زندگی نامه

زندگی نامه

یک زندگی

– تولد در تبریز

– کودکی در کوچه‌ و «بازار»

– دانشگاه تبریز/ ۱۳۷۶

– دانشگاه تهران/ ۱۳۸۰

– انتشار نخستین کتاب («عرفان شیعی»)/ ۱۳۸۰

– فارغ‌التحصیلی از فلسفه / ۱۳۸۵

– تحصیلات فقهی و اصولی (بناب – قم)/ ۷۶ – ۸۶

– تدریس و تحقیق/ از: ۱۳۸۴

– جایزه کتاب سال با «صدها سال تنهایی»/ ۱۳۹۰

– نگارش ۴۰ کتاب در فلسفه، عرفان، ادبیات/ ۸۰ – ۹۲

–  عهد ننوشتن/ ۹۲ – ۹۴

– عهدشکنی با نگارش «من هم زنده‌ام» / ۹۵

 

تولد

تولدش در منزل مادربزرگش بوده. اسمش را هم مادربزرگ گذاشته . این را در ملاقات شگفت آخر از زبان خودش شنید. چون در خانواده پسری به نام «رحیم» بوده، مادربزرگ برای اینکه با او هم‌وزنش کند، گفته است: این هم کریم.

بعد از او پسری به دنیا می‌آید؛ ولی بیست‌روزه از دنیا می‌رود و مادرش را ناامید و داغ‌دیده می‌کند. بعداز آن برادر، هرچه فرزند به دنیا آمد، دختر بود تا سایه بی‌برادری و بی‌یاوری از ابتدا بر سرش سایه بیفکند.

مادر بسیار به فرزندش علاقه‌مند بود. شاید ازاین‌رو که پسری دیگر نداشت. اما پدر علاقه‌ مشهودی از خود نشان نمی‌داد. از کوه محبت او چیزی به پایین، جایی که او بود، سرازیر نمی‌شد.

در کودکی کارش به مرگ می‌کشد. جنازه‌اش ‌را برای دفن به گورستان شهر می‌برند. اتفاقی می‌افتد که با همان‌ها که برده بودند به خاکش بسپارند به خانه برمی‌گردد. داستان زندگی‌اش از اینجا شروع می‌شود و به‌جاهای دشوار می‌رسد.

آغاز با مرگ

بچه که بود، مرتب و پی‌در پی بیمار می‌شد. روزی نبود که مریض نباشد. روز و شب با درد بیدار می‌ماند و زاری می‌کرد.  یک‌بار هم بنا را بر مردن می‌گذارد و می‌میرد!

در بازگشت از مطب به منزل،‌ چشم‌ها بسته می شود و  باز نمی‌شود. قلب بی تپش بوده و دمای بدن هم سرد. هراسان به «مریضخانه» برمی‌گردند. پزشک پس از معاینه تائید می‌کند که بچه مرده است. این بدترین خبری بود که مادرش می‌توانست دریافت کند. پزشک در برابر چشمان ملتمس مادر با صدور «گواهی فوت» کار را تمام‌ شده اعلام می‌کند.

ناگزیر مستقیم به قبرستان می‌روند و جنازه را به دست گورکن می‌دهند تا قبری بکند و دفنش ‌کند:‌ آمد مگسی و ناپیدا شد.

زمانی که قبرکن گودال مرگ را عمیق‌تر و عریض‌تر می‌کرد، نعشش کنار قبرش بوده است. در این موقعیت، حال مادر گریانش خراب می‌شود. اطرافیان متوجه می‌شوند که او از ناراحتی غش ‌کرده است. بچه مرده بود، زنده را باید درمی‌یافتند. کودک مرده را دست قبرکن می‌دهند و مادر کودک مرده بدحال را از قبرستان خارج می‌کنند.

قبرکن به وظیفه‌اش ادامه می‌دهد، بچه را کفن می‌کند، تلقین بجا می‌آورد، سر کفن را می‌بندد و مرده را داخل قبر می‌گذارد. پیرمرد پس از جاسازی مرده از قبر بیرون می‌آید تا با بیلش روی مرده کوچک خاک عدم بپاشد. همین‌جور که داشته خاک می‌ریخته اتفاقی می‌افتد.

چه می‌توان گفت جز تابش یک نور بر زندگی تیره‌ و تار گشته یک طفل با مرگ؟ مرده‌ای که گواهی فوتش صادر شده بود، به زندگی برمی‌گردد: نخستین طلوع نور در آسمان یک زندگی کوچک.

بازگشت از گور بازگشت به خانه بود، نه بازگشت به «زندگی». بر زمین کودکی که فرسنگ‌ها دور از وادی و آبادی «زندگی» به دنیا آمده بود، چیزی به نام آسایش و آرامش سایه نینداخته بود. زندگی در جایی دیگر بود و برای رسیدن به آن، راهی طولانی در پیش؛ طولانی‌تر از آنچه کودکی از «عدم» به «وجود» و از «مرگ» به «زندگی» پیموده بود. حکایت، حکایت رنج بود.

گمشده

در چند باری که گم شد، با پای کودکانه‌اش ‌آنقدر دور رفت که هیچ‌کس موفق به پیدا کردنش نشد.

یکی از گمشدگی‌هایش همیشه با او ماند: بی‌هدف راه می‌رفت، بدون اینکه بداند کجا می‌رود؛ این تنها چیزی است که به خاطر دارد. هرکس به او می‌رسید، می‌پرسید «اسمت چیست». جوابی نداشت. می‌پرسیدند «خانه‌تان کجاست». سمتی کور را نشان می‌داد و به طرفی ناشناخته می‌رفت. اسم و نشانی نمی‌دانست. اولین گمشدگی‌اش ‌از روشنای صبح تا تاریکی شب ادامه داشت.

مادر برای پیدا کردن گمشده‌اش هراسان و مضطرب شهر را زیر پا گذاشته بود.

هوا تاریک شده بود و او سرگردان راه می‌رفت. برخلاف صبح که وجودش خالی از ترس بود، شب بندبند وجودش ترس بود. دست‌آخر یک لال پیدایش کرد.

لالی که در محله دیده بود و می‌شناخت، تا او را دید به سمتش آمد. با ایماواشاره پرسید آنجا چه می‌کند؟ زبان هم را نمی‌فهمیدند. با گریه تفهیم کرد که نمی‌دانم. گمشدگی‌اش را خیلی زود فهمید. بی‌درنگ دستش را محکم در دستش گرفت. با سرعت از کوچه‌ها و خیابان‌هایی بسیار عبورش داد. ساعتی راه آمدند تا به محل رسیدند.

نزدیکی‌های خانه مادر را از دور دید. هراسان و پریشان می‌گریست. او مادر را می‌دید، اما مادر او را نمی‌دید. تا آن روز اشکش را ندیده بود. بااینکه پریشانی‌اش را بارها دیده بود، به آن صورت آشفته به چشمش نیامده بود. منظومه‌اش به‌هم‌ریخته بود. پیش از اینکه همدیگر را ببینند، هر دو می‌گریستند، یکی از نگرانی، یکی از شادمانی پیدا شدن.

مادر تا فرزند را دید به سمتش خیز برداشت. دستش را از دست لال بیرون کشید. درحالی‌که با او تلخ و تند حرف می‌زد، دست کودکش را در دستان خودش گرفت. باخشم تمام به مرد لال درشت گفت. فکر می‌کرد او فرزندش را گم کرده است، حال‌آنکه او پیدایش کرده بود. اگر «ذبیح‌الله» نبود، معلوم نبود پیدا می‌شد یا نه.

و چنین بود که طعم گم‌شدن را از کودکی شناخت، بعداز آنکه زیر دندانش رفته بود. حس مخصوصی بود. بعد‌ها چند بار در جستجوی این حس به راه افتاد تا برود و در دوردست‌ها گم شود. هرگاه فشار زیاد می‌شد، این حس در وجودش فوران می‌شد و میل به گم‌شدن در وجودش فوران می‌کرد.

