هنرمندان

هنرمندان

«از نقطه تا نگار»، حاصل گام زنی‌های طفلی ابجدخوان در وادی منور هنر است که در این سال‌ها جزو توفیقاتش بوده است.

شاید توضیح تمام آنچه در این خصوص ضرورت دارد، از حوصله این نوشته خارج باشد و در شرایط فعلی و در این مجال، به‌درستی نتوانم ریشه‌های حضور و تابش خورشید هنر بر کلبه زندگی‌ام را به‌تفصیل توضیح دهم.

از سوی دیگر شاید اثبات هنری بودن یک منظومه ناگفته و ناشناخته در متن و بطن فقر و رنج هم کاری چندان آسانی نباشد، هرچند اکنون‌که پس از گذشت مهروموم‌هایی بسیار از دور به آن منظومه شگفت نگاه می‌کنم، خودم را در راهرو هرروزه مسیری می‌یابم که بالای سر طاق‌ها و رواق‌های آجری بازار تبریز بود و زیر پا فرش‌های ریزبافت نفیس و پررنگ و راز تبریز، و هرگاه سر برمی‌گردانم، مهروموم‌هایی در برابرم نمایان ‌می‌شود با ناگفته‌هایی که یکی از آن‌ها دست‌هایی کوچک بود که از سر اضطرار روی قالی‌های پرنقش‌ونگار می‌چرخید و می‌لرزید.

این‌ها و غیر این‌که سعی کرده‌ام شمه‌ای از آن‌ها را «در من هم زنده‌ام» به قلم بیاورم، حضور حضرت هنر و هجوم آن به زندگی حقیرانه‌ام را به‌آسانی قابل‌تشخیص می‌کند، هرچند که میزان دشواری‌ها و حجم وسیع ناکامی و ناکامی‌ای آن مهروموم‌ها مانع از آن بود که چشم فراتر از «درد» را ببیند و یک گام آن‌سوتر به «درک» هنر نائل شود و چنین بود که فرشته هنر در جهنم رنج و دوزخ درد سال‌ها ناشناس و پوشیده و مستور ماند و راهی به رهایی نیافت تا روزگاران سپری شد.

سال‌ها بعد، با سرانگشت تقدیر، چشمه‌ای در وسط زندگی‌ام جوشیدن گرفت که با چشم خودم آن را دیدم و چشم به تولد پرنده‌ای گشودم که بی‌مقدمه و ناگهانی آمد و در اقلیم زندگی‌ام پرواز سر داد. عنقای هنر بود که از قاف اقمار به ظهور آمده بود.

باید خاطره‌ای ذکر کنم تا شرح و بیان لحظه طلوع خورشید هنر در سراچه‌ای تاریک و گمشده و بیگانه باهنر باشد:

عید سال ۱۳۹۲ بود. به روال هرسال که برای دیدار با خانواده و مادر غمگسارم به زادگاهم می‌روم، به تبریز رفتم. سه روز نخست به دیدوبازدید سپری شد و دو روز هم به کار و نوشتن گذشت تا غروب روز پنجم فروردین از راه رسید.

در طبقه بالایی منزل پدری، چشمم به بشقابی بی‌ارزش اما قدیمی افتاد که از کودکی در خانه‌مان دیده بودم و در روزهای کودکی هزاران بار نگاهش کرده بودم و هر بار که دیده بودم، به آن خیره شده بودم. علت آن‌همه نگاه و نظاره و خیره شدن به نقش آن بشقاب را نمی‌دانم.

آن روز، تا سیب سرخ را برداشتم، نقش بشقاب نمایان شد: لیلی و مجنون مثل گذشته و مثل همیشه با نگاهی معنی‌دار رازورزانه به هم ‌می‌نگریستند. بعد از مهروموم‌هایی که بیش از ۲۰ سال بود، دیگربار به آن تصویر ازلی نگاه کردم. در حقیقت به تمام کودکی‌ام می‌نگریستم و تمام گذشته را مرور‌می کردم. شخصی، متعجب از نوع نگاهم و خیرگی‌ام به آن نقش پرسید به کجای آن طرح نگاه می‌کنم؟ پاسخی نداشتم. بااین‌حال گفتم: به خاطراتی دورودرازی نگاه می‌کنم که این بشقاب تصویر در خود پوشانده است. این نقش بازمانده‌ای است از کودکی که در این زمان، از لحظه و اکنونم سر برآورده است.

