که حافظ را

سینه گنجینه ی محبت اوست

عاشق می گوید : ما به حسب ظاهر فقریم ولی چیزی داریم که کسی ندارد و آن محبت بی پایان معشوق است که در دل نهفته ایم. انچه ما داریم ثروتمندان عالم ندارند.

نکات:

اسم این غزل را ” گرد نام او” گذاشته ایم. حافظ در این غزل به وصف اوصاف معشوق و کارهای او می پردازد و بد او را هم خوب نی بیند.

مضمون اصلی این غزل این است: عالم فدای او. حافظ در این غزل به توضیح هندسه ی وجودی معشوق نسبت به عاشق می پردازد و بر قانون فنا شدن عاشق در راه معشوق ، صحه می گذارد.قانون عالم، عشق است و قانون عشق، فنای عاشق بر معشوق است چه با وصل چه بر وصل.

وصل در متن عشق حقیقی فاقد ضرورت است و انچه هست عشق است و عشق است و عشق و عاشق و معشوق ، بهانه ای بیش نیست.