کابوس زندگی

درآمد و رفت مدام و مرتب بیماری‌ها داشته‌اش ‌از زندگی جسمی ناسالم بود. بیماری روزها و هفته‌ها طول می‌کشید. با هر بار بیماری کابوس‌ها شب و روزش را می‌انباشتند. از آنچه نمی‌دانست چیست، ترس داشت. یک‌شب، یک سال می‌گذشت. بعدها فهمید دیده‌هایش «کابوس» بوده است.

کهکشان‌های تاریک زوزه کشان به سمتش می‌آمدند و باقدرت به اون می‌خوردند، یا در دایره‌های براق مخوفی که هرلحظه درشت‌تر می‌شد، به کهکشان پرتاب می‌شد. این مضمون همیشگی کابوس‌هایش بود.

در شب‌های پر کابوس، درون تاریکی متراکم به قلعه سکوت پناه می‌برد تا آنچه آمده بود، بی‌آنکه متوجهش بشود، برود و آرام‌آرام از او دور شود. بی‌صدا به گوشه‌ای از تاریکی می‌خزید تا شهاب‌سنگ‌های ترس به تن و جانش اصابت نکند. مریض شدن و کابوس دیدن طبیعی بود اما کابوس‌ها را بازگفتن نه طبیعی بود، نه ممکن.

آیا پروین و عاطفه و لیلا هم مثل او کابوس می‌دیدند؟  کابوس‌ آن‌ها می‌توانست وحشتناک‌تر باشد. درباره کابوس‌ها باکسی حرف نمی‌زد. چگونه می‌توانست از کابوس حرف بزند وقتی کسی برای حرف زدن درباره آن‌ها نبود.

نظم وجودی‌اش با کابوس‌های شبانه عمیق‌ترین پریشانی‌ها را تجربه می‌کرد و شرایط مادر و پدر جوری دیگر بود. آنچه به سراغش می‌آمد، بدون راهی برای خروج در درون جا خوش می‌کرد و دفن می‌شد. از تملبار گدازه‌ها رگه‌های تازه‌ای در حال ایجاد بود. گدازه‌های بیرون کم از گدازه‌های درون نبود که با بیماری روی می‌آورد و شدید می‌شد: کوهی پر از گدازه‌های آتش، بدون امکان آتش افشانی.

چند موضع از بدنش دچار آسیب‌ بود. گوش دردم با ترشح مایع  زردرنگی همراه بود که بی‌اختیار و ناهنگامگه جاری می‌شد. مدتی بعد با آسیب دیدن پا از راه رفتن عاجز شد. کار مرتب به بیمارستان «فرمانفرمائیان» می‌کشید. در عالم کودکی دنبال معنای «فرمانفرما» می‌گشت. فرمان به معنای دستور منظور بود یا فرمان ماشین؟ راهی به فهمش نداشت. هرچه بود، فرمان زندگی در دست آرامش نبود.

همه‌چیز دست‌به‌دست هم داده بود تا فاصله یک کودک با آنچه برای کودکانگی ضروری بود، هرلحظه بیشتر شود. در تاخت‌وتاز ناراحتی و ناتوانی، سلامت و آرامش هرلحظه دور می‌شد و می‌گریخت.

تلاقی بیماری و کابوس‌ روزها را سخت و شدید می‌کرد. نمی‌دانست گوینده این جمله کیست:

i’m just a kid and life is a nightmare

هر کس که باشد، از زبان او سخن گفته بود، چون بی‌تردید او یک بچه بود وزندگی کابوس.

چشمی که زود پر شد

چشمی که تازه گشوده شد، در کوتاه‌ترین زمان محیطش پر شد، چنان پر که جایی برای دیدن چیزی باقی نماند. این چشم، چشم او بود و آنچه مشحون و مملوش کرد، «فقر» بود. محیط چشم کودکی که به‌تازگی رو به محیط بازشده بود، با سیلابی از فاقه و حرمان تسخیر شد. با نگاهی نشسته به سیلاب، مردمانی را دید که طعمه بینوایی و مسکنت می‌شدند. آنچه کودکانه دید هولناک بود تا امروز بتواند بگوید اولین‌ها و نخستین‌ها به‌شدت تلخ بود.

مردمان طعمه‌ای بیش نبودند که در برابر چشم در زیر آرواره‌های مسکنت جویده می‌شدند و زیر ارابه‌های نداری له می‌شدند. اسم آن‌ها در هیچ دفتری نبود، جز دفتر ناداری و حرمان. از هیچ‌چیز به‌اندازه بی‌چیزی بهره نداشتند.

بافت فرش‌های نفیس ثروتمندان با همین زمین‌خوردگان بود. بعدها فهمید قیمت نهایی یک فرش، همراه منت خریدارهای ثروتمند، از یک‌سوم قیمت واقعی قالی هم کمتر است، آن‌ها با چک‌های شش‌ماهه و بیشتر. خون را زیباتر از این می‌شد در شیشه کرد و روی فرشش راه رفت؟ جز چند خانواده که با افتادن گذر و گذار پدر و فرزندشان به «خاک‌ریز» زندگی‌شان از اساس متحول شد، سرنوشت کسی تغییر نمی‌کرد. زیر سنگ‌های کوچک و بزرگ، در قبری به نام «فقر» هرکس به‌نوعی با گرفتگی گره‌خورده بود.

برای خودش روزنه‌ای داشت که با دور شدن از کلبه محرومیت، هر هفته خودش را به آنجا می‌رساند. می‌توانست از روزنه‌اش ‌ببینم که چگونه قله‌ای از ثروت روی دره‌ای از نداری بالا می‌رود و سر به فلک می‌‌کشد. هر چه آن بالا می‌رفت، این پایین می‌آمد. اینجا انسان‌ها در هم می‌لولیدند، آنجا زندگی ترانه می‌خواند. اینجا ترانه ممنوع بود، آنجا ممنوعیت بی‌معنی بود.

محیط چشم یک کودک در نخستین نظاره‌ها با تصاویری از جنس درد غمگنانه تصرف شد و مهر بطلان خورد.

در نمایشگاه حرمان

افقی در برابرش نبود، آنجا که چشم به عالم گشوده بود. بیگانه با افق «مجاز و غیرمجاز» و «قانونی و غیرقانونی» در دستان فقر و ثروت می‌چرخید. ثروت کار «خدایی بزرگ» را می‌کرد و فقر نقش جنگ و طاعونی عظیم را داشت و مردمان یا جنگ‌زده بودند، یا طاعون‌زده.

در نمایشگاه حرمان، پسرکی با سری تراشیده ، زائری بود که هرروز به زیارت بینوایی نائل می‌شد و از نمایشگاه بزرگ آن بازدید می‌کرد. در سالن‌هایی که اندازه و شماره نداشت به نظاره ایستاده بود.

آرایشگر محله «دلاکی» پیر بود، با چشم‌هایی که خوب نمی‌دید. پیرمرد با بالا پایین زدن، سرها را پله‌پله درست می‌کرد. یکجا را از ته می‌زد، جای دیگر سر را نزده رها می‌کرد. اصلاحش میزان نداشت. دلاک پیر سر خودش را هم خود اصلاح می‌کرد. کلاه می‌گذاشت معلوم نمی‌شد پله‌پله می‌زند یا صاف. تا ده – دوازده‌سالگی سر او و دیگران به دست همین دلاک از ته ماشین می‌شد.

سلمانی پیر تابستان‌ها که بیکار می‌شد، به کارهای دیگر روی می‌آورد. علاوه بر چاقو، قیچی تیز کردن، سه‌پایه شلنگ هم می‌ساخت. دیده بود سر مرغ و خروس هم می‌برید. مغازه دلاکی او با «آتاری» شدن پس از مرگش ازدحام و رونقی را تجربه کرد که پیرمرد در خواب هم نمی‌دید. کوچک و بزرگ جمع می‌شدند، می‌بردند و می‌باختند بی‌آنکه مردی را به خاطر بیاورند که سال‌ها، از کودکی تا بزرگی سرشان را اصلاح‌کرده بود، گیریم که پله‌پله.