طبیعی بود که آن شخص از پاسخی که دادم، متعجب‌تر شد. گفتم: همین‌قدر بدان که تمام کودکی توصیف‌ناپذیرم در همین نقش و نقاشی مستور است. توضیح دادم: نمی‌دانم چرا در کودکی‌ام هر بار که این نقش و تصویر را در بشقاب می‌دیدم، ساعت‌ها به آن می‌نگریستم و چم‌وخم آن فرومی‌رفتم.

گفت: نقاشی خوبی است. و اضافه کرد: اگر دوست داری، می‌توانم شبیه آن را بکشم. وقتم: بکش! مداد و کاغذ خواست. خیلی معمولی، از خواهر مداد و کاغذی گرفتم و پشت کامپیوتر رفتم تا کاری نیمه‌تمام را پیش از غروب خورشید به پایان برسانم.

زمان و مکان فراموشم شد. یک ساعت بعد که سر برگرداندم، دیدم او با تمام وجود مشغول کار است و چنان در بحر کشیدن فرورفته است که گویی در این عالم نیست. برایم جالب بود که او در این‌یک ساعت، کلمه‌ای حرف نزده بود. چنان بی‌صدا مشغول کار بود که حتی متوجه صدای نفس کشیدنش هم نشده بودم. به همین جهت، فکر‌می کردم او به طبقه پایین رفته است ولی اکنون می‌دیدم که حضور دارد و مشغول چرخاندن مداد روی کاغذ است.

از جا بلند شدم و از پشت سر به آنچه کشیده بود، نظر انداختم و بی‌اغراق از دیدن آنچه در یک ساعت بامداد روی کاغذ نقش زده بود، دچار حیرت شدم. آنچه می‌دیدم به‌واقع شگفت‌انگیز بود. او تصویر لیلی و مجنون را چنان دقیق و ظریف کشیده بود که با آنچه در بشقاب نقش بسته بود، مو نمی‌زد. باورنکردنی بود ولی این اتفاق در کنار و در برابر خودم روی‌داده بود و تردید و انکار ناممکن بود. واقعیتی نمایان شده بود که باید در برابر حقیقتش گردن خم می‌کردم و سر تسلیم و ادب فرود‌می آوردم.

در حقیقت سیمرغ دور رفته هنر، پس از مهروموم‌هایی دورودراز، درست از وسط زندگی سر برآورده بود و بر بلند و بالای درخت زندگی آوا و آواز سر‌می داد تا شاید این بار دیده شود و شنیده شود. اکنون مرغی از مرغان بهشت در برابرم بود. با تمام وجود باید پذیرای مرغ بهشتی هنر‌می شدم و چنین کردم.

و چنین شد که رابطه نادانسته و ناشناخته و منقطع و مسدودم با هنر اتصال گرفت و به دنبال آن بود که استاد ادیب و دیگرکسانی را که دیده بودم اما ندیده بودم، مغتنم شمردم و چنین شد که هنر در رگ‌های زندگی زندگی‌ام و در تنوره وجودم جریان یافت و طفل گریزپای مدرسه را به مکتب هنر کشید تا همه هفته با شوق و با اشتیاق و با عشق و طلب به محضر استادان برود و از آن‌ها بشنود و بیاموزد و بنویسد و بشود.

«از نقطه تا نگار» ، حاصل این ایام خجسته و آن واقعه و این آموخته‌هاست که با برخی افزوده‌ها و شنیده‌ها به حضور شما دوستداران هنر تقدیم ‌می‌گردد.

آنچه در خصوص هنر گفتنی است، در مقدمات چهارگانه و ملحقات چندگانه آمده است. در این  دیباچه چیزی بر این سخن اضافه نمی‌کنم و با بیتی از حافظ شیرین‌سخن در ضرورت اغتنام فرصت و درک مقام لحظه، این مقدمه را به پایان می‌برم:

سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم

دست از سر آبی که جهان جمله سراب است