پارچه دزدها

  • ۱۳۹۶/۱۵/۰۶

  • 142 بازدید

  • بدون دیدگاه

 

در زمان خیلی طاغوت، در تبریز عالمی بود به نام میرزا فتاح شهیدی (نمی نویسم آیت الله چون واقعا این عناوین سر از هجو درآورده) که نزدیک یکی از مساجد بازار بزرگ نماز میخواند و درس میداد. آن مسجد به نام »شهیدی» روبروی چاپخانه اخوی ما موجود است.

 

یک روز چند نفر از کاسبهای بازار به ایشان خبر دادندکه آخوندی، از فلان مغازه چیزی برداشت، ما خجالت کشیدیم برخورد کنیم. آقای شهیدی گفت: بروید که آخوند دزدی نمیکند.

اتفاقا آخوند مربوطه چند روز بعد دوباره دزدی فرمود. دوباره کاسبها آمدند پیش آقا میرزا فتاح شهیدی . ایشان دوباره گفت: آقایان اشتباه میکنید. آخوند دزدی نمیکند. بروید!

بار سوم که پیشش آمدند تا خواستند بگویند که: آخوند… آقای شهیدی گفت: میتوانید آن شخص را پیش من بیاورید؟ دو نفر از کاسبها که فرز بودند رفتند آن شخص معمم را از آن سر بازار آوردند که چیزی هم زیر عبایش زده بود و از آمدن استنکاف میکرد.

آقای شهیدی تا آن شخص را دید، دستش را دراز کرد  عمامه از سرش برداشت، رو کرد به کاسبها و دیگر حاضران در مسجد، این جمله را گفت:

آقایان! این جناب، این دو متر پارچه را هم از ما دزدیده بود. ما حقمان را گرفتیم، شما هم حقتان را بگیرید!

تکمله: این واقعه را در کودکی، خودم از مرحوم پدرم شنیدم وقتی مرا هم با خودش به بازار میبرد. او هم یا خودش در زمان میرزا فتاح از نزدیک مطلع شده بود یا از مطلعین شنیده بود. خلاصه، قطعی است.

ارسال دیدگاه

دیدگاه‌ها


شما اولین دیدگاه را برای ما ارسال کنید. حتما خوشحال خواهیم شد.