سرنوشت‌های دردناک

حاج شمسی پیرانه‌سر فرزند معلولش را رنجور و مستأصل به دوش می‌کشید. آن‌سوتر حمایت، پدر خانواده‌ای با فرزندانی تمام دختر بود که در جوانی شکار مرگ شد و دخترانش به دلیل مرگ پدر قبل از پدربزرگ بی ارث و بی‌صاحب ماندند. هم‌زمان خانواده مرد بامیه چی، پسر و دختر رهسپار کوی فساد شدند و سر از تباهی درآوردند.

با چشمان خود می‌دید که چگونه شیرازه خانواده‌ها از هم می‌پاشید و متلاشی می‌گشت. خانواده‌هایی که تار و مار می‌شدند و دخترکانی که قربانی دیو نداری می‌گشتند، دقیقاً در برابر نگاه و نظاره بودند و به‌وضوح دیده می‌شدند.

هنوز وارد سن قانونی نشده بود که از سرنوشت‌های دردناک حکایت‌های بی‌شمار در خاطرش نقش‌بست. کسانی که تار و مار شدنشان را می دید، تعدادشان کم نبود. در تار و مارها، افعی فقری سیاه مباشرت داشت که یا «فاعل» بود یا «آمر» و «مباشر». امر می‌کرد، فقرا اجرا می‌کردند و اجرا می‌شدند. هنوز زود بود که معنای «آمر» و «مباشر» و «فاعل» را بداند و از سهمشان در قتل‌ها خبر داشته باشد. سال‌ها باید می‌گذشت. باید فقه می‌خواند تا بداند.

اضمحلال خانواده مردی که از طلبگی به گدایی رسیده بود، از کابوس‌هایش بود است. «میرزاعلی» صدایش می‌کردند. تلخ و عبوس بود. تا سر بر زمین گذاشت، خانواده‌اش چنان تار و مار شد که نمونه آن را در شوروی عهد استالین هم نمی‌توان پیدا کرد. نه رضاخان می‌توانست خانواده‌ای را به آن صورت متلاشی کند، نه تیمورتاش و نه صدام.

دختران و پسران متأهل او با فرزندانی بزرگ و کوچک چنان تن به پراکندگی دادند که کسی نفهمید چه شدند و کجا رفتند. سرنوشت آن‌ها از تیررس همه خارج شد. معلوم نشد محسن با فرزندانش کجا رفت، نادر چه شد و آن‌یکی چه سرنوشتی پیدا کرد.

زوال حرمت و احترام ماجرای دردناکی بود که به‌تدریج در حال آشکار ‌شدن بود. از رفتار مرد جوانی که در برابر نگاه خیره او خون از دماغ پدر پیرش جاری کرد، تا مدت‌ها متأثر و متوحش بود. احوال پیرزنانی را در اطراف و کنار می‌شنید که کسی حاضر به نگهداری‌شان نبود و با تیره‌روزی فاصله‌ای نداشتند. زایل شدن حرمت‌ها علامت مرگ انسانیت بود. قاتل این قتل‌ها محروم‌ها نبودند. محرومیت بود که «انسان» را دشمن «انسانیت» می‌کرد.

خشونت مانند سربی مذاب در زیر و روی رود زندگی جریانی آبگونه داشت. این توده مذاب گرما از فقر و افلاس می‌گرفت. به مذهب و عرفان پناه بردن کسانی از همسالان او در سالهای بعد، علامتی از آرامش جستن در زیر سایبان معنویت بود؛ اما چه دور بود آرامش. با هر بار یورش و غرش محرومیت، همه‌چیز به هم می‌ریخت. پدران و مادران به تنگ می‌آمدند. به تنگ آمدن آن‌ها پایان دنیای کوچک کوچک‌ترها بود و آغاز خشونتی دیگر. تنگدستی می‌غرید و خشونت می‌آفرید.

در تسلسل خشونت، کودکی با بهت به اندوه نشسته بود. آن کودک او بود که جهان را با روی‌اهایی تیره‌ و تار، تار و مار می‌دید.

در بازارچه طاعونی که نداری ساخته بود، مختصری تمکن کافی بود تا شخصی در قامت «ثروتمند»، دیگری را آشکارا به زیردست تبدیل کند. با همین الگو، مادر مسن خانواده‌ای بزرگ که فرزندان متعدد و حتی نوه‌هایی داشت، با مرگ شوهر پیرش، توسط مردی پولدار به زنی گرفته شد!

طولی نکشید که مرد متمکن مادر را طلاق داد، دخترش را گرفت! دختر شوهر داشت و همه می‌دانستند. نمی‌دانست ثروت مرد چه کرد که طلاق زن‌وشوهری جوان جاری شد و کسی که در حکم دختر مرد بود، به ازدواجش درآمد. جنبه‌های شرم‌آور این کار بر او که طفلی نابالغ بود، روشن بود. آیا بزرگ‌ترها نمی‌دانستند؟ در بیداد ناتوانی، حکم در دست بزرگ و کوچک نبود، در دست فقر و ثروت بود: فقری که می‌کشت، ثروتی که تعدی و تجاوز می‌کرد. سلطه و سیطره قوانین فقر و ثروت، هرروز بستری برای یک اتفاق تازه بود که تا بی‌پایان ادامه داشت.

مردم برای مهار آنچه ناداری بی‌رحمانه وارد زندگی‌شان می‌کرد، به کارهایی روی آورده بودند که شایع‌ترین و عمومی‌ترینش قالیبافی بود؛ کاری سخت و طاقت‌فرسا با درآمدی ناچیز که نیروی جوانی‌شان را می‌گرفت و در ازای جوانی، همراه با دردهای استخوان سوز و کمرشکن، قوتی لایموت ارزانی‌شان می‌کرد.

سال کبیسه فاقه

مردمان قالی می‌بافتند، رادیو حرف. آن‌ها فرش ریز می‌بافتند، متولیان و مسئولان اصطلاح‌های درشت. اینان با گوشت و استخوان، آن‌ها با حرکات دست. اینان در حاشیه، آن‌ها در مرکز. اثرات حرفه‌ای آن‌ها را اینان با گوشت و استخوان لمس می‌کردند، اما آیا آن‌ها هم از گوشت و استخوان مشتی درمانده خبر داشتند؟

بوی تند بینوایی و درماندگی از چشم‌ها و نگاه‌ها بیرون می‌زد. لباس‌های تمام مندرس و دست‌های پینه‌بسته و شکم‌های خالی کاملاً نزدیک بود و در مدار چشم می‌چرخید. چشم با هر بار گشوده شدن و چرخیدن می‌توانست همه‌چیز را ببیند و «مرکز» بسیار دور بود. دورتر از آنکه پای کسی به آنجا برسد. گویا جایی دیگر بود، در کشوری دیگر. کسی نمی‌دانست کجاست.

مسئولی در بین نبود. «فاقه» با سرما و بیماری و گرانی عریان‌تر می‌شد. ناله بی‌صدای بینوایان و ناداران را می‌شد هرروز و هر ساعت از چشم‌ها شنید.

کمی قبل از هر انتخاباتی، مسئولین برای گرم کردن تنور انتخابات بر هم پیشی می‌جستند. از قرار، نان بسیاری از مقامات آنجا پخت می‌شد و هرکسی هیزمی بود. مشارکت هیزم‌ها چند سال یک‌بار برای کسی نانی مرغوب می‌پخت. بعد از آن، در سالهای کبیسه محرومیت، فصل فراموشی فرا می‌رسید.

بعد‌ها که در جستجوی علم حاشیه فقر را به مقصد مرکز ترک کرد، در خیابان انقلاب، در چند صد متری نقطه مرکزی، جایی که همه‌چیز از آنجا صادر می‌شد هم فقر و فاقه دید تا با نوعی اطمینان بگوید کسانی که وظیفه‌شان رفع محرومیت‌ها بود، آن را مثل «سگ هار» رها کرده بودند، تا بر امنیت باغشان بیفزایند. آن‌ها از بین طیفی از کارها و وظایفی که بر عهده داشتند، استادانه به حرف و سخن بسنده کرده بودند و می‌کردند.

باری، عده‌ای بی‌شمار در حاشیه‌ها قالی می‌بافتند و گروهی در مرکز ترکیب‌های بدیع و اصطلاحات تازه می‌آفریدند. خون‌های مرده دست و پای اینان، گاهی با جملات خونین و پر حماسه آنان به‌گونه‌ای دردناک تلاقی می‌کرد و به فردا می‌رفت.

سرنوشت روزهای دیگری برای ناظر این صحنه‌ها در آستین داشت.

بن‌بست طلاق

روبروی خانه‌شان، درست مقابل جایی که در خانه‌مان باز می‌شد، کوچه‌ای بود با ساکنانی عجیب! بن‌بست تاریخ بود. در هر طرفش خانه بود اما هر خانه‌ای سرنوشتی داشت. هرکسی به‌گونه‌ای بود. عجایب آن کوچه تمامی نداشت. گویا تمام گذشته و تمام تاریخ و تمام حرمان و محرومیت و تمام جهان را در خود جا داده بود.

چیزی که از آن کوچه برایش عجیب بود، مرگ بود و طلاق! چندین مرگ عجیب روی داد و چشمانش را به روی مرگ باز کرد. از مرگ‌ها عجیب‌تر طلاق‌ها بود! چند طلاق عجیب روی داد و شگفت آنکه همه نوع طلاق در آن ثبت شد. در آن میان، دو طلاق طلاق‌تر بود که هرگز نتوانست فراموش شان کند.

دو عروس وارد دوخانه شدند که از قضای روزگار روبروی هم بودند و هر دوبه‌یک جرم به طلاق کشیده شد: نازایی. هر دو به جرم اینکه در موعد مقرر بچه‌دار نشدند، به‌حکم مادر شوهرها رخت عروسی از تن درآوردند و رخت طلاق بر تن کردند!

طلاقی دیگر علتش نازایی نبود. چون با به دنیا آمدن چند فرزند از این مرحله عبور کرده بود، علت این طلاق سوءظن مرد به زن معصومش بود. تحمل زن و شکیبایی‌اش کارساز نشد و دست‌آخر زن زندگی را گذاشت و چشم بر بچه‌اش بست و برای همیشه رفت. طلاق دیگر از همه عجیب‌تر بود. پیرمرد بعد از مرگ همسر پیرش زنی دیگر اختیار کرد که از همسرش جوان‌تر نبود. دو پسرش در ظاهر مشکلی با نامادری نداشتند. چند ماهی به‌آرامی گذشت ناگهان شبی غوغا برخاست!

پیرمرد پیرزن را از خانه بیرون انداخت. زن جایی برای رفتن نداشت و می‌گریست. این صحنه‌های توصیف‌ناپذیر آثار بسیار بدی روی او و هرکسی می‌گذاشت و همه محکوم به تحمل بودند. زندگی صحنه همه‌روزه وقایعی تلخ‌تر از هر بود و باید تحمل می‌کردند.

هر خانه‌ای حالتی داشت و سرگذشتی. کودکی‌اش در محاصره خانه‌های عجیب گذشت و ماجراهایی که جامعه را به اردوگاه جنگ تبدیل می‌کرد.

درست پشت خانه شان، خانه‌ای ساکنانی بدکار داشت. قطاری بود که هر کس سوارش می‌‌شد، بدکار از آب درمی‌آمد. نمی‌دانم چه رازی در خود نهفته بود. عجیب اینکه آن خانه با منزل مرد مقدس محل دیواربه‌دیوار بود که صبح و شام در پشت‌بام خانه‌اش اذان می‌گفت و پیش از همه به نماز می‌رفت. مرد عابد سال‌ها بود در همسایگی‌اش از وجود زنانی، زنی بعد از زنی رنج می‌برد که کار و باری دیگر داشتند.

در طول چند سال هر کس ‌ رفت، دیگری جایگزین ‌شد ولی راه تغییر نمی‌کرد. این قبیل خانه‌ها زیاد نبود. هر وقت که پرده کنار می‌رفت، رازی بیرون می‌افتاد و روز رسوایی می‌رسید. مردمان غافل از عاقبت و بی‌خبر از سوء رفتارشان جمع می‌شدند. جوان‌ها و جاهل‌ها سوت می‌کشیدند و هیاهو از وسط روز تا نیمه‌شب ادامه می‌یافت.

فقر و محرومیت، بدویت را تشدید کرده بود. شیشه تربیت هر روز ترک تازه‌ای برمی‌داشت. با هر ازدحامی، جام بلورین عصمت و تربیت می‌شکست و تکه‌های کوچک و بزرگش زیردست و پا می‌رفت.

فقر همه‌چیز را باطل کرده بود.

طلسم ازدواج‌ها

خانه‌های دورتر تفاوتی با خانه‌های نزدیک‌تر نداشت. تا چشم کار می‌کرد خانه‌ها مثل هم بودند و خبرها همه از یک جنس بود. زمین پر از فقد و فقدان بود. حرمان هیچ روز و هیچ انسانی را رها نکرده بود. اندوه استثنا نداشت.

در آن اندوه زار، کودکی او نمی‌توانست از امواج ریز و درشت درد برکنار باشد. با غرش فقر، هر روز طوفان درد در چادر زندگی می‌پیچید و آنها در ساحل غصه خیمه زده بودیم .

هرچه زمان می‌گذشت زندگی کند‌تر می‌شد. شبیه آبی که یخ ببندد. سختی کار را از جایی شروع می‌کرد و سپس همه‌جا را می‌گرفت. وقتی سختی می‌آمد چیزی در برابرش مقاومت نمی‌کرد. انسان‌ها سخت می‌شدند و همه‌چیز  بتنی و همه کس چدنی می‌شدند.

مشت زدن به بتن و مچ انداختن با ستون‌های بتنی از آن نقطه تا خود قیامت ادامه داشت. هرچه زمان می‌گذشت بر دشواری‌ها افزوده می‌شد. بادهای ۱۲۰ روزه سیستان به اینجا که می‌رسید، به زوزه‌های دشوار مبدل می‌شد.

معلمی در رؤیاها

مدرسه برایش حالت پناهگاه داشت. از تنگنای محیط و اطراف رهایش می‌کرد. جهان را برایش وسعت می‌داد و بزرگ‌تر می‌کرد. گل رویاهایش در مدرسه شکوفه می‌داد و گسترش می‌یافت اما در دومین سال مدرسه، غروب پنجشنبه با رفتن خانم جباری از مدرسه تمام آنچه دوست داشت، پرپر شد و برای همیشه تمام شد.

بعداز آن، هرگز خانم جباری را ندید و هرگز حسی را که به او پیدا کرده بود، نسبت به کسی پیدا نکرد. تنها معلمش او بود که بدون خداحافظی رفت. او از برابر چشمانش دور شد و به دوردست‌ها رفت ولی برای همیشه در کودکی‌اش ماند.

بعد از بزرگ شدنش، تلاش زیادی کرد تا با پیدا کردن خانم معلم به رویاهایش جان ببخشد. آخرین بار وقتی سراغش را گرفت که دانشگاهی شده بود و رتبه علمی داشت. یکی از آخرین کتاب‌های چاپ‌شده‌اش را با امضای وزیر وقت آموزش‌وپرورش زیر بغل زد و یک روز قبل از پایان سال ۸۳ خودش را به اداره کل آموزش پرورش تبریز رساند.

امضا را که دیدند درها را به رویم بازکردند. گفت: دنبال یک گمشده ام. نشانی خواستند. گفت در سال ۱۳۶۵ در مدرسه شهید شربتی معلم دوم دبستان بود و قبل از پایان سال منتقل شد. به دستور مدیرکل، با کامپیوتر هرچه معلم تبریزی را که اسمش جباری بود برایش جدا کردند. منطقه و ناحیه را دیدند  تا رسیدند به کسی که گفتند باید ایشان باشد. مدیر یک مدرسه بود در حوالی کوچه‌های کودکی‌اش. تپش قلب گرفت. بغضش ترکید. از اداره کل به مدرسه زنگ زدند ولی کسی جواب نداد.

به‌سرعت برق و باد به مدرسه خانم جباری رفت ولی تعطیل شده بود. هرچه در زد کسی باز نکرد. کودکی گفت: مدرسه تعطیل شد و بعد از سیزده باز می‌شود و آن سیزده بدر از راه نرسید که نرسید.

باری، بعد از غروب پنجشنبه‌ای که خانم جباری رفت، هرگز او را ندید و می‌داند که بعد از این هم نخواهد دید. در یک‌کلام، تنها یک معلم دید و تنها یک معلم داشت که او هم در رؤیا باقی ماند و در رؤیاهایم جان داد.

 

وقتی ستون فرومی‌ریزد

فرو ریختن یک‌به‌یک و پشت سر هم ستون‌های خانه و ایستادن سقف روی ستونی در آستانه سقوط به شکلی ترسناک، وصف پیش‌پا افتاده‌ای است که می‌توان درباره یک شرایط هراس‌انگیز بر زبان آورد.

در استقرار سقف بر روی ستونی ضعیف، در نبود ستون‌های دیگر، فروپاشی زندگی صرفاً یک احتمال نبود. واقعه‌ای بود که هرلحظه تاریک و روشن می‌شد و حضور خودش را اعلام می‌کرد. همه‌چیز به حیات آخرین ستون گره‌خورده بود.

مادر، با پشت سر گذاشتن روزهای کشنده و کاهنده، کلامی از زجرها و مصیبت‌ها به زبان نمی‌آورد.

خداوند دردهای غیرقابل وصف و تحمل را با فراموشی آلزایمر از ذهن و ضمیرها می‌زداید، تا انسان‌ها به خاطر عبور از گذشته‌ها شادمانی کنند، اما همان گذشته‌ها با رویدادهایش در او حضور داشت. بی‌آنکه مسئله و مصیبتی را فراموش کرده باشد، دردها را خود زنده می‌یافت که با او نفس می‌کشیدند و دم و بازدم داشتند. او قادر بود هرروز به‌جایی از غصه سفر ‌کند، در جایی از رنج قدم بزند و هر بار به‌جایی از آن تماشا کند.

حسش نسبت به گذشته متضاد بود و بیش از هر چیزی «ترس و وحشت» در آن قابل‌تشخیص. ازآنچه روی‌ می داد، حیرت‌هایی طولانی داشت. تندبادهای مخوفی در نظرش می‌آمد که در وزش بی‌رحم و بی‌امان آن، تنها یک حادثه کوچک می‌توانست رشته حیات ضعیف و نحیف چند انسان را چنان دچار آسیب سازد که فرقی با قطع شدن برای همیشه نداشته باشد.

خودش را راوی رشته طناب آسیب‌دیده‌ای می دید که فاصله‌ای با پاره شدن نداشت. محافظ رشته طناب نحیف رو به اضمحلال آن روز مادر بود که با تمام خسته‌دلی‌هایش، ستون شده بود تا سقف آرزوهای چند طفل بی‌پناه و پشتوانه بر زمین آوار نشود. او ایستاده بود تا فرزندانش نیفتند.

اما این تمام ماجرا نیست. روزهای دیگری در پیش و در برابر بود. روزی در پیش بود که مادر از ایستادن بازمی‌ماند و روزی در برابر بود که پدر به کام نابودی می‌رفت. در مسابقه‌ای اعلام‌ نشده، پس از پدر نوبت مادر می‌‌رسید.

رها در کما

اینکه بار یک زندگی پرآشوب را بدون حضور مرد، زنی ضعیف و بیمار به‌تنهایی بر پشت بکشد، به‌خودی‌خود یک حادثه شگفت و شگرف است، حتی اگر با حادثه و رنجی همراه نباشد. اداره زندگی توسط مادر ادامه داشت، تا مرد خانه به باری سنگین و طاقت‌فرسا مبدل شد، زمانی که از خانه رفت و برنگشت.

روز از پی روز می‌گذشت بی‌آنکه خبری از پدر باشد و کسی بداند کجاست. در بی‌خبری از او، روزهای بسیار سخت و مرگباری بر خانواده می گذشت. مادر بی‌تاب در خانه راه می‌رفت. طبق معمول نمی‌دانست چه باید کرد. ترس و نگرانی در چشم چند بچه قد و نیم قد موج می‌زد. اینکه پدری ناگهان گم شود، حادثه ای غیرقابل پیش بینی است. مردی در لابلای زندگی ناپدیدشده بود.

بی‌آنکه بدانند، در وسط یک ماجرای غمبار قرارگرفته بودند. مادر از سر استیصال، کودک را به خانه برادرش فرستاد تا گم‌شدن پدر را به دایی اطلاع دهد و کمک بخواهد. کسی غیر از او به نظرش نمی‌رسید. دایی در جواب صرفاً اظهار بی‌اطلاعی کرد، بدون هیچ حرف دیگر. او حتی حاضر به تظاهر به نگرانی و همدردی هم نشد، چه برسد به کمک. عمو هم مطلع شد ولی کاری از دستش ساخته نبود. می گفت: چند روز دیگر باید صبر کرد. اگر خبری نشد، باید به کلانتری رفت.

مراجعه به در و خانه تک‌تک دوستان نزدیک پدر و کسانی که او را می‌شناختند و ارتباط داشتند، کاری بود که می‌توانست نشانه و خبری از پدر به دست بدهد، اما دریغ از کوچک‌ترین اطلاع. هیچ‌کس نمی‌دانست پدر کجاست. از دو هفته قبل کسی پدر را ندیده بود.

خبر پدر دو هفته بعد رسید که در بیمارستانی به «جسد» تبدیل‌شده بود. پیدا شدن گمشده پایان نگرانی بود، اما آغاز یک نگرانی تازه‌ بزرگ‌تر. آنکه در برابر بود، پدر نبود، جنازه بود، نعشی نیمه زنده که کمی پیش از مرگ به بیمارستان منتقل‌شده بود.

مرد در جایی ناشناس، دچار حادثه‌ای مجهول شده بود. پزشک‌ها می‌گفتند: سکته کرده و دچار فلج موضعی شده است. شرایط جسمی‌اش وخیم‌تر از آن بود که در خانه بستری شود. ناگزیر یک ماه تخت‌نشین بیمارستان بود و در بخش مراقبت‌های ویژه تحت نظر . جز مادر کسی را به ملاقاتش راه نمی‌دادند. در این مدت، او و خواهرانش پدر را ندیدند. آنچه می‌شنیدندم از مادر بود و او اندوهگین‌تر از آن بود که خبری خوشحال‌کننده بیاورد.

بعد از انتقال پدر به خانه، او را دیدند که از علائم حیات صرفاً قادر به تنفس بود، با دم و بازدم‌هایی که به‌سختی از ریه‌ عبور می‌کرد.  صدای سنگین نفس کشیدن‌هایش را می‌شنید. قفسه سنگین بسیار غیر‌عادی بالا پایین می‌شد تا نفسی تازه کند. از دست دادن حافظه ارمغانی غیر از رها شدن در «کما» نداشت.

چشم‌های پدر در طول روز بسته می‌ماند، بی‌آنکه کسی و صدایی را بشناسد.

آشنایان دور و نزدیک به عیادت می‌آمدند. در میآن‌همهمه‌ها و زمزمه‌های عیادت کنندگان حرف‌های جورواجوری به گوشش می‌رسید. بیشترین حرف این بود که «خدا به فرزندانش رحم کند». این گمان که پدر از این بستر بلند نخواهد شد و عمرش به دنیا نیست، در روز چند بار تکرار می‌شد. خانه‌ای فلک‌زده شلوغ‌ترین روزهای خودش را در تلخی می‌دید و امید دورترین چیز بود.

از جمله کسانی که در جمع عیادت کنندگان آمد، دایی بود. به بستر پدر نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. یک روز نشست تا همه رفتند. آنگاه نرم و ملایم رو به او کرد که: مرگ حق است و تو اکنون بزرگ خانه‌ای! گفت: دو هفته قبل از حادثه فرشی را با پدرش معامله کرده‌ ‌که پولش پرداخت‌نشده مانده است! گفت و رفت.

نعش پدر در برابر بود و مردی که دایی محسوب می‌شد، به فکر وصول کردن طلبش بود. چهارده هزار تومان به نرخ سی سال پیش. آنچه را که دایی گفته بود، به مادر گفت. او در زمستان برفی آن سال، مبلغ ادعایی دایی را تهیه کرد و به او پرداخت تا مرد هر روز مجبور نباشد به عیادت بیاید. بعدها معلوم شد فرش در دست پدر امانت بود و او به دایی بدهکار نبود.

باری، بعد از بیمارستان مراقبت از پدر باید در منزل صورت می‌گرفت. این مراقبت طولانی شد و نزدیک یک سال در خانه ادامه داشت. پدر چون نمی‌توانست حرکت کند و قادر به راه رفتن نبود، دکترها به منزل می‌آمدند، هر روز یک دکتر.

هزینه‌های درمانی پدر و باری که مراقبت از بیمار تحمیل می‌کرد، از حوزه اطلاع  اوخارج بود، اما بی‌تردید کمرشکن‌تر از آن بود که کمر زنی بی‌پناه و پشتوانه را نشکند. مراقبت از پدر را کسی جز مادر بر عهده نداشت. زنی که تا دیروز وظیفه اداره شش کودک را بر عهده داشت، حالا همان وظیفه را عهده‌دار بود، به‌اضافه مراقبت از مریضی بدحال.

بهبودی پدر درست یک سال طول کشید. نشان به آن نشان که در زمستان بعد، با اجازه پزشک می‌توانست از جایش بلند شود، بیرون برود و سری به بازار بزند، ولی شخصی باید همراهی‌اش می‌کرد تا زمین نخورد، گم نشود و کم‌کم به روال سابق زندگی مسلط شود. این همراه او بود.

هر روز بعد از مدرسه دست در دست هم به بازار می‌رفتند. نشستن در حجره تا غروب به طول می‌انجامید و کم‌کم با تاریک شدن هوا به خانه برمی‌گشتند. پدر بعد از یک سال می‌توانست میوه، گوشت یا قند بخرد و به خانه بیاورد.

بعد از یک سال، آخرین مرحله دوا و دکتر، آمدن دندان‌پزشک به خانه‌ بود تا دندان‌هایی را که در دهان خورد شده بود، بسازد. فک و صورت در حال بهبود پدر مرتب تغییر می‌کرد. به همین جهت، قالب‌گیری از دندان چند بار تکرار شد.

موهای سر و صورت پدر در کمتر از یک سال سفید شده بود. در بازار چشم هرکس به او می‌افتاد، بی‌خبر ازآنچه از سر گذرانده بود، می‌پرسید: چرا «حاج اسدالله» پیر شده است؟ پیری زودرس به سراغ پدر آمده بود.

حادثه پدر در زمستان سالی که چهارم ابتدایی می‌خواند، روی داد و مرا از درس انداخت. اثر مستقیم واقعه روی او زودتر از خواهرانش نمایان شد و آن زمانی بود که «افت تحصیلی» به جان درس خواندنش چنبره انداخت.  کمتر روزی به مدرسه می‌رفت و کمتر روزی غیر از حضور فیزیکی در کلاس، حضور واقعی داشت.

فرستاده شدن به این‌طرف و آن‌طرف و انجام کارهایی که مادر داشت، درس را از اولویت زندگی اش خارج کرده بود. قبولی سخت و دشوار آن سال آغاز افول درس و تحصیل بود. حلقه این اتفاق شوم، شهریوری از جنس فاجعه در پیش داشت.

نوبت مادر

بار زندگی روی دوش زن بود، تا سرانجام او خودش هم افتاد.

پدر تازه داشت از بستر بیماری بلند می‌شد که مادر در برابر نگاه‌های هراسان و نگران  فرزندانش افتاد. قوای او به ناگهان تحلیل ‌رفت و وزنش  به چهل رسید. بی‌جان و بی‌رمق شد، بااین‌حال، نمی‌توانست چیزی بخورد و لب به غذا نمی‌زد. پیرامون چشم‌های ته‌نشین شده‌اش، از صورت جوانش چیزی جز پوست بر جای نماند. شمعی در حال آب شدن بود. بی‌شک بیماری مادر دشوارتر از بیماری پدر بود.

در حقیقت، زن خانه پس از تحمل دوره‌ای سخت و دشوار و گذراندن شوهر و فرزندانش از گردنه‌ای پرخطر، طاقت از دست داد و با بیماری نامعلومی بستری شد. ناگزیر باید درمان شروع می‌شد. آنچه به‌طور کامل از صحنه زندگی‌قطع نشده بود، دوباره از سر گرفته شد.

با مراجعه به پزشکان گوناگون شعر دردناک زندگی‌ تجدید مطلع کرد. دکترهایی که تا دیروز پدر را ویزیت می‌کردند، امروز برای ویزیت مادر می‌آمدند. بیماری مادر از همان روزهای نخستش توازن نیم‌بند خانه را لرزان‌تر از پیش کرد و آشفتگی را از حد گذراند.

دردناک اینکه بار مادر بر عهده خود مادر بود. پدر معذور بود و از دست فرزندانش هم جز همراهی در حد تهیه دارو یا وقت گرفتن از پزشکان، کار و کمکی ساخته نبود. کارش تا مدت‌ها بیدار شدن پیش از طلوع آفتاب بود و رفتن تا دوردست‌های شهر، ایستادن در صف و نوبت گرفتن برای بیمار.

نوبت‌دهی تلفنی مرسوم نبود بعداز اینکه نوبت می‌گرفت با عجله مسیر رفته صبح را برمی‌گشت تا مادر را از خانه به مطب ‌برساند. حضور و مشارکت او که پسر بود، بیش از این حد نبود. دخترها چه می‌توانستند بکنند؟ جز گریه و شیون کار دیگری از کسی ساخته نبود.

هزینه‌های طاقت‌فرسای درمان منبع تأمین نداشت. پشتوانه‌ای لازم بود تا گذر از این مرحله را میسر کند، اما آنچه نبود پشتوانه بود. چشم‌ها به سمت مردی بود که فاقد چنین توانی بود. بعد از سکته‌ای ویرانگر، درحالی‌که خودش تحت مراحل پایانی درمان بود، چطور می‌توانست پذیرای نقش باشد؟

تنها منبع، پس‌انداز مادر بود که در طول سال‌ها با زحمت بسیار جمع کرده بود ولی بیش از سه ماه کفاف نداد و به انتها رسید. نوبت به فروش و نقد کردن چندتکه طلا رسید که در چهل سال زندگی مادر، از روزگار دختری‌اش یکی حلقه و النگوی دستش بود و دیگری آویز گوشش. آخرین داشته یک خانواده نقد می‌شد تا هزینه نسخه‌ و دارو شود.

با فروش طلای مختصر مادر، هر روز هزینه یک دکتر، یک آزمایشگاه، یک رادیولوژی، یک سونوگرافی و یک دکتر گرانقدر تأمین می‌شد. ریال به ریال پول ناچیزی که به دست می‌آمد، صرف هزینه‌های سنگین درمان می‌شد. نداشتن بیمه بار را بیش‌ازحد سنگین ‌کرده بود.

بیماری ته‌مانده دارایی  را می‌کند و به جیب پزشکان سرازیر می‌کرد. نمی‌دانست آن‌ها با مختصر پول ما ثروتمند شدند یا نه، اما آنها فقیرتر شدند. نتیجه از دست دادن آنچه داشتند، سقوط به عمق دره‌ای بود که از گذشته‌ها در زندگی‌ دهان‌گشوده بود. بیماری شیره جان یک زندگی را می‌مکید.

تراوش‌ها

تراوش‌هایی سراغش را می گرفتند. ذهنش پر از حرف های تازه عجیبی بود که نمی‌دانست از کجا می‌آیند. پشت سر هم می‌آمدند و از او سرازیر می‌شدند. نمی‌دانست با آن‌ها چه کند و چگونه مهارشان کند. بی‌انقطاع می‌آمدند و او را در خود فرو می‌برند. چیزهایی او را با خودشان می‌بردند. ساعت‌ها در لابلای مطالب گوناگون گم می‌شد. به‌جاهایی می‌رفت بالاتر از زمین. بلند‌تر از خاک.

ارمغان این شرایط گم‌شدن بود درجاهایی ناشناس. فاصله‌اش با زمین زیاد می‌شد و با زمان زیادتر.

فاصله‌ای که با اطراف و پیرامون داشت، تصاعدی بیشتر می‌شد. بر تنهایی‌اش افزوده می‌شد: بیگانه‌ای در وطن و غریبه‌ای در جمع. سکوت پررنگ‌تر می‌شد. مدتها در اعماق سکوت فرو می‌رفت. بیگانگی‌اش را از سنگینی نگاه‌ها می‌فهمید. می فهمید و می‌پذیرفت. تن می‌داد به آنچه پیش‌آمده بود و خو می‌کردم به آنچه رخ نموده بود. گلایه‌ای نیست و رنجشی نه. بهت بود و حیرت. راه بود و سفر.

حیف کاست!

سرما هرروز به صورتش شلاق می‌زد. ضربه‌های شلاق را حس می‌کرد که پشت سر هم بر صورتش کوبیده می‌شدند.

خانه سرد است. در کوچه درد می‌بارد و مدرسه جنگلی بیش نیست. هرروز با جهنمی تازه روبرو می‌شد. در نگاه‌ها نیزه‌هایی است که به چشمش فرو می‌رود.

مدت‌ها به راه برگشت می‌اندیشید و چنین راهی وجود نداشت. خانه تحمل‌ناپذیر است و بیرون دشوار. راهی پیدا می‌کند: به درون می‌رود. در جهان درون دنبال گوشه دنجی می‌گردد تا مخفی شود. دنبال جایی می‌گردد که دیده نشود و سیر گریه کند.

در فقر، زندگی هم‌مرز حقارت است. قطره‌ای کافی است تا طوفانی از حقارت متلاطم را به حرکت دربیاورد.

قالیباف خانه تلخ بود. آنجا خانه رود غصه جاری بود، با وجود کسانی که نمی‌دانست چگونه وصفشان کند. یکی به‌اندازه پدرش سن داشت و از بد روزگار تخته‌بند نشین شده بود. تمام حرف‌هایش دردناک است. از صبح تا شب خاطره می‌گوید و می‌نالد.

دیگری جوانی بود ناکام که مرتب آیه یاس می‌خواند و  از زن و دختران بد می‌گفت. یکی خلاف‌کار است و تازه از زندان آزادشده. یکی اهل مواد است. یکی چاقو خورده، یکی از خانه‌شان فرار کرده. یکی را با دختری گرفته‌اند. یکی بدهکار است. همه جور آدمی پشت‌دار قالی وجود بود.

از اول صبح تا دمدمه‌های غروب آهنگ و ترانه گوش می‌دادند. اسم‌های مختلفی به گوشش می‌خورد: معین و هایده و حمیرا و ستار و ابی و شهرام و داریوش.

جاهل‌تر‌ها منتظرند سال ۲۰۰۰ از راه برسد. مرتب به ترانه سال ۲۰۰۰ داریوش گوش می‌دهند. می‌گویند: عمر این حکومت تا ۲۰۰۰ بیشتر نیست. داریوش گفته است.

در درونش به عوام و جاهل بودنشان می‌خندد. گاهی  به ترانه‌ها گوش می‌دهد هیچ‌چیزی از مضمونشان برایم جالب نیست:

یه حلقه طلایی

اسمتو روش نوشتم

میخوام بیام دستت کنم

بیایی به سرنوشتم…!

مفهومی در این حرف‌ها پیدا نمی‌کند. در بین آن‌همه سروصدا و جیغ‌های رنگارنگ تنها با یک ترانه ارتباط برقرار می‌کند:

باران می‌بارد امشب

دلم غم دارد امشب….

دلش پر غصه می‌شود و اشک‌ آرام از گونه‌اش سرازیر می‌شود. می‌پرسد: خواننده‌اش کیست؟ می‌گویند: امید. واژه ای بیگانه.

ترجیح می‌دهد به‌جای عربده‌های مختلف، به امید گوش بدهد.

بعد‌ها  اهل قرائت می شود و به کاست‌های عبدالباسط و شحات و غلوش گوش می‌دهد. اهل ترانه‌ که فاصله ها را می بینند، می‌گویند: حیف کاست!

حکایت‌های آن‌سوی فقر

آن‌سوی فقر  پدر خصوصیاتی دیگر دارد که عمده‌ترینش حکایت و حکایت دانی و حکایت‌گویی است .

حکایاتش زیادتر از آن است که پایانی برایش متصور باشد. جوری حکایت می‌گوید که گویا خودش در محل وقوع حادثه‌ها حضور داشته است. بیانش خوب و محکم و روایتش استوار و مرتب است.

من‌ بعدها و زمانی به این جنبه او و قدرت بی‌مانندش پی می برد که به خواست او در مدار محراب و منبر قرار می گیرد و شنونده انواع سخنرانی‌ها می شود.

هرگز کسی را نمی بیند که مثل پدرش قادر باشد از صبح تا شب حکایت و روایت بگوید، بی‌آنکه حرفش نقطه‌ای به نام پایان داشته باشد. مرد برای هر چیزی حتی ناچیز و کوچک و غیرقابل اعتنا حکایتی ناب و روایتی مخصوص و در مواردی چندین حکایت موازی متداخل دارد. از آدم تا خاتم، هر چه حکایت است در آستینش است. نمی‌توانم اعجابش را از این جنبه پدر پنهان کند.

اراده که می‌کند، هر مجلس و محفلی را در دست می‌گیرد. چنان حکایت را به حکایت می‌چسباند و با قند مکرر می‌آمیزد که هر شنونده‌ای را مسحور می‌کند.

به حکایات پدر گوش می‌خواباند. در چم‌وخم داستان اسب‌سواران و اولیا و خوانین و سلاطین حکایاتش فرو می‌رود و رؤیا می‌بافد. داستان‌های پدر هم درباره فرشته‌هاست، هم درباره شیاطین. انس و جن، هر دو را شامل می‌شود. اولیا و خوانین به‌تساوی در اقلیم بیانش حضور دارند.

اگر پدرش پسری مثل دکتر باستانی پاریزی داشت، کتاب‌ها از حرف‌هایش می‌نوشت و «پیغمبر دزدان» را مکرر می‌کرد و اگر داستان‌نویسی مثل هوشنگ مرادی شنونده داستان‌ها و قصه‌هایش می‌شد، از گفتارهایش رمان‌ها می‌ساخت و فیلم‌نامه‌ها می‌پرداخت.

حکایت‌های پدر از منزل تا بازار جاری بود. وقتی در بازار بود، غیر از وقت‌های نماز که به مسجد می‌رفت، در حجره دورش را می‌گرفتند و می‌خواستند که حکایت بگوید؛ از اویس قرنی تا سلطان سلیم عثمانی. ابوالحکایات عمر بر سر حکایت گذاشته بود. برای شنیدن حکایت از صاحب حکایت فرسنگ‌ها راه می‌رفت، از آن نوع که مشایخ قدیم برای شنیدن روایت، از «ری» به «سمرقند» و از «بلخ» به «مدینه» می‌رفتند. در یک‌کلام، پدرم فانی در حکایت و روایت بود.

در بازار

پدر اهل بازار بود و شهروند فقر. بازاری بود اما حجره‌دار نداری. «حاجی» صدایش می‌کردند. حاجی بود ولی در طواف کعبه مسکنت. در جوانی به خانه خدا رفته بود، اما مقیم «کعبه فقر» بود. بین فقر و فاقه، مثل صفا و مروه در سعی و طواف بود. هروله می‌کرد و به پایان می‌رفت.

نثری زیبا و قلمی رسا لازم است تا حق روزهای بازار  ادا شود. زیر طاق‌های آجری بازار ذره‌ذره بزرگ شد و در صحن‌ها و سراها قد کشید. هویتش در زیر رواق‌های مقرنس بازار به هم بند شد. طرح‌ها و طاق‌ها و نورگیرها و گچ و آجرهای بازار را جزءبه‌جزء می‌شناخت، از بس به اجزاء و اضلاعش چشم می‌دوخت. آیدین آغداشلو وقتی فهمید در بازار تبریز بزرگ‌شده‌، گفت: پس نسب به «هنر» می‌رسانی.

هر چه بود، در بازار هنر جاری بود. بالای سر معماری اصیل بود، زیر پا فرش‌های الوان.

تقدیر چنین بود که کودکی‌اش در بازار تبریز سپری شود، در تیمچه‌ای به نام «سرای میرزا شفیع». همراه بچه بازاری‌ها زیر طاق سرای میرزا شفیع هرروز و هر ساعت فرش می‌برد و می‌آورد، بی‌آنکه بداند «میرزا شفیع»، پدر ملکی تبریزی، عارف مشهور بوده است.

هرروز صبح با پدر از گوشه‌ای وارد باز‌ار می‌شدند. گام‌های پدر درشت بود، گام‌های او کوچک.

باید بدود تا به او برسد و همگامی کند. با اینکه در بازار بار آمده و بزرگ شد، خوی بازار در او رسوخ نیافت، به همان دلیل که پیش از او در پدر رسوخ نکرده بود.

صاحبان حجره‌ها و حرفه‌های مختلف؛ از فرش و پشم فروش تا نخ‌ریس و جوراب‌باف، وقت و بی‌وقت در حجره آنها جمع می‌ شدند و بحث ‌درمی‌گرفت، از آخرین نطق و اعلامیه و بیانیه عالم سیاست زدگان تا مباحث شرع و فقه.

از «سیف و تراس» تا خبر و حدیث و معراج و داستان پیامبران و بلقیس خاتون. آنچه را که بر وزن «سیف و تراس» بود، نمی‌فهمید. حدس هم نمی‌زند چیست، تا زمانی که «کتاب طهارت» خواند، ولی برخی بحث‌ها را می‌فهمید و خوش می‌داشت. آن گفتار‌ها در لوح ضمیرش حک شد. حرف‌ بی‌پایه و اساس کم نبود. نه سلیمان بازار، سلیمان حکیم بود، نه بلقیس بازار درست بود.

از بازار، مدارس و مساجد برایش دوست‌داشتنی‌تر بود. آنجا کلمات شامخی یاد گرفت که فاخر بودن و جذابیتشان برایش دست‌نخورده باقی‌مانده است.

علاوه بر فرش‌ و قالی، نخستین مباحثه‌ها را هم در حوزه‌ها و مدرس‌های متصل به بازار دید. هرروز در مدرسه‌ای با فاصله به نظاره می‌ایستاد. وجودش تمام گوش می‌شد، مبادا کلمه‌ای فوت شود و هدر رود. رفت‌وآمد طلاب عبای تیره بر دوش و کتاب در دست هنوز در برابر چشمم است. درس می‌رفتند یا از درس برمی‌گشتند. زیر درختان توت، روی تخت‌های چوبی هر صبح و عصر مباحثه جاری می‌شد. خوشحال از اینکه چنین جایی هست و او هم آنجاست، در پوست خود نمی‌گنجید. «لغت»، «کلمه»، «معنی» و «فهم» مثل دانه‌های گندم بر زمین پاشیده شده بود و او گنجشکی بودم که هرروز در زمین‌بر سر آن‌ها می‌نشست. نوک می‌زد و هرروز معنایی تازه و کلمه‌ای فاخر به چینه‌دانش منتقل می‌شد؛ کلمات و معانی‌ای که همیشه با اوست.

«فقر» و «جنگ»

در بازار «فرش» جاری بود، در خانه «فقر». در بازار برخورداری رونق داشت، در خانه نداری. جنگ خانه سال‌ها پیش از جنگ آغازشده بود، با شلیک‌ها و خمپاره‌ای مخصوص خودش. این جنگ، سال‌ها بعد از جنگ هم برقرار و پابرجا بود.

نبرد ثروت‌ها

غلیان طعم تلخ درد در جان، زندگی را با ناکامی عجین می‌کند و بی‌پناه و پشتیبان بودن ناکامی را تا پرتاب شدن به دره‌های مخوف هستی گسترش می‌دهد.

ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که در زبان اهل همدردی و همنوایی هست، اما ضمیر بی‌پناهی در آن مرجعی ندارد. آنچه محرز بود تداوم تندباد حوادث بود که با برخاستن از کویر مسکنت، در گوشه‌ای متروک خانه‌ای کوچک را به شنزار مبدل می‌کرد. بادهای مسموم اقلیم حرمان مقصدی جز قلب کوچک زمین‌خوردگانی محروم نداشت که آنها بودند،

صدای کلنگ و تیشه هر روز به گوش می‌رسید و گرد و غبار تخریب در چشم فرو می‌رفت. جان و جسم زندگی در حال تخریب بود. آنچه در جسم منزل کرده بود، می‌رفت که به روح برسد. آیا آنها مستحق این حرمان ‌بودیم؟

پدر مردی باایمان و اهل شریعت بود و مادر زنی که به قوانین مادری تن داده بود. در جامعه‌ رمیده‌ای که صدای شیهه اسبانش آهنگ «توسعه» داشت، آنها در بستر ضعف به دنیا آمده بودند و این البته جرم کوچکی نبود. بااینکه از دم و سم اسب‌ها آوایی جز «مدینه فاضله» و «بهشت توسعه» به گوش نمی‌رسید، اما از بهشت  به‌جایی که آنها بودند نسیمی نمی‌وزید. جامعه با بیداری از خواب قرون، نبرد ثروت آغاز کرده بود.

در خانه‌های اعیانی، هر هفته در منزلی مجلل روضه‌های جان‌سوز خوانده می‌شد.  در مجلس روضه‌هایی که در خانه تجار و ثروتمندان بزرگ و نام‌آور برگزار می‌شد، شرکت می‌کرد. علاوه بر هیئت‌های محل در «هیئت» اعیان هم حاضر می‌شد. «صاحبان عزا» با آخرین توان به میدان آمده بودند تا ثروت و تمکنشان را به نمایش بگذارند. آنها در این نمایش از هیچ کاری کوتاهی نداشتند. تصادفاً خانه مجلس هفته بعد بزرگ‌تر از خانه هفته قبل می‌شد.

مابین خانه‌ای محقر در حاشیه  و مجالسی در متن، رهگذری بی‌خبر از واقعیت‌ها بر مصائب جان‌سوز اشک می‌ریخت و با چشمانی اشک اندود به کلبه کوچکی برمی‌گشت که مادری  در آستانه پیری، منتظر فرزندش بود. بازگشت به خانه، بازگشت به آغوش غم بود در منتها الیه غصه و رنج.

 

 

بعد از تحریر

مقصود از نگارش این صفحات این نبوده که قلبی اندوهگین و دلی رنجور شود. قصد من هرگز بیان مرارتهایی نبوده که گذشته و دیگر نیست. اگر بتوان قصدی برای این یادداشت ها در نظر گرفت، اشاره به نابسامانی هایی است که از بی کفایتی های سیاستمداران و مدعیان مدیریت و جامعه داری برمیخیزد. کسانی که در دهه های گذشته، منشاء آشفتگی درونی جامعه بوده اند و خانواده های بی شماری را قربانی کرده اند. شاید یکی از آنها قربانی ها ما باشیم.

میل به محاکمه «جانیان پنهان» هرگز از ضمیر انسانهای حقیقی پاک نمی شود. همیشه باید آرزو داشت اندوهی را چونان کبوتری مصدوم در ما خانه کرده است، با قلمی رسا و روشن به گوش انسانهای منصف و دارای شرف برسانیم.

اما این سکه روی دیگر هم دارد و آن طلوع هایی است که در کوران دردها و رنج ها از خورشید خداوند دیده ایم. در مدخل «طلوع ها» به روایت این بخش از زندگی ام نشسته ایم که دارای نور و عطری بی پایان است و لطف خداوند در حق بنده خودش.